صفحه نخست | لیست مطالب | آرشیو مطالب | پروفایل مدیر | ارتباط با ما

به وبلاگ شهدای احمدآبادخوش آمدید

هدف از ایجاد این وبلاگ آشنایی نسل جدید بچه های ایران با نسل گذشتشون یعنی جنگ و جبهه و شهادت هست . که ما یعنی وبلاگ شهدای احمدآبادتمام تلاش خودمون رو می کنیم تا حتی یک نفر از چند صد نفری که روزانه چه مستقیم و چه غیر مستقیم وارد سایت می شوند بتوانند مطالب سایت رو که شامل زندگینامه ، وصیت نامه و ... در باره شهدا می باشد رو مطالعه کنند تا بفهمند اون جوان هایی که هم سن ما و یا حتی کوچکتر بودن پرای چی  زندگی خودشون رو فدای جنگ و مقاومت کردند.

به امید روزی که برای پاسداشت بزرگ مردی های این شهدای عزیز همه ی ما گامی حتی کوچک در راستی معرفی آنها به دیگر نسل ها برداریم و سپاس گذار آنها باشیم.

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

نادعلی با خوشحالی سرش رو مقابل گوشم آورد مثل اینکه حیا می‌کرد و می‌خواست حرفش رو کسی نشنوه؛ گفت: برادر پارسا، هفته دیگه خدا می‌خواد به من یک فرزند عطا کنه.


برچسب‌ها: جبهه فرهنگی مکتب عاشورا, شهید, شهادت

ادامه متن ...
نوشته : روح الله جباری    نظرات :
طي سه سالی كه در جبهه بود، يك دست لباس بيشتر نگرفت. مرتب آن را می شست، وصله می كرد و می پوشيد. به قول دوستانش: «علي را از دور ما به لباس رنگ و رو رفته اش مي شناختيم.» در سرمای سخت مريوان، براي اينكه بر نفس اماره خويش فائق آيد، نه پوتين مي پوشيد نه پالتو، گاهی جوراب هم نمی پوشيد. آخرين روزهايي كه به خانه آمد، سر زانوی شلوار مندرسی كه به پا داشت، پاره شده بود. شلوار را پس از خشك شدن به مادرش داد و گفت كه سر زانوی آن را وصله كند. مادرش گفت كه برود و يك شلوار نو بخرد يا از پادگان بگيرد. علي گفت: «مادرجان تو اين را وصله كن، ان شاءالله من چند تا شلوار مي خرم...»
وقتی وصله شلوار تمام شد علي آن را در دست گرفت و به مادر نشان داد و گفت: «اين شلوار چه عيبی دارد؟» آن را اتو كرد و پوشيد و گفت: «يك شلوار هم از بيت المال كم شود، خودش يك شلوار است.»

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

خیلی  گشته بودیم ، نه پلاکی ، نه کارتی ، چیزی همراهش نبود . لباس فرم سپاه به تنش بود . چیزی شبیه دکمه پیراهن در جیبش نظرم را جلب کرد . خوب که دقت کردم دیدم یک نگین عقیق است که انگار جمله ای رویش حک شده . خاک و گلهارا پاک کردم . دیگر نیازی نبود دنبال پلاکش بگردیم . روی عقیق نوشته بود : به یاد شهدای گمنام !


برچسب‌ها: جبهه فرهنگی مکتب عاشورا, شهداء
نوشته : روح الله جباری    نظرات :
سردار حاج علي فضلي فرمانده سابق لشكرده سيدالشهداء كه در عمليات بيت المقدس فرمانده تيپ المهدي (عج) بود .ايشان نقل ميكرد گردان منتظران قائم (عج) كه در عمليات فتح خرمشهر شركت داشتند به فرماندهي آقا مهدي شرع پسند كه متشكل از رزمندگان كرجي بود. اين گردان در مرحله چهارم و براي فتح خرمشهر وارد عمليات شدند و به سمت مسجد جامع خرمشهر پيشروي كردند حاج علي گروسي فرمانده يكي از گروهانهاي گردان بود كه ظهر روز سوم خرداد به مسجدجامع خرمشهر رسيد ايشان به پشت بام مسجد جامع خرمشهر رفت و اذان آنروز را به عنوان اولين مؤذن فتح خرمشهر گفت .

برچسب‌ها: جبهه فرهنگی مکتب عاشورا, شهداء
نوشته : روح الله جباری    نظرات :

خدمت بی‌منت به مردم؛ نعمتی الهی برای مسئولان/ زورگوهای غرب کوچک‌تر از آن هستند که ملت مبارز و بصیر ایران را به زانو در آورند


برچسب‌ها: بیانات امام خامنه ای

ادامه متن ...
نوشته : روح الله جباری    نظرات :

ویژگی‌های منحصر بفرد بسیج و خصوصیات لازم برای یک بسیجی/ بصیرت، تشخیص خط و نقطه درگیری با دشمن است (۱۳۹۱/۰۷/۲۴ - ۱۷:۵۳)


برچسب‌ها: بیانات امام خامنه ای

ادامه متن ...
نوشته : روح الله جباری    نظرات :

         به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس (باشگاه توانا)، تیپ 27 محمد رسول‌الله (صلی‌الله علیه و آله و سلم) به فرماندهی احمد متوسلیان در شامگاه شنبه هفدهم بهمن 1360 تأسیس شد و محل استقرار آن هم پادگان دوکوهه در هفت کیلومتری شمال اندیمشک تعیین شد. محمود شهبازی به عنوان جانشین فرمانده و محمد ابراهیم همت به عنوان رئیس ستاد تیپ انتخاب شدند.

به رغم کمبود شدید امکانات لجستیکی، تسلیحاتی و نیروی انسانی، احمد متوسلیان در کمتر از چهل روز توانست 9 گردان رزمی و دیگر واحدهای ستادی تیپ را آماده عملیات کند.



ادامه متن ...
نوشته : روح الله جباری    نظرات :
 

 
افسر عراقی چگونه شهدای ایرانی را تفحص می‌کند

خبرگزاری فارس: افسر استخباراتی عراق، به نقطه‌ای اشاره کرد و گفت: از این مکان بوی عطر می‌آید و هر جا بوی عطر باشد، شهید ایرانی در آنجا پیدا می‌شود.

 به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، تفحص پیکر شهدا اگر چه کار سخت و طاقت فرسایی است اما رنگ وبویی کاملا عاشقانه دارد. روایت های زیبایی از تفحص نقل می شود که نمونه از آن را برای شما انتخاب کرده‌ایم:



ادامه متن ...
نوشته : روح الله جباری    نظرات :

چفیه

چفیه ( کوفیه)چیست؟

کوفیه دستمال بزرگی است که  اعراب از آن به عنوان سربند استفاده می‌کنند تا از سر و روی ایشان در برابر آفتاب و شن محافظت کند. کوفیه را با رشته‌ای به نام عقال بر سر می‌بندند که در مجموع کوفیه و عقال نامیده می‌شود.

با وجود رواج بیشتر واژهء «چفیه»، برخی اساتید «چفیه» را شکل غلط کلمه می‌دانند و اصرار دارند که حتماً باید واژهء «کوفیه» به کار رود. این نوع نگاه به واژگان و اصرار بر استفاده از شکل قدیمی کلمات (که اساس کتاب «غلط ننویسیم – نوشته  ابوالحسن نجفی» ، قرار گرفته است منشأ اصطلاح کوفیه را شهر  کوفه دانسته‌اند

اما در جنگ تحمیلی چفیه از نظر بچه‌های جبهه و جنگ معنای دیگری داشت و برای آنان قابل احترام بود.

چفیه چیست؟ سمبل چیست؟ وچرا دارای احترام است؟عبارات فوق سئوالاتی است که بعضی از نوجوانان و جوانان ( یا به قولی نسل سومی‌ها) از خود و دیگران می‌پرسند. چند سطر زیر شاید بتواند کمکی به این عزیزان کرده باشد

میدان جنگ، اسلحه، فشنگ، سیم خاردار و هزاران وسایل دیگر در یک میدان نبرد چیز عادی به حساب می‌آید اما در میان این همه وسیله ،چفیه ،در 8 سال دفاع مقدس، خود را آشکار کرد.

 تکه پارچه‌ای سفید که نخ‌های سیاه آن را راه راه نشان می‌داد، چیزی فراتر از یک اسلحه، و برای بچه‌های جبهه و جنگ شناخته شده بود.

چفیه یادگار کسانی است که در دل شب در مقابل متجاوزان تا دندان مسلح ایستادند و در حال حاضر در میهمانی خدا به سر می‌برند

چفیه

کاربرد چفیه را به نگارش نمی‌توان درآورد ولیکن بنا به ضرورت تعدادی را برای روشن شدن بعضی اذهان می‌نگاریم.

چفیه در دل شب سجاده نماز عشق بود.

زیرانداز در هنگام استراحت و ملحفه در هنگام خواب.

در زیر آفتاب شدید و خواب غیلوله سایبان بود.

چفیه در هنگام شناسایی منطقه و جنگ‌های چریکی نقاب می‌گشت.

 در هنگام نیاز بند اسلحه، کمربند و فانسقه ای بود.

صبح و ظهر و شام سفره می‌شد.

هنگام حمام حوله می‌شد،

هنگام گرما عرق گیر، هنگام سرما شال کمر بود

 محافظ گرد و خاک بر روی صورت بود.

 هنگام نبردی همچو شال برگردن بسیجی می‌درخشید، اما زمانی که عملیات تمام می‌شد چفیه خون آلود بود و آن بسیجی شهید.

زمانی که منطقه جنگی به شیمیایی آلوده می‌گشت پارچه نمناکی بود جلوی بینی .

چفیه در زمزمه‌های دل شب میزبان بود، میزبان اشک‌های عاشقان

پیش بند آرایشگاه‌های صلواتی،

در موقع لزوم طناب،

هنگام مجروح شدن برانکارد،

 باند زخم،

 هنگام دستگیری دشمن دستبند و چشم بند، بقچه حمام ،

 وسیله آتل بندی یک مجروح،

تور ماهیگیری در کنار اروندرود و در هنگام گرما بادبزن و .....

 آری شما کدام وسیله را سراغ دارید که آنقدر ساده باشد ولی در عین حال این همه کار انجام دهد،

 چفیه پارچه ساده‌ای بیش نیست ولیکن می‌تواند سمبل ساده زیستی باشد همانطور که رهبرمعظم انقلاب حضرت آیه الله  خامنه‌ای (مد ظله العالی) با استفاده از این وسیله مقدس ما را به گذشته ایثارگران دفاع مقدس نزدیک‌تر می‌سازد .


برچسب‌ها: چفیه
نوشته : روح الله جباری    نظرات :
روزی ازدانشمندی ریاضی دان نظرش رادرباره زن ومردپرسیدند.

جواب داد:

اگرزن یا مرد دارای ( اخلاق) باشندپس مساوی هستندباعدد یک =1

اگردارای (زیبایی) هم باشندپس یک صفرجلوی عدد یک میگذاریم =10

اگر (پول) هم داشته باشند دو تاصفرجلوی عدد یک میگذاریم =100

اگردارای (اصل ونصب) هم باشند پس سه تا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =1000

ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی   ماند وصفرهم به تنهایی هیچ نیست،پس آن انسان هیچ ارزشی نخواهدداشت
نوشته : روح الله جباری    نظرات :

به گزارش خبرگزاری رسا کدامین دل شوریده‌ای است که با شنیدن نام شاهرود، حماسه دلاوران سترگ سال‌های دفاع مقدسش را به یاد نیاورد؟ مردان مردی که از دل و دنیا گذشتند و در لاهوت و ملکوت زیباترین پرواز ناسوتیان را به عرش برین به تصویر کشیدند. اینک زندگانی شهابی دیگر از آسمان شاهرود را به نظاره می‌نشینیم.

 زاده شاهرود بود و سالهای دور، اولین گریه‌های کودکانه‌اش را به سال 1341 آغاز کرد و شهاب الدین نام گرفت. کودکی را در سایه‌سار دستان پر مهر پدر و مادر به سر برد و شکوفه عمرش گل کرد. تحصیلات ابتدایی خویش را در مدرسه پروین اعتصامی و گوهرشاد شاهرود به پایان برد. با اوج‌گیری مبارزات مردم در برابر دژخیم زمان، شهاب‌الدین جوان نیز همراه هر برومند سلحشور ایرانی راه صواب را در اطاعت از ولی‌امر زمان خویش دانست و سر سپرده ولایت گشت. در فعالیت‌های مذهبی و سیاسی، حضوری پرشور داشت و همراه با شعوری برگرفته از معارف قرآن و حدیث، به پیکار مزدور می‌رفت. در آغاز جنگ تحمیلی نوجوانی دبیرستانی بود ولی آن هنگام که حضور خویش را در میدان لازم دید، درنگ نکرد و بهانه‌های واهی را به نور ایمان و عمل از راه برداشت. او در بازگشت از خاک خطرخیز آن دیار، شاهراه سبز حوزه را برای رسیدن به سعادت گزید و با کوله‌باری از توکل و امید رهسپار حوزه بی‌بدیل قم گشت.

 گلگون کردن سرزمین فاو

 شهید ادریس آبادی، قم را مهد عرفان و عمل یافت و در جذبه های شبانه مدرسه، ناگفته های دنیا را به ناز نیاز برگرفت و ره صدساله را یک شبه طی کرد. به نماز شب و روزه داشتن بسیار اهمیت می‌داد و روح بلند خویش را تعالی می‌بخشید. شهاب بسیار مهربان بود و همواره در یاد فقرا و نیازمندان سیر می‌کرد. در حلال و حرام دقتی بسیار داشت و از وقتی خود را شناخت، حساب سال دقیقی برای خویش معین کرد. شهید ادریس آبادی آنگاه که دو بال تقوا و علم را برای خویش مهیا دید، اندکی برای عروج صبر نکرد. بارها به جبهه رفت تا سرانجام مزد ناله‌های شبانه خویش را در چهارم تیر ماه سال 65 در عملیات ظفرمند والفجر 8 دریافت کرد. خاک فاو از خون او و دو دوست دیرینش شهید خونجگری و شهید قرائی و هزاران مرد مردستان ایران زمین گلگون گشت و سندی جاودانه از غیرت فرزندان این مرز و بوم بر جای گذاشت.

 رهروان بهشت

 وسیله نقلیه داشت، ولی هر روز که برای نماز جماعت به مسجد می‌آمد، پیاده بود. این مسأله بدجور ذهنم را مشغول کرده بود. در آخر رفتم و از خودش پرسیدم، اول از جواب دادن طفره می رفت، ولی سماجت مرا که دید گفت: هر قدمی که به سوی مسجد برداشته می شود یک حسنه و ثواب دارد. نمی‌خواهم آنها را از دست بدهم. او در کجاها سیر می‌کرد و ما در کجا بودیم؟!

 «و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء‌عند ربهم یرزقون» ( آل عمران /169)

ما زنده از آنیم که آرام نگیریم

موجیم که آسودگی ما عدم ماست

بعد از ستایش حق تعالی که به ما جان داد تا در راهش بازیم و راه را به ما نشان داد تا بتوان قدم برداریم و به ما رهبری داد که اطاعتش کنیم، خدا یا صد هزار مرتبه تو را شکر که ما را به میدان آوردی و ما را در این جای با شکوه کشتی و پروازمان دادی. خدایا! درود بفرست بر محمد و آل محمد و بر نائب بر حقشان امام خمینی که ان شاءالله تا قیام مهدی زنده و پاینده باشد . خدایا! فرج آقا و مولایمان را نزدیک فرما. خدایا! به ما صبر و استقامت و توان در مقابل مشکلات عطا فرما. خدایا! به ما ایمانی عطا کن که در راه تو ثابت قدم باشیم و گناهانم را بیامرز که من در پیش رؤیت خجل هستم و نمی‌توانم سرم را در مقابل اولیاء تو بلند کنم.

 عشق امام زمانم را در دل صد چندان کن

 خدایا! با آنکه من نتوانستم امامم را تا حال ببینم، ولی عشق او را در دلم صد چندان کن. خدایا! به پدر و مادرم صبر عظیم عطا کن تا در موقع مرگ من دشمنان اسلام را با گریه‌هایشان خوشحال نکنند و به خواهران و برادرم رشد فکری ده تا در راه تو کوشش کنند و حق سپاسگذاری را در پیشگاهت بجای آورند و خدایا! به برادران عزیز پاسدارم مسؤولیت و تعهد در قبال اسلام و قدرت و شکوه عظیمی در مقابل دشمنان اسلام عطا کن که با هر یورششان خصم را عقب زده و به سوی کربلایت و تمام مکانهای مقدست که در سیطرة دشمنند، پیش بروند.

 

 خدایا! شفاعت محمد وآل محمد را در دنیا و آخرت همراه ما ساز. پدر و مادر عزیزم! این روز که دارم وصیت نامه را می‌نویسم روز اربعین حسین بن علی(علیه‌السلام) و یاران فداکارش است. همیشه بدانید که این عبد مسکین خونش سرخ‌تر از علی اکبر و علی اصغر نخواهد بود و از شما می خواهم که وقتی جسد مرا آوردند خوشحالی کنید و عروسی مرا با شهادت جشن بگیرید، که این برای ما افتخاری است و شیون و زاری نکنید که دشمنان ما خوشحال خواهند شد و دعای فرج را بخوانید که آقامان زودتر بیاید که ما منتظر قدم او هستیم و در راه اسلام و امام از هر چه دارید بگذرید که نیکو است.

 کوچک‌تر از آنم که شما را وصیت کنم

 من نمی‌توانم وصیتی به مردم بکنم چونکه لیاقت آن را ندارم، فرزندی کوچک از آنهایم. برادر از شما می خواهم که وصیت حضرت علی (علیه‌السلام) را در آخر وصیتم بخوانید:

شما را به تقوی و ترس از خدا سفارش می کنم، و اینکه دنیا را نخواهید هر چند شما را بجوید و اندوهناک نشوید بر چیزی از دنیا که از شما رفته شده باشد و راست و درست سخن گویید و برای پاداش یافتن (در آخرت) کار کنید ، و ستمگر را دشمن و ستم دیده را یار و مدد کار باشید. شما و فرزندان و اهل بیتم و هر که نامه‌ام به او می‌رسد را سفارش می‌کنم به تقوا و ترس از خدا و مرتب کردن و بهم پیوستن و اصلاح زد و خوردی که موجب جدایی بین شما گردد که من از جد شما(صلی‌الله‌علیه‌وآله) شنیدم که می‌فرمود: «اصلاح ذات البین از کلیه نماز و روزه بهتر است» از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره یتیمان... و در نزد شما فاسد و تباه نشوند، و از خدا بترسید درباره همسایگانتان که آنان سفارش شده پیغمبرتان هستند، همواره درباره ایشان سفارش می‌فرمود تا گمان کردیم که برای آنها میراث قرار دهد و از خدا بترسید از خدا بترسید از خدا درباره قرآن که دیگران با عمل به آن بر شما پیشی نگیرند، از خدا بترسید درباره نماز که ستون دین شما است، و از خدا بترسید از خدا بترسید درباره خانه پروردگارتان، آن را خالی مگذارید تا زنده هستید که اگر آن رها شود مهلت داده نمی‌شوید، و از خدا بترسید از خدا بترسید درباره جهاد با مال‌ها جانها و زبانتان در راه خدا و بر شما باد که با هم وابستگی و دوستی داشته باشید به هم ببخشانید و از پشت کردن به یکدیگر و جدائی از هم بترسید، امر به معروف و نهی از منکر را رها نکنید که بد کردارانتان بر شما مسلط می‌شوند پس از آن دعا می کنید روا نشود....


برچسب‌ها: شهداء
نوشته : روح الله جباری    نظرات :
دندانپزشکی که با لباس سپاه به شهادت رسید

خبرگزاری فارس: نزدیک ظهر چه روزی بود، نمی‌دانم. من و برادر بهرام رفتیم پزشکی قانونی. پدرم آن جا بود. همه وارد اتاق کوچکی شدیم. برادرش با نگرانی و تردید جلو رفت. کشو را بیرون کشید. صدای گریه‌اش در سرم پیچید.

خبرگزاری فارس: دندانپزشکی که با لباس سپاه به شهادت رسید

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، شخصیت های  بزرگی در تاریخ انقلاب حضور داشتند که تمامی توان و زندگی خود را برای رشد ایران اسلامی گذاشتند. انسان های  وارسته ای که شهادت تنها پاداشی است که می تواند پاسخگوی زحمات آنها باشد. یکی از این افراد شهید دکتر بهرام شکری است که برشی از زندگی او پیش روی شماست:

 

1

 

 

شصت سال پیش باقرخان در منطقه «میانه»‌ حکم بزرگ را داشت و خانه، خانه پر رفت و آمدی بود؛ از آشنا، فامیل و مردم معمولی گرفته تا کارگران و کشاورزانی که برای باقرخان کار می‌کردند.

ربابه، مثل همه زن‌های سنتی، مطیع باقرخان بود و روی حرف او حرف نمی‌زد. دختر و پسر ربابه در این خانه بزرگ کنار یکدیگر زندگی می‌کردند.

باقرخان خیلی دوست داشت بچه‌هایش، به خصوص پسرها تحصیل کنند و چیزی که او را به شدت عصبانی می‌کرد، این بود که به او خبر بدهند پسرت درس نمی‌خواند. خودش تحصیلاتش پنجم ابتدایی بود، اما خط بسیار زیبایی داشت.

سال 1334 دو پسر بزرگ خانواده ـ مسعود و پرویز ـ دانشگاه قبول شدند و برای تحصیل به تهران آمدند و شاید همین بهانه‌ای شد که باقرخان تصمیم گرفت منصور، شاهرخ و بهرام برای تحصیل بهتر به تهران بیایند.

آنها در تهران، محله ستارخان یک خانه شصت متری دو طبقه خریدند. دیگ بزرگ غذای ربابه که هر روز تدارک کارگرها و فامیل را که ممکن بود سرزده بیایند می‌آید و نباید مهمان غذا نخورده از خانه می‌رفت، تبدیل به قابلمه‌ای به تعداد دخترها و پسرهای مانده در خانه شد.

بهرام از همه کوچک‌تر بود و به شدت اهل کتاب و مطالعه. طبقه بالای خانه، دو قفسه فلزی پر از کتاب بود که بهرام تقریباً تمامش را خوانده بود. شاید خواندن بعضی کتاب‌ها هنوز برایش زود بود، اما اشتیاق او به خواندن را چیز دیگری نمی‌توانست ارضا کند!

منصور، دانشگاه صنعتی تبریز درس می‌خواند. هر وقت می‌آمد تهران، اولین سؤالی که بهرام از او می‌کرد این بود «کتاب تازه برایم ‌آوردی؟» منصور که یادش بود هفته گذشته برایش کتاب فرستاده با تعجب نگاهش می‌کرد و می‌گفت: «یعنی همه کتاب‌هایی را که برایت فرستاده بودم خواندی؟» بهرام که آتشین مزاج بود با دلخوری می‌گفت: «معلوم است که خواندم. پس خیال کردی همین جوری می‌گویم کتاب برایم بیاور؟»

منصور رو به مادر می‌کرد و می‌گفت: «می‌بینی مادر؟ مردم از دست شکم بچه‌هایشان به تنگ می‌آیند که نمی‌توانند سیرشان کنند، ما از دست کتاب خواندن این پسر!»

ولایت فقیه، رهبری در جامعه اسلامی، سرگذشت انقلاب‌های مهم جهان، مهدویت و انتظار، زندگی بزرگان علم و دین و فلسفه، موضوعاتی بود که بهرام بیشتر از همه دربارة آنها می‌خواند. سن او اقتضای شیطنت و تقلای پسرانه‌ در زمین‌های خاکی فوتبال محله و با دوستان بودن را داشت، اما او به خواندن مشتاق‌تر بود. در همین دوران او با اندیشه‌های امام خمینی آشنا شد.

سال‌های 53ـ54 بهرام در آزمون ورودی سه دانشگاه ملی و معتبر تهران قبول شد. از این سه دانشگاه، دانشگاه ملی و تحصیل در رشته دندانپزشکی را انتخاب کرد.

ربابه با افتخار می‌گفت: «پسرم می‌خواهد دکتر مردم فقیر بشود.» و بهرام با رضایت سر تکان می‌داد و می‌گفت: چرا مردم فقیر وقتی دندانشان درد می‌گیرد، زود می‌کشند. دندانی را که شاید با یک عصب‌کشی و یا حتی پر کردن ساده سال‌های سال بتوانند از آن استفاده کنند، می‌اندازند دور! چون پول ندارند، کم‌خرج‌ترین راه را انتخاب می‌کنند.

 

2

 

دانشگاه ملی فضای خاصی داشت. جوّ کلی دانشگاه خیلی سیاسی نبود. ساواک فعالیت مشخصی داشت که به چشم همه می‌آمد. استادان، دانشجویان و کارمندان ترجیح می‌دادند مسیر تمرین‌شده‌ای برای خودشان داشته باشند تا درگیر نشوند. حتی یکی ـ دو نفر از دانشجویانی که مخفیانه اعلامیه وارد دانشگاه می‌کردند،‌ خیلی زود دستگیر شدند و تا مدت‌ها کسی آنها را ندید. ساواک بین کارمندان جاسوسانی داشت که کوچک‌ترین تغییرات را در بین دانشجویان و اساتید زیر نظر داشت.

بهرام با ذهنی شکل گرفته وارد این دانشگاه شد. او رسالة امام و آثار استاد مطهری را خوانده بود و مقالات شریعتی، طبع آتشینش را آماده عکس‌العمل نسبت به اجتماع اطرافش کرده بود. اما فضا فضایی نبود که او بتواند آنچه در ذهنش می‌گذشت، آشکار و مستقیم منتقل کند. باید به راه‌های طولانی مدت و غیر مستقیم فکر می‌کرد.

دکتر صانعی، توکلی، خدایاری، بهرام و چند نفر دیگر که تقریباً همگی دانشجویان سال دو یا سه دندانپزشکی بودند، بعد از گرفتن مجوز تأسیس دفتر انجمن اسلامی شروع به فعالیت کردند.

رختشویخانه در طبقه منهای یک ساختمان دانشگاه، کنار رختکن دانشجویان و تجهیزات دندانپزشکی قرار داشت. خیلی زود وسایلی را که در آن ریخته بودند به انبار مرکزی دانشگاه منتقل کردند و تعمیرات شروع شد. این اتاق نسبتاً بزرگ، هم نمازخانه دانشجویان شد و هم محل تشکیل جلسات اعضای انجمن و کلاس‌های قرآن و نهج‌البلاغه که در کنار آنها به شکل کاملاً محرمانه مسائل سیاسی هم به وسیلة نوار، کتاب یا جزوه بین اعضا مبادله می‌شد.

بهرام سر کلاس‌ها با تأخیر حاضر می‌شد. جزوه‌ها را از کسانی که مرتب کلاس‌ها را می‌رفتند و به اصطلاح شاگرد زرنگ بودند و سرشان در درس و کتاب بود، می‌گرفت و یادداشت می‌کرد. با وجود تمام اینها تا آن سال نمره کمتر از هجده نداشت. یک روز که سر کلاس استاد اجلالی دیر رسید، بی‌سر و صدا وارد کلاس شد و روی نزدیک‌ترین صندلی نشست. کلاس که تمام شد، استاد با بهرام صحبت کرد.

ـ تو دانشجوی بسیار باهوشی هستی، اما ظاهراً وقت کافی برای انجام همه کارهایت نداری؟

بهرام از اینکه بعضی وقت‌ها سر کلاس‌ها دیر حاضر می‌شود، عذرخواهی کرد و گفت: «استاد! من مطمئنم شما خودتان جز‌ء اساتیدی هستید که معتقدید دانشجوی پزشکی یا دندانپزشکی باید لایه‌های اجتماعش را بشناسد و بفهمد قرار است برای چه قشری کار کند. نباید مثل یک ماشین با مردم رفتار کند. من دنبال شناخت این اجتماع و مردم و راه خدمت بیشتر به آنها هستم.»

استاد گفت: «اگر من دانشجوها را سه قسمت کنم، تو جزء سی درصد دومی؛ تکالیفت را انجام می‌دهی، به وظایف دانشجویی‌ات عمل می‌کنی، اما با هوشی که داری، می‌توانی جزء دانشجویان ممتاز من باشی!» بعد ادامه داد: «زندگی دانشجویی شماها، در سال‌های اوج مسائل سیاسی و اجتماعی است. تو به خاطر روشنفکری‌ات، به خاطر نوع شخصیتت احتیاج داری کارهای دیگری هم انجام بدهی و مطالعاتی داشته باشی که شاید این نیاز در دیگران نباشد. اما ممکن است رویه‌ای که داری، شکل زندگی‌ات را به کل عوض کند. یک دندانپزشک می‌تواند زندگی راحت و آرامی داشته باشد. اما تو داری راه سخت را انتخاب می‌کنی. متوجه این موضوع باش!»

 

3

 

تیر ماه سال 57 بهرام با خانم زهرا مینا طاهریان، دانشجوی سال سوم دندانپزشکی ازدواج کرد. به نظر بعضی‌ها بهرام جوری زندگی می‌کرد که فرصتی برای ازدواج نداشت و البته نظرشان درست هم بود، اما عشق، زمان و فرصت مناسب نمی‌شناسد.

مینا اولین فرزند از یک خانواده پنج نفره بود. پدرش تاجر و مادرش اهل مطالعه و روشنفکر بود. آنها در منزل بزرگی در میرداماد زندگی می‌کردند. پدرش افکار مذهبی داشت، اما طرز فکر و رفتار مادر، متفاوت با شوهر بود. در خانه آنها کتاب خواندن جزء تفریحات اصلی بود. مادرش بیشتر رمان و ادبیات می‌خواند، اما مینا از کودکی به خواندن کتاب‌های مذهبی کتابخانه علاقه نشان می‌داد.

مادر مینا هیچ وقت خواندن نماز و دعاهای ایام هفته را به او یاد نداد. اما مینا دعاهای ایام هفته و اعمال هر ماه را بجا می‌آورد. مادرش ناراضی بود. احساس می‌کرد مینا غیر‌طبیعی است. مثل دختر و پسر دیگرش علاقه‌ای به بازی، تفریح، مهمانی و خرید رخت و لباس پایان هر فصل نشان نمی‌دهد. فکر می‌کرد باید هر چه زودتر شرایط روحی دخترش را با یک روانپزشک در میان بگذارد.

کارهای منزل را مستخدم انجام می‌داد. صحبت کردن مینا با اهل خانه، بیشتر زمان‌هایی بود که برای خوردن غذا از اتاقش سر میز می‌آمد و معمولاً هم او شروع‌کننده نبود. خودش در یکی از یادداشت‌هایش نوشت: «می‌گویند من دختر نرمالی نیستم. اگر نرمال بودن به این است که ساعت‌ها دور هم بنشینیم و راجع به مدل لباس، اینکه چه کسی شیک‌پوش است، چه کسی بد لباس، چه بخوریم که تغذیه عالی داشته باشیم تا روی فرم بمانیم، چه ماسک‌هایی استفاده کنیم که پوستمان خراب نشود و... حرف بزنیم، درست است؛ من دختر نرمالی نیستم. هجده سال دارم، اما هیچ علاقه ندارم ساعت‌ها در فروشگاه‌های بالای شهر به دنبال گران‌ترین و متفاوت‌ترین ست کیف و کفش بگردم. در حالی که در حد تعادل به ظاهر تمیز و آراسته اهمیت می‌دهم. من متعادل نیستم. چون اتاقم و کتاب خواندن را به حضور در جمع ترجیح می‌دهم. بین آدم‌ها احساس آرامش نمی‌کنم. اگر روزی بگویند بینایی‌ات را از دست داده‌ای و دیگر نمی‌توانی کتاب بخوانی، آن روز حتماً می‌میرم.»

سال 1354 مینا جزء سه نفر اول کنکور دانشگاه ملی، در رشته دندانپزشکی وارد این دانشگاه شد. آن سال‌ها اولین مدل‌های خودروی وارد ایران شده بود که پدر برای مینا خرید و گفت لیاقتش بیشتر از این نیست.

توی دانشگاه، مینا شاگرد اول بود. با کسی صمیمی نمی‌شد. با وجود این به هر کسی که برای مشکل درسی پیشش می‌آمد کمک می‌کرد و بچه‌ها او را دوست داشتند. اصلاً اهل سیاست نبود؛ حتی تضادی را که گروه‌های مختلف از لحاظ فقر و تقسیم ثروت در جامعه آن روز درباره‌اش حرف می‌زدند و سخنرانی و میتینگ می‌گذاشتند، درک نمی‌کرد. تنها چیزی که توجه و کنجکاوی او را جلب می‌کرد، ظهرها وقتی وضو می‌گرفت و برای نماز به نمازخانه می‌رفت، دور و برش را خوب نگاه می‌کرد. دلش می‌خواست چهره دانشجویان دختر و پسری را که تعداد آنها خیلی کم بود و برای نماز می‌آمدند، بشناسد. پسرها هم این حس کنجکاوی را پنهان نمی‌کردند. وقتی بهرام برای اولین بار در محوطه دانشگاه دربارة ازدواج، سر صحبت را با مینا باز کرد، مینا با تعجب پرسید: «چه طور فکر کردید من و شما با هم سنخیت داریم؟»

این ماجرا شش ماه طول کشید. مینا هر چه از خصوصیات خودش برای پشیمان کردن بهرام به ذهنش می‌آمد به او گفت:

ـ ببینید آقای شکری! من فارسی‌زبانم و شما ترک‌زبان. من در یک خانواده کم جمعیت بزرگ شدم و شما در خانواده پر جمعیت. ترک‌ها از لحاظ فامیلی بسیار به هم پیوسته و پر رفت و آمد هستند. شما روحیات مرا نمی‌شناسید. من اهل رفت و آمد نیستم. تنهایی و خلوت را ترجیح می‌دهم. خانواده‌های ما چه از لحاظ مالی، چه فرهنگی هر کدام از دو طبقه مختلف هستند. من آدم شیرین و خوش‌برخوردی نیستم. در زندگی هیچ وقت یادم نمی‌آید سعی کرده باشم برای دیگران جاذبه‌ای داشته باشم تا توجهشان را به خودم جلب کنم. مطمئناً مادرتان دلش نمی‌خواهد عروسی مثل من داشته باشد.

هر چه می‌گفت، بهرام باز روی استدلال خودش پافشاری می‌کرد:

ـ شاید ما از لحاظ موقعیت اجتماعی و سطح زندگی خیلی با هم فرق داشته باشیم، اما از لحاظ چیزهای مهم‌تر که آنها در زندگی شرط هستند، نقاط اشتراک زیادی داریم. وقتی دو نفر دیدگاه اعتقادی مشترکی داشته باشند بقیه مسائل به مرور زمان رفع خواهد شد و حتی به نظر من این اختلافات باعث علاقه و نزدیکی بیشتر هم می‌شود.»

حتی پدر مینا که همیشه او را در تصمیم‌گیری آزاد می‌گذاشت، یک جلسه که با بهرام صحبت کرد به مینا گفت: «به نظرم بهرام پسر باعرضه، صادق و ساده‌ای است. بهتر است با عجله تصمیم نگیری، شاید در زندگی‌ات دیگر کسی پیدا نشود که به اندازه بهرام تو را دوست داشته باشد و حاضر باشد به خاطرت فداکاری کند.»

مرد آرمانی مینا برای ازدواج، مردی بود ثروتمند، مذهبی، کم حرف و آرام؛ شاید شبیه پدرش! به دور از جناح‌بندی‌های سیاسی و مسائل اجتماعی دور و بر که جامعه آن زمان به شدت درگیرش بود. اما حالا بهرام جوان در سرنوشت او پیدا شده بود. بهرام وسط این هیاهو قرار داشت؛ وسطِ وسط.

25 تیرماه 57 مراسم عقد در منزل آقای طاهریان انجام شد و مهر ماه 58 مینا و بهرام زندگی مشترکشان را در طبقه بالای همان خانه شصت متری پدر بهرام در خیابان ستارخان شروع کردند.

بهرام چند روز قبل از عقد، برای اولین بار مینا را به خانه خودشان برد تا با خانواده‌اش آشنا شود. ربابه همین که چشمش به او افتاد دو دستش را باز کرد. مینا را در آغوش گرفت، پیشانی‌اش را بوسید و گفت: «ناقلا! ناقلا! بهرام‌جان، چه عروس قشنگی خدا بهت قسمت کرده، ماشاءالله ماشاءالله!»

بی‌اختیار اشک در چشمان مینا حلقه زد. سرش را پایین انداخت و از اتاق رفت بیرون. دلش نمی‌خواست ربابه متوجه دلتنگی او بشود.

 

4

 

با پیروزی انقلاب، فضای دانشگاه بسیار متشنج شد. دانشجویان در صحن دانشگاه تحصن می‌کردند و خواستار تعویض ریاست دانشگاه و کادر آموزشی بودند. هر گروه، قسمتی از دانشگاه را اشغال کرده بود و مدام میتینگ می‌گذاشت. کمونیست‌ها، مجاهدین خلق (منافقین)، گروه‌های پیشرو خلق و...؛ تنها گروهی که با این احزاب برخورد می‌کرد، انجمن اسلامی بود.

آن سال‌ها شرایط خاص خودش را داشت که بیشتر از منطق زور و تعصب تبعیت می‌کرد تا بحث، استدلال و دعوت کردن. بهرام تمام سعی‌اش را می‌کرد که اول با بحث و آرامش آنها را متقاعد کند که دست از روشی که در پیش گرفته‌اند بردارند و اگر موفق نمی‌شد، کار به برخورد فیزیکی هم می‌کشید. یک گروه از منافقین، دانشکده اقتصاد را اشغال کردند؛ وارد کلاس‌ها شدند، در و شیشه‌ها را شکستند؛ دانشجویان و اساتید را کتک زدند و مدتی طولانی اجازه نمی‌دادند کسی وارد دانشگاه بشود.

واعظی به طرف در اتاق رفت. آن را باز کرد و با کف دست به سینه بهرام زد و گفت: «من با تو حرفی ندارم. برو بیرون، جیره‌خور انقلاب. برو دنبال گرفتن پست و مقام!»

بهرام سعی می‌کرد خونسرد باشد. گفت: «تو اشتباه می‌کنی. رضا! ما نیامدیم اینجا که همدیگر را متهم کنیم و فریاد بکشیم. بشین خودت کمی فکر کن! متشنج کردن اوضاع در این شرایط حساس که تازه انقلاب پیروز شده به نفع هیچ کس نیست. تو چه نتیجه‌ای از این بی‌نظمی که به راه انداخته ای می‌خواهی بگیری؟»

از چشم‌های واعظی نفرت و کینه می‌ریخت. جلو آمد. یقه بهرام را گرفت و او را به سمت در هل داد. بچه‌های انجمن که پشت در اتاق منتظر بهرام بودند، به سمت واعظی و گروهش حمله کردند و زد و خورد شروع شد. آن روز غروب بعد از درگیری که بین بچه‌های انجمن و گروه منافقین اتفاق افتاد، دانشگاه اقتصاد از تصرف آنها درآمد و کلاس‌ها طبق برنامه تشکیل شد.

انقلاب فرهنگی که شروع شد و دانشگاه‌ها را تعطیل کردند، مادر و پدر بهرام و مینا فکر کردند دیگر بهرام را بیشتر می‌بینند و می‌تواند کنار آنها باشد، اما بهرام آرام و قرار نداشت.

رضا اباذری در بخش تجهیزات دندانپزشکی دانشگاه کار می‌کرد. تجهیزات دندانپزشکی در زیرزمین روبروی نمازخانه قرار داشت. آنها با کمک هم یونیت‌های کهنه انبار را تعمیر کردند و برای رساندن خدمات دندانپزشکی به مناطق محروم کشور از دانشجویان داوطلب ثبت‌نام می‌کردند و دندانپزشک‌های جوان را با تجهیزات مختصری به این مناطق می‌فرستادند. بهرام در این مدت کوتاه خودش دو بار به زاهدان سفر کرد و در محروم‌ترین منطقه شهر یک کلینیک دندانپزشکی راه‌اندازی کرد که دانشجویانی که خودشان اهل زاهدان بودند، بعدها در این کلینیک مشغول به کار شدند.

آنها صندلی‌های یک مینی‌بوس را برداشتند و داخل آن یک یونیت دندانپزشکی گذاشتند. هر روز یک دندانپزشک داوطلب با بهرام به اطراف تهران می‌رفتند، تا به طور رایگان مردم را ویزیت کنند. مردمی که خیلی از آنها هنوز مسواک زدن را درست نمی‌دانستند و یا آن‌قدر درد و مشکل در زندگی‌شان بود که ترجیح می‌دادند پولشان را برای درمان کلیه دخترشان خرج کنند تا پر کردن دندان‌هایشان. دخترها و پسرهای شانزده ساله‌ای که بهرام دندانشان را عصب‌کشی و پر می‌کرد، لااقل دو ـ سه تا دندان کشیده داشتند.

غروب‌ها که به تهران برمی‌گشتند، بهرام معمولاً حرف نمی‌زد و تمام راه به سکوت می‌گذشت. یک روز رضا پرسید: «بهرام! چرا صبح که می‌رویم خوشحالی و غروب که برمی‌گردیم اصلاً حرفی نمی‌زنی؟ من احساس می‌کنم ناراحتی!» بهرام خنده تلخی کرد و چیزی نگفت. رضا اصرار کرد. بهرام با قدرشناسی به او نگاه کرد و گفت: «خوب می‌دونی رضا! من فکر می‌کنم مشکل این مردم با یکی ـ دو جلسه سر زدن ما حل نمی‌شود. ما باید واحدهای سیار زیادی داشته باشیم که هر هفته به محله‌های محروم سر بزنند و به مردم برسند یا کلینیک‌های دندانپزشکی در این مناطق راه‌اندازی شود که با کمترین هزینه به درمان مردم برسند.» بعد برگشت به پشت سرش نگاهی انداخت و ادامه داد: «تو فکر می‌کنی با این یونیت کهنه و یک مینی‌بوس می‌شه مشکلی از این مردم حل کرد؟ هر غروب که برمی‌گردیم احساس می‌کنم چقدر کار انجام نشده مانده... کار ما چقدر کم است... من نگران این مردم هستم. چرا یک دختر شانزده ساله باید چهار تا از دندان‌های اصلی‌اش را کشیده باشد؟»

 

5

 

تابستان 59 «محمد» اولین فرزند بهرام به دنیا آمد. تولدش نیمه شب بود، در حالی که آژیر خطر کشیده شده بود و همه جا در خاموشی مطلق به سر می‌برد، مینا را به بیمارستان رساندند. آن ماه همراه یک جلد کتاب که بهرام اگر فراموش نمی‌کرد هر ماه به مینا هدیه می‌داد، یک گردنبند ظریف و زیبا هم به او هدیه داد. گردنبند دو قلب بود که توی هم رفته بودند. مینا آنرا با علاقه حفظ کرد و سال‌ها بعد به عروس محمد از طرف خودش و بهرام هدیه داد.

با تولد محمد، مینا که نگرانی‌اش بیشتر شد به بهرام گفت: «امتحانات پایان ترم در پیش است. نگهداری از محمد وقتم را می‌گیرد. کلینیک هم تا مدتی نمی‌توانم بیایم. تکلیف مریض‌ها چه می‌شود؟» بهرام دلداری‌اش داد: «نگران نباش! با خانم دکتر معصومی صحبت کردم جای تو را پر کند تا خودت برگردی.»

در کلینیک دندانپزشکی که در خیابان ایتالیا، بغل بیمارستان امام خمینی(ره) راه‌اندازی کردند مطب کوچکی بود که بهرام و مینا مدت کوتاهی در آن کنار یکدیگر بیماران را ویزیت می‌کردند؛ مینا خانم‌ها را و بهرام آقایان را. در همین مدت کوتاه مینا رفتارهایی از بهرام دید که برایش قابل توجه بود و سعی می‌کرد به خاطر بسپارد.

بهرام در مقابل حق ویزیت و زحمت چند ساعته روی دندان بیماران، یک عدد مرغ، یک کیلو برنج و هر مبلغی را که می‌دادند با اشتیاق و قدرشناسی قبول می‌کرد و به مینا که با دقت و کنجکاوی کارهای او را زیر نظر داشت،‌ می‌گفت مهم برکتی است که خدا به نعمتش می‌دهد؛ مهم این نیست که ما حق ویزیت، پول بگیریم یا یک عدد مرغ یا یک کیلو برنج یا هر چیز دیگر. به نظر مینا بهرام یک انسان کاملاً جدی بود. زندگی او اصلاً شباهتی به زندگی آدم‌هایی که مینا از صبح تا شب دور و بر خودش می‌دید، نداشت. خوشی و راحتی در آن نبود.

هر روز برگه باریک و بلندی را روی میز بهرام می‌دید که لیست کارهای روزانه‌اش را، تک به تک در ساعات مختلف نوشته بود. بعضی کارها مربوط به روز قبل بود که چون انجام نداده بود به برنامه امروز اضافه شده بود. تعجب می‌کرد که او برای هر ساعتش کاری تعریف کرده. انگار نگران بود کسی زمان را از او بگیرد.

 

 

سال‌ها بعد مینا، بهرام و ازدواجش را که برای خیلی‌ها عجیب بود این‌طور توضیح داد: «بهرام یک انسان اصولگرا و معتقد بود. او آرزو داشت تقسیم ثروت و امکانات در جامعه اسلامی به نحوی باشد که مردم بتوانند به راحتی زندگی کنند. او می‌گفت باید مراکز درمانی ما چه از لحاظ نیروهای متخصص و چه امکانات به سطحی برسند که بیمار زن برای معالجه به پزشک زن مراجعه کند و بیمار مرد به پزشک مرد. او طرح‌هایی داشت که مردم در محروم‌ترین مناطق بتوانند به راحتی و با کمترین هزینه از خدمات دندانپزشکی استفاده کنند. قصد داشت این طرح را عملی کند که در هر مدرسه پایین شهر، یک یونیت دندانپزشکی و یک دندانپزشک مستقر شود و به وضع بهداشت دهان و دندان بچه‌ها به طور رایگان برسند و ایده‌های فراوانی که روز و شب ذهن او را درگیر کرده بود.

انقلاب، امام و شهدا چیزهایی بودند که بهرام با تمام وجود می‌پرستیدشان. خانواده‌اش فکر می‌کردند با ازدواج متعادل می‌شود، اما نشد. در دو سال زندگی با او خیلی تنها ماندم. کمتر می‌توانست با من باشد. یک بار به او گفتم: «باور نمی‌کنم تو آن قدر که سماجت به خرج دادی و نشان می‌دادی، مرا دوست داشته باشی، والا این قدر مرا تنها نمی‌گذاشتی.» خیلی ناراحت شد. آن‌قدر که از زدن این حرف پشیمان شدم. با دلتنگی نگاهم کرد و گفت: «ذره‌ای از علاقه‌ام به تو کم نشده، حتی بیشتر شده. اما چه کنم که زمان، زمانی است که نمی‌توان حتی یک قدم عقب نشست.»

من نمی‌توانستم کاری بکنم. خیلی زود فهمیدم مسئولیت من در زندگی با او، صبر کردن است؛ اینکه تسلیم باشم. دست و پا زدن و شکایت کردن و سعی در تغییر دادن بهرام، بیهوده بود. من می‌ترسیدم از اوضاع سیاسی کشور و از خاموشی‌های طولانی شبانه. وقتی خاموشی اعلام می‌شد، همه در امن‌ترین جای خانه‌ها پنهان می‌شدند، اما من مطمئن بودم بهرام در گشت‌های شبانه توی خیابان‌ها است. نگران بهرام بودم. می‌ترسیدم روزی خبر شهادتش را برایم بیاورند و من تنهاتر شوم.

درگیری‌های کردستان تازه شروع شده بود. روز 23 ماه رمضان، بهرام از کردستان خودش را به تهران رساند. می‌خواست در ستاد انتخابات ریاست جمهوری آقایان رجایی و باهنر، خودش حضور داشته باشد. صبح ساعت نه آمد خانه و گفت که جلسه قرآن پزشکان امروز قرار است منزل ما باشد. پوتین‌هایش را در نیاورد. از جلو در، محمد را بوسید. دو دستش روی معده‌اش بود. گفت: «خیلی دلم درد می‌کند. مینا! چه کنم روزه‌ام را بخورم؟» ناراحتی معده داشت. منتظر جواب من نماند. سری تکان داد و گفت: «نه... نمی‌خورم.» و رفت.

جلو در حیاط، ربابه خانم خودش را رساند. دست بهرام را گرفت و گفت: «پسرم امروز رأی‌ریزی است، خیابان‌ها شلوغ است. بیا لباست رو عوض کن. با این لباس نرو! فریده خواهرش هم اصرار کرد، مادر راست می‌گوید. لباس سپاه تنت نباشد بهتر است، داداش!»

بهرام به من نگاه کرد. من هم نگاهش کردم. بعد سرش را پایین انداخت و گفت: «این حرف‌ها چیه مادر؟ عمر ما دست خداست. این لباس هویت و اعتقاد من است. چه طور امروز که روز رأی‌ریزی است درش بیاورم؟» بعد برای همه ما که توی حیاط ایستاده بودیم دست تکان داد و رفت. با محمد به اتاق برگشتم. دلم آرام و قرار نداشت. مثل مرغ‌های توی قفس بودم که خودشان را به در و دیوار می‌زنند، اما کاری از دستشان برنمی‌‌آید.

 

6

 

نزدیک ظهر چه روزی بود، نمی‌دانم. من و برادر بهرام رفتیم پزشکی قانونی. پدرم آن جا بود. همه وارد اتاق کوچکی شدیم. برادرش با نگرانی و تردید جلو رفت. کشو را بیرون کشید. صدای گریه‌اش در سرم پیچید. به کشو نزدیک شدم. بهرام آرام خوابیده بود. پارچه سفید را کنار زدم. صورتش سالم بود، اما بدنش تکه تکه و خونی! گلوله به قلبش خورده بود. به دور و برم نگاه کردم. پدرم گریه می‌کرد. بی‌اراده روی زمین وا رفتم. چند دقیقه بعد دوباره بلند شدم و نگاهش کردم. این بار مطمئن شدم چیزی که بنا بود بر سرم هوار شود، اتفاق افتاد. در طول سال دوم زندگی‌‌مان هر روز و هر لحظه نگران بودم. خودش می‌گفت: «منتظر دیدن بدن تکه تکه من باش.» من جوری پیش آمدم که اگر غیر این بشود از دلتنگی خواهم مرد. در خانه را که می‌زدند، زنگ تلفن که صدا می‌کرد، قلب من می‌ریخت. فکر می‌کردم نکند خبر بهرام را آورده باشند؛ مثل یک درد کهنه، یک بیماری مزمن با این حس کنار آمده بودم.

 

 

7

 

هشت ماه بعد از شهادت بهرام، «امیر بهرام» به دنیا آمد. وقتی جنازه غرق به خون بهرام را دیدم بغضم نشکست. می‌دانستم او همین را می‌خواست، با تمام وجود. اما وقتی امیر بهرام به دنیا آمد، از ته دل گریه کردم. دنیا برایم تنگ و سخت شده بود.

 

بعد از شهادت بهرام، سخت‌ترین دوران زندگی من شروع شد. اضطراب شدیدی داشتم. فشار اطرافیان زیاد بود. بعضی از نزدیکان می‌گفتند: «فرزندی که پدر ندارد، تولد و بزرگ کردنش جز دلتنگی و دلسردی چیزی برایت نخواهد داشت. باید او را از بین ببری!»

 

بعضی می‌گفتند: «زن بی‌عرضه‌ای هستم. اگر به شوهرم فشار می‌آوردم، آزادش نمی‌گذاشتم، وارد سپاه نمی‌شد، لباس سپاه را بر تن نمی‌کرد و در روز انتخابات به خاطر این لباس ترور نمی‌شد!»

 

دوستان نزدیک بهرام سرِ درد دلشان که باز شد، می‌گفتند: «همان‌ها که روزی دوست بهرام بودند، به منزل پدرش رفت و آمد داشتند و در جلسات قرآن شرکت می‌کردند و نان و نمک این خانواده را خورده بودند،‌ دست آخر به منافقین پیوستند و مقدمات ترور بهرام را در تهران فراهم کردند.»

 

من برای هیچ کس جوابی نداشتم. سعی می‌کردم تا می‌توانم از دیگران دوری کنم. بعضی اوقات که سینه‌ام از درد و غصه به تنگ می‌آمد، قرآن می‌خواندم و آرام می‌گرفتم. من با بهرام ازدواج کردم تا از نازپروری و تن‌آسایی که به آن دچار بودم و از اوج رفاه جدا شوم. از لحظه‌ای که به زندگی او پا گذاشتم، عشق و نزدیکی من به پروردگارم و تسلیم محض او بودن برایم معنا پیدا کرد. و من با این حس رشد کردم و ظرف قلبم بزرگ شد.

 

 

حالا از شهادت او سال‌ها می‌گذرد. پسرها بزرگ شده و تحصیل کرده‌اند. بهرام رفت، اما سایه او در زندگی ما همیشه بوده و هست. «امیر محمد» و «امیر بهرام» با اینکه او را ندیده‌اند، ارتباط عاطفی خوبی با پدرشان دارند. هر چه می‌خواهند ـ معنوی یا حتی مادی ـ هر کاری را می‌خواهند شروع کنند، اول می‌روند بهشت زهرا سر مزار بهرام.

 

بهرام سنگ بنا را گذاشت و رفت. شکل زندگی من از اساس با تمام فامیلم فرق می‌کند. می‌توانم مجلل‌ترین زندگی را داشته باشم، اما منزلم شبیه مسجد، ساده و راحت است. چون احساس علاقه و وابستگی به زندگی تشریفاتی و پر خرج در من، دیگر وجود ندارد. هنوز هم خیلی‌ها فکر می‌کنند «چه سرنوشت دردناکی، چه زندگی ساده و بی‌رنگی!» و برایم دل می‌سوزانند؛ اما من خوشحالم و از زندگی‌ام کاملاً راضی هستم. چون احساس می‌کنم به عمق زندگی و به پروردگارم نزدیک شده‌ام. حالا که فشارها کم شده می‌فهمم این راه سخت و پر مشقت برای به دست آوردن سلامت روح من لازم بود. چه طور موقع جراحی، موقع درآوردن غده از بدن، درد وجودت را در هم می‌پیچد، اما مدتی که می‌گذرد علائم سلامتی را کاملاً احساس می‌کنی. در آن سال‌های سخت، غده‌های روح من جراحی شد. حالا احساس سلامتی و آرامش با من است و در این سلامت روح و روان، بهرام را احساس می‌کنم.

 

*گلستان جعفریان

نوشته : روح الله جباری    نظرات :
فرازهایی از فرمایشات امام به مناسبت روز پاسدار
وقتی به فکر پاسدارها می‌افتم،از خودم خجالت می‌کشم

خبرگزاری فارس: من وقتى (به) فکر این پاسدارهایى (مى‏افتم) که در آن گرماى شدید خوزستان، براى اسلام خدمت مى‏کنند، واقعا از خودم خجالت مى‏کشم که ما چه هستیم و آن‏ها چه هستند، ما چه‏کاره‏ایم و آن‏ها چه‏کاره‏اند. آن‏ها تهذیب شدند - تا اندازه‏اى البته - و ما ماندیم .

خبرگزاری فارس: وقتی به فکر پاسدارها می‌افتم،از خودم خجالت می‌کشم

سوم شعبان‏المعظم؛ روز پاسدارى از مکتب اسلام‏

روز مبارک سوم شعبان المعظم را که روز طلیعه پاسدار و پاسدارى از مکتب مترقى اسلام است، به عموم هم‏میهنان و بخصوص پاسداران انقلاب اسلامى تبریک عرض (مى‏کنم) و به حق باید این روز معظم را «روز پاسدار» بنامیم؛ روز ولادت با سعادت بزرگ پاسدار قرآن کریم و اسلام عزیز است؛ پاسدارى که هر چه داشت، در راه هدف اهدا کرد و اسلام عزیز را از پرتگاه انحراف رژیم طاغوتى بنى‏امیه نجات داد.(1)

 

  روز ولادت حضرت سیدالشهدا(ع)؛ روز پاسدار

روز مبارک سوم شعبان المعظم، روز پاسدار است و روز تحقق پاسدارى از اسلام، از حقیقت، از مکتب الهى، روز تولد بزرگ پاسدارى که با خون خود و فرزندان و اصحابش مکتب را زنده کرد.(2) چه انتخاب خوبى است که روز ولادت حضرت سیدالشهدا(ع) روز پاسدار نامیده شده است. امیدوارم همانگونه که امام حسین(ع) با خون خود اسلام را زنده کرده، شما به تبعیت از او، انقلاب و اسلام را ضمانت نمایید.(3)

  به یاد پاسداران عاشورا

اینک که پاسداران، این روز بزرگ پربرکت جاوید را روز پاسدار اعلام نموده‏اند، مسؤولیتى بس بزرگ و تکلیفى بس عظیم را عهده‏دار شده‏اند، گویى آنان به یاد پاسداران عاشورا و انگیزه جانفشانیها و فداکاریهاى کربلا، این روز را انتخاب نمودند و نیکو انتخابى است و بزرگ مسؤولیتى. نیکو است که ادامه خون سرخ تشیع را تداعى مى‏کند و پر مسؤولیت است که انگیزه آن فداکارى و جانبازى آن چنان لطیفه الهى دارد که آن خون را «ثار اللَّه» و از مرزهاى حجب نور و ظلمت فراتر برده و از خودیها و خودبینیها پیراسته و به مرز «العبودیةُ جوهرةُ کنهها الرّبوبیة» رسانده و آراسته و دست ما از آن کوتاه است. لکن مأیوس نشوید و کوشش کنید تا به کوشش خویش رنگ اسلامى- الهى بیشترى دهید و به فداکارى خویش اخلاصمندتر باشید که بحمد اللَّه هستید.(4)

 

  مثل جوانهاى صدر اسلام‏

شماها امروز فرزندان اسلام هستید، شماها امروز فرزندان رسول خدا(ص) هستید. خدمت به دیانت اسلام مى‏کنید و در راه خدا قیام کردید. پاسداران قرآن کریم هستید، پاسداران اسلام مقدس هستید.(5) شما پاسدارانِ به حقِ اسلامید، شما مثل جوانهاى صدر اسلام هستید، شما اسلام را نجات دادید. باید از این به بعد هم پاسدارى کنید که این انقلاب به ثمر واقعى‏اش برسد.(6) شما پاسداران انقلاب اسلامى، به اسلام حق پیدا کردید. شما مثل سربازان صدر اسلام که با جان و دل و با عشق و علاقه به اسلام خدمت کردند، به اسلام خدمت کردید و مى‏کنید. من امیدوارم که خداى تبارک و تعالى همان اجرى را که به پاسداران در صدر اسلام عنایت فرموده است، به شما برادران عزیز عنایت فرماید. شما در این انقلاب اسلامى و در این نهضت اسلامى سهم به‏سزایى دارید.(7)

 

  ارزش آن‏ها از نماز هم بیشتر است‏

پاسدارانى که براى خدا خدمت مى‏کنند، ارزش آن‏ها از نماز هم بیشتر است، ارزش مسلسل آن‏ها از قلم هم در آن وقت بیشتر خواهد شد.(8)

 

  اگر این‏ها مسلمانند، پس من چه گویم؟!

من گاهى وقتى این‏ها را، این اجتماعاتشان و این تعهدشان را (که) مى‏بینم، براى خودم حقارت قائل مى‏شوم؛ اگر این پاسدارى است که در کنار سنگر نماز شب مى‏خواند و جانش را در محل خطر قرار مى‏دهد، اگر این سربازى است که در جبهه جان خودش را در خطر مى‏بیند و نماز شبش را مى‏خواند و وصیت مى‏نویسد - آن طور وصیتها - اگر این‏ها مسلمان هستند، خوب، من چه مى‏گویم؟(9)

 

  از خود خجالت مى‏کشم‏

من وقتى (به) فکر این پاسدارهایى (مى‏افتم) که در آن گرماى شدید خوزستان، براى اسلام خدمت مى‏کنند، واقعا از خودم خجالت مى‏کشم که ما چه هستیم و آن‏ها چه هستند، ما چه‏کاره‏ایم و آن‏ها چه‏کاره‏اند. آن‏ها تهذیب شدند - تا اندازه‏اى البته - و ما ماندیم در این صف نعال.(10)

 

  اى کاش من هم یک پاسدار بودم‏

امروز صبح بعد از ملاقات با تنى چند از پاسداران، به این فکر افتادم که «اى کاش من هم یک پاسدار بودم»، این‏ها چه مى‏کنند و من چه کار. آن‏ها مى‏روند با دشمن اسلام مى‏جنگند و من در اینجا هستم و نمى‏توانم.

شما قدر خودتان را بدانید، خداوند به شما عنایت داشته است که شما را مهیا کرده است تا قرآن کریم و اسلام عزیز و میهن اسلامى را حفظ کنید.(11)

 

  تا رَمق در جسم و جان دارم‏

من که وظیفه‏ام دعاگویى و سپاس و تشکر از همه سپاهیان و بسیجیان و ارتشیان است، باید به همه نیروهاى مسلح کشور و به شما (سپاهیان) اطمینان بدهم که تا من زنده هستم و تا رَمق در جسم و جان دارم، از حمایت و دعاى خیر براى شما دریغ نخواهم کرد و شما را از بهترین عزیزان و همراهان خود مى‏دانم و همان‏گونه که در ایام جنگ در کنار شما بوده‏ام و شاید یکایک شما محبت و ارادتم را به خود احساس کرده‏اید، بعد از این نیز چنین خواهم بود. شما آیینه مجسم مظلومیتها و رشادتهاى این ملت بزرگ در صحنه نبرد و تاریخ مصور انقلابید. شما فرزندان دفاع مقدس و پرچمداران عزت مسلمین و سپر حوادث این کشورید. شما یادگاران و همسنگران و فرماندهان و مسؤولان بیداردلانى بوده‏اید که امروز در قرارگاهِ محضر حق مأوا گزیده‏اند.(12)

 

  یک شرافت و یک مسؤولیت‏

شما امروز با سمت پاسدارى در جمهورى اسلامى، یک شرافت زیاد و بزرگ دارید و یک مسؤولیت بزرگ. اما شرافت براى این‏که خدمتگزار به دین اسلام شریف است و اما مسؤولیت براى این‏که شمایى که براى اسلام هستید و سرباز اسلام هستید، باید همه چیزتان را اسلامى کنید. خداى نخواسته اگر چنانچه از سربازهاى اسلام، به مردم یک تعدّى بشود، یک چیزى واقع بشود، یک مکروهى واقع بشود، این پاى اسلام حساب مى‏شود.(13)

 

  توقع من از همه پاسدارها

آن چیزى که از شما پاسدارها و سایر رفقاى خودتان و همه پاسدارهاى ایران، توقع دارم، این است که آن جهات لطیف اسلامى را حفظ کنید. انسان اگر آن جهت روحانیت اسلام را، آن جهت معنویت اسلام را حفظ بکند، یک آدم مى‏شود صد تا؛ یک آدم مى‏شود هزار تا. مالک اشتر یک نفر نبود، مالک اشتر یک آدمى بود که یک لشکر بود و بیشتر. حضرت امیر - سلام اللَّه علیه - یک نفر نبود؛ همه عالم بود، همه چیز بود؛ روى آن جهات معنویت و واقعیتى که داشت. انسان مادامى که توجهش به همین مادیات دنیا و جهات پایین است، یک نفر است؛ آن هم یک نفر حیوان! ما با حیوانات در این معنا شرکت داریم که همه مى‏خوریم و مى‏خوابیم؛ این کارهاى حیوانى را مى‏کنیم. آنى که امتیاز مى‏دهد شما را و همه ما را از حیوانات، آن معانى است که در انسان موجود است؛ بالقوه موجود است و باید بالفعل بشود. آن حظّ الهى و روحانى است که در انسان موجود است و باید رشد بدهد. اگر چنانچه آن حظ معنوى را رشد دادید، یکى‏تان یک فوج مى‏شوید.(14)

 

  شرط پاسدارى از اسلام‏

شما آقایان که الآن پاسدار انقلاب هستید، یعنى «انقلاب اسلامى»، همان طورى که از انقلاب پاسدارى مى‏کنید، تکلیف بالاتر این است که از اسلام پاسدارى بکنید و آن به این است که از خودتان پاسدارى بکنید. از هواهاى نفسانى خودتان، از شهوات خودتان، از میلهایى که میلهایى است که در هر انسانى هست و میل شیطانى است، از این‏ها پاسدارى کنید؛ به طورى که وقتى که شما پاسدارها را مردم مى‏بینند یا آن چشمهایى که مى‏خواهند یک اشکالى بکنند ببینند، ببینند که شما مردمى هستید که سلامت هستید؛ در عین حالى که قدرت دارید، در عین حالى که با اشخاصى که فاسدند، قدرتمندى هم نشان مى‏دهید، لکن با مردم رحیم هستید، با مردم رفیق هستید.(15)

 

  به وظایف پاسدارى عمل کنید

شما تا صبح بیدارید و از این مردم پاسدارى مى‏کنید و براى خدا است و در خطر هم هستید؛ چه چیزى بالاتر از این، لکن کارى بکنید که مقبول درگاه خدا باشید، این زحمتهاى شما خداى نخواسته هدر نرود و آن این است که به وظایف پاسدارى عمل بکنید و آن این است که خودتان پاسدار خودتان هم باشید. این جنود ابلیسى که به باطن انسان هجوم مى‏کنند، پاسدارى کنید، نگذارید؛ ردشان کنید، طردشان کنید، نگذارید که وسوسه بکنند شیاطین و خداى نخواسته یک عملى از شما صادر بشود که اجر شما را از بین ببرد. شما خیلى اجر دارید پیش خدا، نگذارید این از بین برود.(16)

 

  پاسدار خودتان باشید تا پاسدار اسلام باشید

شما جوانها که پاسدار جمهورى اسلامى هستید، وظیفه‏تان زیاد (است) و شغلتان شریف. شغل شریف؛ براى این‏که پاسدارى از اسلام، یک شغل بسیار شریفى است و مسؤولیتش هم زیاد است. باید حفظ کنید این حدود و ثغور اسلامى را. فقط این نباشد که ما پاسدار هستیم و خداى نخواسته به وظایفى که پاسداران باید عمل بکنند، خداى نخواسته نکنیم. باید همان طورى که مدعى هستیم، ما که ما پاسدار هستیم و پاسدار جمهورى اسلام و پاسدار احکام اسلام هستیم، باید خودمان ابتداءً مرزمان همان مرز اسلام باشد، راهمان همان راه مستقیم اسلام باشد، تا این ادعاى ما پیش خدا قبول بشود. کسى که خودش بر خلاف اسلام عمل مى‏کند، نمى‏تواند بگوید من نگهبان هستم.

کوشش کنید برادرها که خودتان را اصلاح کنید و پاسدارى از خودتان بکنید. پاسدارى از خودتان که کردید، پاسدارى‏تان از جمهورى اسلامى پیش خداى تبارک و تعالى مقبول است و ارزشمند؛ بسیار ارزشمند.(17)

 

1) صحیفه امام، ج 8، ص 305

2) صحیفه امام، ج 12، ص 441

3) صحیفه امام، ج 12، ص 441 - 442

4) صحیفه امام، ج 14، ص 407

5) صحیفه امام، ج 11، ص 355

6) صحیفه امام، ج 6، ص 315 - 316

7) صحیفه امام، ج 6، ص 536

8) صحیفه امام، ج 13، ص 451

9) صحیفه امام، ج 15، ص 19

10) صحیفه امام، ج 18، ص 503

11) صحیفه امام، ج 15، ص 496

12) صحیفه امام، ج 21، ص 133 - 134

13) صحیفه امام، ج 9، ص 220

14) صحیفه امام، ج 7، ص 478

15) صحیفه امام، ج 8، ص 380

16) صحیفه امام، ج 8، ص 372 - 373

17) صحیفه امام، ج 8، ص 279 - 280

 


برچسب‌ها: سپاه, پاسدار
نوشته : روح الله جباری    نظرات :

فواید و ثمرات طرح صالحین

 

1 – ایجاد میدان رقابت با گروه همسالان و هم سطح

2 – کشف استعدادها و قابلیتهای افراد

3 – رفتار سازی محسوس

4 – پاسخ به شبهات در اسرع وقت

5 – شناخت عمیق نسبت به آحاد مخاطبین

6 – همدردی و همدلی در مشکلات فردی و خانوادگی

7 – نظارت و کنترل فردی نیروها

8 – اصلاح ارتباطات و رقابتهای برونی

9 – بستر سالم دوست یابی

10 – تقسیم کار و تقویت حس مسئولیت پذیری

11 – پاسخگویی مسئول گروه در مقابل مشکلات افراد

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

 


 

 

 حضرت سيد امير احمد(علیه السلام) ملقب به شاهچراغ و سيدالسادات الاعاظم، فرزند بزرگوار امام موسي كاظم(علیه السلام) است.

پسران امام هفتم علیه السلام بنا به مشهور نوزده نفر می باشند. حضرت احمد بن موسی(علیهما السلام) و محمد بن موسی(علیهما السلام)  از یک مادر که ((ام احمد)) خوانده میشد متولد گردیدند.

 

فضائل مادر حضرت شاهچراغ(علیه السلام)

علامه مجلسی در کتاب ((مراة العقول)) در شرح حدیث پانزدهم می گوید:

ام احمد مادر بعضی اولاد آن حضرت می بود و او داناترین، پرهیزگارترین و گرامی ترین زنهایش در نزد آن حضرت بود که اسرار خود را به وی می سپرد و اماناتش را نزد او ودیعه می نهاد.

در کتاب اصول کافی در باب ((امام در چه زمانی میداند امام است)) آمده است که حضرت امام موسی(علیه السلام)  امانت سربمهری به ((ام احمد)) سپردند و فرمودند بعد از شهادت من هر کس از اولاد من در طلب این امانت آمد خلیفه و جانشین من است. با او بیعت نما که جز خدا کسی خبر از این امانت ندارد. بعد از شهادت امام موسی(علیه السلام) حضرت امام رضا(علیه السلام) به نزد ام احمد آمدند و امانت پدر را طلبیدند. ام احمد بگریه افتاد و دانست که امام (علیه السلام) شهید شده اند. پس آن بانوی محترمه امانت را بر حسب وصیت آنحضرت به امام رضا(علیه السلام) تقدیم نمود و با ایشان بعنوان امام هشتم شیعیان بیعت کرد.

 

 

بیعت حضرت احمد بن موسی(علیهما السلام) و  مردم مدینه با علی بن موسی الرضا(علیهما السلام)

هنگامی که خبر شهادت حضرت امام موسی کاظم(علیه السلام) در مدینه منتشر شد، مردم بر در خانه ((ام احمد)) جمع شدند. آن گاه همراه با احمد بن موسی(علیهما السلام) به مسجد آمدند و به سبب شخصیت والای احمد بن موسی(علیهما السلام) گمان کردند که پس از شهادت امام موسی کاظم(علیه السلام) وی جانشین و امام است. به همین سبب، با وی بیعت کردند و او نیز از آنها بیعت گرفت، پس بر بالای منبر رفت و خطبه ای در کمال فصاحت و بلاغت بیان کرد و فرمود:(( ای مردم، هم چنان که اکنون تمامی شما با من بیعت کرده اید، بدانید که من خود، در بیعت برادرم علی بن موسی(علیهما السلام) هستم. او پس از پدرم، امام و خلیفه بحق و ولی خداست. از طرف خدا و رسولش بر من و شما واجب است که از او اطاعت کنیم.))

پس از آن،‌ احمد بن موسی(علیهما السلام) در فضایل برادرش علی بن موسی الرضا(علیهما السلام) سخن گفت و تمامی حاضران تسلیم گفته او شدند و از مسجد بیرون آمدند، در حالی که پیشاپیش آنها احمد بن موسی(علیهما السلام)  بود. آن گاه خدمت امام رضا(علیه السلام) رسیدند و به امامت آن بزرگوار اعتراف کردند. سپس همگی با حضرت امام رضا(علیه السلام) بیعت کردند و حضرت علی بن موسی(علیهما السلام) درباره برادرش(احمد) دعا فرمود:(( هم چنان که حق را پنهان و ضایع نگذاشتی، خداوند در دنیا و آخرت تو را ضایع نگذارد.))

 


عزیمت از مدینه به طوس

در زمان خلافت مامون عباسی لعنة الله علیه که قیام و نهضت سادات هاشمی و علوی به اوج خود رسیده بود و با زعامت و هدایت حضرت امام رضا(علیه السلام) اسلام راستین و حاکمیت الهی ترویج می شد و حقیقت چهره کریه خلفای عباسی و حکومت غاصبین روشن می گشت، مامون به منظور فرو نشاندن مبارزات انقلابی شیعیان و تحکیم خلافت متزلزل عباسی ولایتعهدی خود را به حضرت امام رضا(علیه السلام) واگذار می کند و علیرغم میل باطنی امام(علیه السلام)، مامون حضرتش را از مدینه به طوس انتقال می دهد و ولایتعهدی را به ایشان تحمیل می نماید.

حضور با برکت امام هشتم(علیه السلام) در خراسان باعث می شود که شیعیان و محبان اهل بیت رسالت با اشتیاق زیارت چهره تابناک امامت و ولایت از نقاط مختلف بسوی ایران حرکت کنند.

حضرت احمد بن موسی(علیهما السلام) نیز در همین سنوات(198 تا 203 ه.ق) به همراه دو تن از برادرانش به نامهای محمد و حسین و گروه زیادی از برادرزادگان، خویشان و شیعیان، بالغ بر دو یا سه هزار نفر از طریق بصره عازم عازم خراسان شدند و از هر شهر و دیاری که می گذشتند، بر تعداد همراهانشان افزوده می شد، به طوری که برخی از مورخان تعداد یاران احمد بن موسی(علیهما السلام) را نزدیک به پانزده هزار نفر ذکر کرده اند.

در همین احوال، علیرغم خدعه و نیرنگ های مامون عباسی برای مخدوش ساختن مقام ولایت و چهره علمی حضرت رضا(علیه السلام)، برتری حجت خدا و پیروزی های حضرتش کینه ی مامون عباسی را بیشتر و سرانجام در سال 202 ه.ق امام معصوم را مسموم و به شهادت می رساند. سپس در سوگ ایشان،‌ با ریا کاری به عزاداری می پردازد و جسد مطهر حضرت رضا(علیه السلام) را با احترام در کنار مدفن هارون الرشید قاتل امام موسی الکاظم(علیه السلام) دفن می نماید.

مامون ملعون که از جنایات خویش بسیار متحوحش، و خبث سریرت و دشمنی آل ابیطالب را از اسلاف خویش کمال و تمام به ارث برده بود، با اطلاع از حرکت حضرت احمد بن موسی(علیهما السلام) برادر بزرگوار امام رضا و یارانش به قصد خراسان، به جمیع حکام و عمال خود دستور داد هر کجا از بنی فاطمه و اولاد پیغمبر بیایند مقتول سازند. و پیروان سادات بنی هاشم را با آزار و شکنجه مرعوب و مقهور حکومت غاصب نمایند.

خبر حرکت احمد بن موسی(علیهما السلام) توسط کارگزاران حکومتی به مامون رسید. مامون که ورود برادران امام را به مرکز حکومت، تهدیدی جدی برای موقعیت حساس خود می دید و از هم داستان شدن برادران و شیعیان امام با وی هراسناک بود، ‌به همه حکمرانان خود، دستور داد که: در هر کجا قافله بنی هاشم را یافتند، مانع از حرکت آنها شوند و آنها را به مدینه بازگردانند یا مقتول کنند.

این دستور به هر شهری که می رسید، کاروان از انجا گذشته بود، مگر در شیراز که پیش از رسیدن کاروان احمد بن موسی(علیهما السلام)، حکم به حاکم وقت رسید. حاکم فارس ((قتلغ خان)) مردی سفاک و خونریز بود. وی با لشکری انبوه از شهر خارج شد و در برابر کاروان احمد بن موسی(علیهما السلام)  اردو زد.

احمد بن موسی(علیهما السلام) در دو فرسنگی شیراز با قتلغ خان روبرو شد. در آن جا خبر شهادت برادرش علی بن موسی الرضا(علیهما السلام) انتشار یافت، و به احمد بن موسی(علیهما السلام) خبر دادند که اگر قصد دیدن برادر خود علی بن موسی الرضا(علیهما السلام) را دارید، بدانید که وی فوت شده است.

حضرت احمد بن موسی(علیهما السلام)  که وضع را چنین دید،‌ دانست که نخست،‌ برادرش در طوس شهید شده است
؛دوم، برگشتن به مدینه و یا غیر آن ممکن نیست؛ سوم، این جماعت به قصد مقاتله و جدال در این جا گرد آمده اند. بنابراین، اصحاب و یاران خود را خواست و جریان را به آگاهی همه رساند و افزود:

قصد این ها ریختن خون فرزندان علی بن ابی طالب(علیهما السلام) است، هر کس از شما مایل به بازگشت باشد یا راه فراری بداند، می تواند جان از مهلکه به سلامت برد که من چاره ای جز جهاد با این اشرار ندارم. تمامی برادران و یاران احمد بن موسی(علیهما السلام)  عرض کردند که مایل اند در رکاب وی جهاد کنند. آن بزرگوار در حق آن ها دعای خیر کرد و فرمود: پس برای مبارزه،‌ خود را آماده سازید.

 


جدال و پیکار

سپاه قتلغ خان در برابر یاران احمد بن موسی(علیهما السلام) صف های خود را آراستند، و جنگ نابرابری آغاز شد. در نتیجه ی رشادت و فداکاری یاران احمد بن موسی(علیهما السلام)، دشمن شکست خورد و عقب نشینی کرد. این جدال در سه نوبت و به مدت چند روز ادامه یافت. در پیکار سوم، سپاهیان قتلغ خان شکست خوردند و ناچار از محل درگیری،‌ قریه کُشن تا نزدیک برج و باروی شهر شیراز به مسافت سه فرسخ عقب نشستند و از ترس به درون حصار شهر پناه بردند و دروازه های شهر را محکم بستند. احمد بن موسی (علیهما السلام) به اردوگاه خویش، در قریه کُشن، نزدیک یاران خویش بازگشت. در این نبرد، عده ای از امامزادگان و اصحاب احمد بن موسی(علیهما السلام) زخمی و تعدادی نزدیک به سیصد نفر به شهادت رسیدند.

 


نیرنگ دشمن

روز دیگر، احمد بن موسی(علیهما السلام)  یاران خود را به پشت دروازه شهر شیراز منتقل کرد و همان جا خیمه زد. قتلغ خان که دریافت قادر به پیکار با احمد بن موسی(علیهما السلام) نیست و با وجود عشق و فداکاری که در سپاه احمد بن موسی(علیهما السلام) موج می زند، توان مقابله مردانه با آنها را ندارد، با عده ای از فرماندهان سپاه خود، طرح نیرنگی را ریخت تا بلکه با این روش بر آن ها فایق آیند. بر اساس نیرنگ و توطئه طراحی شده،‌ جمعی از سپاهیان جنگ آزموده ی خود را با شیوه جنگ و گریز به صفوف یاران احمد بن موسی(علیهما السلام) گسیل داشت و به آن ها دستور داد در اولین درگیری وانمود به عقب نشینی و شکست کنند و به سوی دروازه های شهر بازگردند. یاران و برادران احمد بن موسی(علیهما السلام) با این خدعه وارد شهر شدند، دشمن مکار، دورازه های شهر را بست. سپاهیان قتلغ خان که از پیش در گذرگاههای شهر کمین کرده بودند،‌ یاران احمد بن موسی(علیهما السلام)  را هر کدام به وضعی و در موضعی به شهادت رساندند.

 


شهادت احمد بن موسی(علیهما السلام)

در نتیجه توطئه دشمن بسیاری از یاران احمد بن موسی(علیهما السلام)  به شهادت رسیدند و عده ای نیز که از نیرنگ دشمن به سلامت گریخته بودند، ‌در اطراف پراکنده شدند. مورخان اتفاق نظر دارند که غالب امامزادگان در فارس و دیگر شهرهای ایران، از پراکنده شدگان این نهضت هستند.

حضرت احمد بن موسی(علیهما السلام) نیز مورد تعقیب دشمن قرار گرفت و قتلغ خان با شمار زیادی از سپاهیان خود به آنها هجوم برد. احمد بن موسی(علیهما السلام) شجاعانه در مقابل دشمن پایداری کرد و به دفاع از خود پرداخت. برخی از منابع می نویسند: احمد بن موسی(علیهما السلام) به تنهایی با لشکر انبوهی به نبرد پرداخت. دشمن چون دید از عهده او برنمی آید، ‌شکافی در جایگاه استراحت وی ایجاد کرد و از پشت بر سرش شمشیر زد؛ سپس خانه را خراب کرد، و بدن او در زیر توده های خاک، در محلی که هم اکنون مرقد و بارگاه اوست،‌ پنهان شد.

 


پیدایش قبر احمد بن موسی(علیهما السلام) در زمان اتابکان

بیشترین و معتبرترین منابع متقدم و متاخر که به شرح حال و زندگانی احمد بن موسی(علیهما السلام) پرداخته اند، آشکار شدن مدفن احمد بن موسی(علیهما السلام) را در عهد امیر مقرّب الدین مسعود بن بدر بین سال های (658-623) می دانند.

شیراز نامه زرکوب شیرازی(تالیف به سال 764 ه.ق) از قدیمی ترین ماخذهایی است که پیدایش قبر احمد بن موسی(علیهما السلام) را در عهد امیر امیر مقرّب الدین مسعود بن بدر ثبت کرده است، وی می نویسد:

قبر امامزاده معصوم، امیر احمد بن موسی(علیهما السلام) در میان شهر، قریب مسجد نو افتاده، امیر مقرّب الدین مسعود بن بدر که از خاصگان و مقربان اتابک بن ابوبکر سعد بن زنگی بن مودود بوده، عمارتی در خاطر داشت و در آن جایگاه قبری یافته اند، مکشوف گشته،‌ شخص مبارک او همچنان در حال اعتدال، تغییر و تبدیل در وی تاثیر نکرده،‌ خاتمی که در انگشت مبارکش بود، احتیاط فرمودند، منقّش بوده به نام احمد بن موسی، ائمه و افاضل و عقلا و اعیان شیراز جمع گشته اند و تحقیق کرده، صورت در حضرت اتابک معروض داشته اند. اتابک ابوبکر، مشهدی بر آن جا ساخته و عمارتی فرموده که به مرور زمان اشتهار یافته است و خلق شیراز بعد از آن که به کرات و صرّات در حالت فروماندگی و حیرت،‌ التجا بدان جناب کرده اند و استمداد نموده اند و مقاصد و مطالب ایشان محصل آمده،‌ بدین منوال آن مشهد مبارک اشتهار یافته.

معین الدین ابوالقاسم جنید شیرازی که دو سال بعد از درگذشت زرکوب، یعنی در سال، یعنی در سال 791 ه.ق به کتاب خود، شدالازار فی حط الاوزار عن زوّار المزار، پرداخت و فرزندش عیسی بن جنید، آن را از زبان عربی به فارسی به نام هزار مزار ترجمه کرده است و بر آنچه که زرکوب در شیرازنامه آورده است، تاکید دارند. مولف شدالازار ضمن شرح مختصری از نسب،‌ فضایل و شهادت احمد بن موسی(علیهما السلام)، کشف مرقد آن حضرت را در عهد امیر مقرّب الدین مسعود بن بدر ذکر می کند.

بنا به گفته جنید شیرازی، هیچ کس از محل شهادت احمد بن موسی(علیهما السلام) آگاه نبود تا زمان مقرّب الدین مسعود بن بدر که وی قبر آن حضرت را یافت و بر آن گنبدی ساخت. درباره ی اینکه چگونه مشهد احمد بن موسی(علیهما السلام) کشف شده، جنید هیچ گونه آگاهی نمی دهد.

وی در توصیف جسد مبارک آن حضرت می افزاید، هنگامی که حضرت را رویت کردند، رنگ مبارک وی برنگشته و هیچ تغییری در بدن آن حضرت دیده نشده و کفن وی همچنان تازه مانده و از روی انگشتری وی که عبارت «العزّة‌ لله احمد بن موسی» بر آن نقش بود، وی را شناختند.

علاوه بر این چند ماخذ، که از نزدیک ترین منابع تاریخ محلی عصر اتابکان است، منابع دیگری نیز در دست است که آشکار شدن مشهد احمد بن موسی(علیهما السلام) را به عصر امیر مقرّب الدین نسبت می دهند.


برچسب‌ها: احمدبن موسی, شاهچراغ
نوشته : روح الله جباری    نظرات :

نام  :محمدصادق
نام خانوادگى  :استعجاب
نام پدر :حسين
تاريخ‌تولد  :01/01/1341
ش.ش   :7752
محل‌صدورشناسنامه   :شيراز
 تاريخ شهادت  :27/06/60
بسم الله الرحمن الرحيم
أشهد أن لا إله إلاالله، أشهد أن محمدا رسول الله و أشهد أن على ولى الله. گواهى مى‌دهم كه جز خداى يكتا خداى ديگر نيست. گواهى ميدهم كه محمد(ص) رسول خدا و خاتم‌النبيين است و گواهى مى‌دهم كه على(ع) ولى خدا و امير مومنان است. و پس از او حسن(ع) حسين(ع) و على‌ابن الحسين(ع) و محمد ابن على(ع) و جعفر ابن محمد(ع) و موسى‌ابن جعفر(ع) و على‌ابن موسى(ع) و محمد ابن على(ع) و على ابن محمد(ع) و حسن ابن على العسگرى(ع) و حضرت مهدى(عج) ائمه معصوم مى‌باشند.
گواهى مى‌دهم كه مهدى (عج) زنده ولى غايب است و روزى به پا خواهد خواست و انتقام خونهاى بناحق ريخته شده را خواهد گرفت و تحقق‌بخش حكومت مستضعفان بر زمين خواهد بود.
گواهى مى‌دهم قيامت حق است، معاد حق است و جزا و پاداشى در كار است. گواهى ميدهم كه خداوند عادل است و ذره‌اى ظلم و بى‌عدالتى در نظام آفرينش و قاموس خلقت نبوده و نيست و نخواهد بود. گواهى مى‌دهم كه در زمان غيبت امام عصر(عج) رهبرى امت اسلامى بدست ولى امر و جانشين امام زمان مى‌باشد كه در حال حاضر امام عزيزمان خمينى كبير جانشين امام زمانند. گواهى مى‌دهم كه سئوال قبر، نكير و منكر، بشير و مبشر، جنت و جهنم، جهان برزخ، همه و همه حق است.
خدايا من چيزى جز گناه ندارم كه درباره‌اش با تو سخن گويم. هرچه هست تويى و همه از تواند و تو بى‌نياز. خدايا شنيده بودم كه اگر كسى در راه تو به جهاد برخيزد همه گناهانى را هم كه كرده مى‌بخشى، خدايا توفيق جهاد در راه تو و شهادت در راه تو را به من عطا فرما. خدايا چگونه است كه اين بدن ضعيف و ناتوان را در آتش دوزخ بسوزانى در حالى كه از گذشته‌ام از غفلتهايم و گناهانم پشيمانم. خدايا تو غفورى، تو رحيمى، من تحمل آتش دوزخت را ندارم. ببخش مرا، مى‌دانم كه غافل بودم. بر خودم ستم كردم اما پشيمانم.
خدايا تو گفتى اگر توبه كردى، شكستى توبه‌ات را بازهم بيا در توبه باز است. خدايا اگر گناه زشت است، عفو و رحمتت زيبا است. پس بيا از لطف و كرمت اين زيبايى را عطا فرما.
برادرانم: در زندگى غافل نباشيد. خداوند را حاضر و ناظر بر اعمالتان ببينيد. در خلوت و تنهايى او هست. حتى از انديشه و ذهن شما نيز آگاه است و بالاخره معادى هم در كار است و ذره ذره آنها حساب دارد و بزودى هم به حسابها رسيدگى مى‌شود. خواهرانم: حجاب و عفت و پاكدامنى و تقوى و اين همه در يك كلمه، ايمان را به شما توصيه مى‌كنم. دوستان: همه پيرو امام باشيد و خدا را در نظر داشته باشيد و اينكه حسابى هم در كار است. دوستان عزيز كادر بسيج: كوشا باشيد و در جهت استحكام بخشيدن به اين جمهورى اسلامى بكوشيد. من كه نتوانستم اين وظيفه را انجام دهم شما اين كار را بكنيد. حداقل در همين بسيج كه هستيد سعى كنيد كه به آن سر و سامان ببخشيد كه بحمدالله با همت همه شما برادران، بخصوص برادر فرهنگ بسيج خيلى بهتر شده. برادران عزيز اتحاديه: شما در سنگرى مقدس مشغول فعاليتيد كه من بى‌لياقت نتوانستم آنجا خوب كار كنم. شما اين رسالت سنگين را بخوبى و با همتى بلند انجام دهيد و در اين راه پرفراز و نشيب خدا را فراموش نكنيد كه او از نيتها نيز آگاه است.
مادر عزيزم: ميدانم كه چه رنجها و چه سختيها در راه پرورش من كشيده‌اى. مى‌دانم كه با چه تنگ‌دستى در آن مواقع ما را بزرگ كردى. مادرم، دستهاى ترك‌ترك خورده تو نشانه زحماتى است كه بر پاى ما كشيده‌اى. چه بگويم؟ من كه نمى‌توانم آن زحمات را جبران كنم.
اما مادر تو اكنون سرافرازى، تو فردا پيش حضرت فاطمه زهرا(س) سربلندى. شما بايد افتخار كنيد. شما بايد خوشحال باشيد. مبادا احساس ناراحتى كنيد از اين سعادت مبادا گريه كنيد.
پدرم: شما نيز چه سختى‌ها كشيده‌ايد. ميدانم كه در مغازه چقدر سختى كشيده‌ايد و كمرتان خسته شده. همه اينها را مى‌دانم. شما نيز مرا ببخشيد. پدرم مبادا گريه كنيد. شما در خانواده سعادتى نصيبتان شده كه بايد جشن بگيريد. مادر و پدر عزيزم: اگر در طول زندگى، من اهانتى كردم از جهالتم بوده. اگر افى كرده باشم از نادانيم بوده، شما مرا ببخشيد.
از پولهايى كه دارم 5هزار تومان آن را بدهيد به كسى كه برايم نماز و روزه بگيرد. 5 هزار تومان آنرا بدهيد به پدرم براى افزودن به سرمايه مغازه و بقيه آنرا به سپاه برگردانيد.
والسلام - محمد صادق استعجاب- 24/6/60

 


برچسب‌ها: وصیت نامه, شهدا
نوشته : روح الله جباری    نظرات :

ولادت عبد صالح خدا « رجبعلی نکوگویان » مشهور به « جناب شیخ » و « شیخ رجبعلی خیاط » در سال 1262 هجری شمسی، در شهر تهران دیده به جهان گشود. پدرش « مشهدی باقر » یک کارگر ساده بود. هنگامی که رجبعلی دوازده ساله شد پدرش از دنیا رفت و رجبعلی را که از خواهر و برادر تنی بی بهره بود، تنها گذاشت.

از دوران کودکی شیخ بیش از این اطلاعاتی در دست نیست. اما او خود، از قول مادرش نقل می‌کند که:

« موقعی که تو را در شکم داشتم شبی [ پدرت غذایی را به خانه آورد] خواستم بخورم دیدم که تو به جنب و جوش آمدی و با پا به شکمم می‌کوبی، احساس کردم که از این غذا نباید بخورم، دست نگه داشتم و از پدرت پرسیدم....؟ پدرت گفت حقیقت این است که این ها را بدون اجازه [از مغازه ای که کار می‌کنم] آورده‌ام! من هم از آن غذا مصرف نکردم. »

این حکایت نشان می‌دهد که پدر شیخ ویژگی قابل ذکری نداشته است. از جناب شیخ نقل شده است که:

« احسان و اطعام یک ولی خدا توسط پدرش موجب آن گردیده که خداوند متعال او را از صلب این پدر خارج سازد. »

شیخ پنج پسر و چهار دختر داشت، که یکی از دخترانش در کودکی از دنیا رفت.

خانه

خانه خشتی و ساده شیخ که از پدرش به ارث برده بود در خیابان مولوی کوچه سیاه‌ها (شهید منتظری) قرارداشت. وی تا پایان عمر در همین خانه محقر زیست.

نکته جالب این است که چندین سال بعد، جناب شیخ یکی از اتاقهای منزلش را به یک راننده تاکسی، به نام « مشهدی یدالله »، ماهیانه بیست تومان اجاره داد، تا این که همسر راننده وضع حمل کرد و دختری به دنیا آورد، که مرحوم شیخ نامش را « معصومه » گذاشت. هنگامی که در گوش نوزاد اذان و اقامه گفت، یک دو تومانی پر قنداقش گذاشت و فرمود:

« آقا یدالله! حالا خرجت زیاد شده از این ماه به جای بیست تومان، هیجده تومان بدهید. »

یکی از فرزندان شیخ می‌گوید: من وقتی وضع زندگیم بهتر شد به پدرم گفتم: آقا جان من « چهار تومان » دارم و این خانه را که خشتی است « شانزده تومان » می‌خرند، اجازه دهید در« شهباز » خانه ای نو بخریم. شیخ فرمود:

« هر وقت خواستی برو برای خودت بخر! برای من همین جا خوب است. »

پس از ازدواج، دو اتاق طبقه بالای منزل را آماده کردیم و به پدرم گفتم: آقایان، افراد رده بالا به دیدن شما می‌آیند، دیدارهای خود را در این اتاق‌ها قرار دهید، فرمود:

« نه! هر که مرا می‌خواهد بیاید این اتاق، روی خرده کهنه ها بنشیند، من احتیاج ندارم. »

این اتاق، اتاق کوچکی بود که فرش آن یک گلیم ساده و در آن یک میز کهنه خیاطی قرار داشت.

لباس

لباس جناب شیخ بسیار ساده و تمیز بود، نوع لباسی که او می‌پوشید نیمه روحانی بود، چیزی شبیه لباده روحانیون بر تن می‌کرد و عرقچین بر سر می‌گذاشت و عبا بردوش می‌گرفت.

نکته قابل توجه این بود که او حتی در لباس پوشیدن هم قصد قربت داشت، تنها یک بار که برای خوشایند دیگران عبا بر دوش گرفت، در عالم معنا او را مورد عتاب قرار دادند. جناب شیخ خود این داستان را چنین تعریف می‌کند:

« نفس اعجوبه است، شبی دیدم حجاب ( منظور حجاب نفس و تاریکی باطنی است ) دارم و طبق معمول نمی‌توانم حضور پیدا کنم، ریشه یابی کردم با تقاضای عاجزانه متوجه شدم که عصر روز گذشته که یکی از اشراف تهران به دیدنم آمده بود، گفت: دوست دارم نماز مغرب و عشا را با شما به جماعت بخوانم، من برای خوشایند او هنگام نماز عبای خود را به دوش انداختم ...»!

شغل

خیاطی یکی از شغلهای پسندیده در اسلام است. لقمان حکیم این شغل را برای خود انتخاب کرده بود.

جناب شیخ برای اداره زندگی خود، این شغل را انتخاب کرد و از این رو به « شیخ رجبعلی خیاط » معروف شد. جالب است بدانیم که خانه ساده و محقر شیخ، با خصوصیاتی که پیشتر بیان شد، کارگاه خیاطی او نیز بود.

یکی از فرزندان شیخ در این باره می‌گوید: ابتدا پدرم در یک کاروانسرا حجره‌ای داشت، و در آن خیاطی می‌کرد. روزی مالک حجره آمد و گفت: راضی نیستم اینجا بمانی. پدرم بدون چون و چرا و بدون این که حقی از او طلب کند، فردای آن روز چرخ و میز خیاطی را به خانه آورد و حجره را تخلیه کرد و تحویل داد، از آن پس در منزل، از اتاقی که نزدیک در خانه بود برای کارگاه خیاطی استفاده می‌کرد.

یکی از دوستان شیخ می‌گوید: فراموش نمی‌کنم که روزی در ایام تابستان در بازار جناب شیخ را دیدم، در حالی که از ضعف رنگش مایل به زردی بود. قدری وسایل و ابزار خیاطی را خریداری و به سوی منزل می‌رفت، به او گفتم: آقا! قدری استراحت کنید، حال شما خوب نیست. فرمود:

«عیال و اولاد را چه کنم؟! »

در حدیث است که رسول خدا (ص) فرمودند :

« إن الله تعالی یحب أن یری عبده تعباً فی طلب الحلال؛

خداوند دوست دارد که بنده خود را در راه به دست آوردن روزی حلال، خسته ببیند. »

« ملعون ملعون من ضیع من یعول؛

ملعون است، معلون است کسی که هزینه خانوادة خود را تأمین نکند. »

سیاست

شیخ در عالم سیاست نبود، اما با رژیم منفور پهلوی و سیاستمداران حاکم آن به شدت مخالف بود. او نه تنها با شاه و دار و دسته‌اش مخالف بود، بلکه مصدق را هم قبول نداشت، ولی از آیت الله کاشانی تعریف میکرد و می‌فرمود:

« باطن او به منزله سقاخانه است. »

پیش بینی سیاسی

یکی از فرزندان شیخ می‌گوید: در 30 تیر سال 1330 هجری شمسی وقتی شیخ وارد منزل شد، شروع کرد به گریه کردن و فرمود:

« حضرت سید الشهدا(ع) این آتش را با عبایشان خاموش کردند و جلوی این بلا را گرفتند، آن ها بنا داشتند در این روز خیلی ها را بکشند؛ آیت الله کاشانی موفق نمی‌شود ولی سیدی هست که می‌آید و موفق می‌شود. »

پس از چندی معلوم شد که مقصود از سید دوم، امام خمینی (ره) است.

ناصرالدین شاه در برزخ

در رابطه با وضعیت ناصرالدین شاه قاجار در عالم برزخ، یکی از شاگردان شیخ از ایشان نقل کرد:

« روح او را روز جمعه‌ای آزاد کرده بودند و شب شنبه او را با هل به جایگاه خود می‌بردند، او با گریه به مأموران التماس میکرد و میگفت: « نبرید ». هنگامی که مرا دید به من گفت: اگر می‌دانستم جایم این جاست در دنیا خیال خوشی هم نمی‌کردم! »

ستایش از پادشاه ستمکار

جناب شیخ، دوستان و شاگردان خود را از همکاری با دولت حاکم ( پهلوی) و به خصوص از تعریف و تمجید آنان بر حذر میداشت. یکی از شاگردان شیخ از وی نقل کرده‌است که فرمود:

« روح یکی از مقدسین را در برزخ دیدم محاکمه می‌کنند و همه کارهای ناشایسته سلطان جایر زمان او را در نامه عملش ثبت کرده و به او نسبت می‌دهند. شخص مذکور گفت: من این همه جنایت نکرده‌ام.

به او گفته شد: مگر در مقام تعریف از او نگفتی: عجب امنیتی به کشور داده‌است؟

گفت: چرا!

به او گفته شد: بنابر این تو راضی به فعل او بودی، او برای حفظ سلطنت خود به این جنایات دست زد. »

در نهج‌البلاغه آمده است که امام علی(ع) فرمود:

« الراضی بفعل قوم کالداخل فیه معهم، و علی کل داخل فی باطل اثمان: اثم العمل به، و اثم الرضا به؛

هرکه به کردار عده‌ای راضی باشد، مانند کسی است که همراه آنان، آن کار را انجام داده باشد و هر کس به کردار باطلی دست زند او را دو گناه باشد؛ گناه انجام آن و گناه راضی بودن به آن. »

وفات

سرانجام در روز بیست و دوم شهریور ماه سال 1340 هجری شمسی سیمرغ وجود پربرکت شیخ پس از عمری خودسازی و سازندگی از این جهان پر کشید.

فرزند شیخ روز قبل از وفات او را چنین تعریف می ‌کند:

روز قبل از وفات، پدرم سالم بود، مادرم در خانه نبود، تنها من در خانه بودم، عصر هنگام، پدرم آمد و وضو گرفت و مرا صدا کرد و گفت:

« قدری کسل هستم، اگر آن بنده خدا آمد که لباسش را ببرد، دم قیچی‌ها ( پارچه های زائدی که بعد از دوخت لباس باقی میماند ) در جیبش است و سی تومان باید اجرت بدهد. »

پدرم هرگز به من نگفته بود که کسی اگر آمد، اجرت کار چقدر است، من جریان را نفهمیدم.

یکی از ارادتمندان جناب شیخ، که شب قبل از وفات، از طریق رؤیای صادقه رحلت ملکوتی وی را پیش‌بینی کرده ‌بود، ماجرای وفات را چنین گزارش می‌کند:

شبی که فردای آن شیخ از دنیا رفت، در خواب دیدم که دارند در مغازه‌های سمت غربی مسجد قزوین را می‌بندند، پرسیدم: چه خبره؟ گفتند آشیخ رجبعلی خیاط از دنیا رفته. نگران از خواب بیدار شدم. ساعت سه نیمه شب بود. خواب خود را رؤیای صادقه یافتم. پس از اذان صبح، نماز خواندم و بیدرنگ به منزل آقای رادمنش رفتم، با شگفتی، از دلیل این حضور بی‌موقع سؤال کرد، جریان رؤیای خود را تعریف کردم.

ساعت پنج صبح بود و هوا گرگ و میش، به طرف منزل شیخ راه افتادیم. شیخ در را گشود، داخل شدیم و نشستیم، شیخ هم نشست و فرمود:

« کجا بودید این موقع صبح زود؟ »

من خوابم را نگفتم، قدری صحبت کردیم، شیخ به پهلو خوابید و دستش را زیر سر گذاشت و فرمود:

« چیزی بگویید، شعری بخوانید! »

یکی خواند:

خوش‌تر از ایام عشق ایام نیست

صبح روز عاشقان را شام نیست

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد

باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

هنوز یکساعت نگذشته بود که حال شیخ را دگرگون یافتم، از او خواستم که برایش دکتر بیاورم. یقین داشتم که امروز شیخ از دنیا می‌رود.

شیخ فرمود:

« مختارید »

دکتر... نسخه‌ نوشت، رفتم دارو را گرفتم هنگامی که برگشتم دیدم شیخ را به اتاق دیگری برده‌اند، رو به قبله نشسته و شمد سفیدی روی پایش انداخته‌اند و با شست دست و انگشت سبابه شمد را لمس می‌کرد.

من دقیق شده ‌بودم که ببینم یک مرد خدا چگونه از دنیا می‌رود، یک مرتبه حالی به او دست داد، گویا کسی چیزی در گوش او می‌گوید، که گفت:

« إن شاء الله »

سپس فرمود:

« امروز چند شنبه است؟ دعای امروز را بیاورید. »

من دعای آن روز را خواندم، فرمود:

« بدهید آقا سیداحمد هم بخواند. »

او هم خواند، سپس فرمود:

« دست‌هایتان را به سوی آسمان بلند کنید و بگویید: یا کریم العفو، یا عظیم العفو، العفو، خدا مرا ببخشاید. »

من به دوستم نگاه کردم و گفتم: بروم آقای سهیلی را بیاورم، چون مثل این که رؤیا صادقه است و دارد تمام می‌شود، و رفتم.

آقا جان خوش آمدی!

ادامه این داستان را از زبان فرزند شیخ بشنوید: ... دیدم اتاق پدرم شلوغ است، گفتند: جناب شیخ حالش به هم خورده، بلافاصله وارد اتاق شدم، دیدم که پدرم در حالی که لحظاتی قبل وضو گرفته و وارد اتاق شده بود، رو به قبله نشسته، که ناگاه بلند شد و نشست و خندان گفت:

« آقاجان خوش آمدید »! ( مقصود از آقا جان امام زمان (ع) است. )

دست داد، و دراز کشید و تمام شد، در حالی که آن خنده را بر لب داشت!

شب اول قبر

یکی دیگر از دوستان ایشان می‌گوید: در عالم رؤیا، شب اول قبر مرحوم شیخ خدمتش رسیدم، دیدم جایگاه عظیمی از طرف مولا امیر المؤمنین (ع) به او عنایت شده، به جایگاه ایشان نزدیک شدم تا مرا دید، نگاهی بسیار ظریف و حساس به من کرد، مانند پدری که به فرزندش تذکر می‌دهد و او توجه ندارد، از نگاه او به یاد آوردم که همیشه می‌فرمود:

« غیر خدا را نخواهید. »

ولی ما باز هم گرفتار هوای نفسیم.

به او نزدیکتر شدم، دو جمله فرمود:

جمله اول:

« خط زندگی، انس با خدا و اولیای خداست. »

جمله دوم:

« آن کس زندگی کرد، که عیالش پیراهنش را شب زفاف در راه خدا ایثار نمود.»

منظورمولا امیر المؤمنین (ع) بود که همسرشان حضرت صدیقه کبری فاطمه زهرا سلام الله علیها پیراهنشان را شب زفاف در راه خدا ایثار نمودند.



برچسب‌ها: شیخ رجبعلی, خیاط, بزرگان, جبهه فرهنگی
نوشته : روح الله جباری    نظرات :
آری آندم در کوچه پس کوچه ها و بوی کاه گلی این شهر پابه عرصه وجود نهاد کسی نمیدانست که او به حق محمود زمان و ستوده است.... ولی چرا باید از این سردار که خودش نیز دوست داشت اینچنین بی نام و نشان باشد اسمی نباشد؟آیا زمان آن نرسیده که محمودها را بیشتر به نسل جوان بشناسانیم.محمود مانند خاری در چشم دشمنان قسم خورده اسلام بود همانها که هنوز بعد از 31 سال سنگ مزار او را میشکنند . همانهایی که هنوز تا نام محمود را میبری برآشفته میشوند. همانهایی که هنوز میگویند محمود ....... به خدا که خدا جای حق است.و به حق حق هر کس را میدهد و چه مزد زیبایی به محمود داد. او را چنان به پیش خود برد که نه سری بر بدن داشت و نه دستی به بدن. انگار به خدا خیلی التماس کرده بود تا او را اینگونه به نزد خود ببرد چرا که خیلی های میگفتند محمود جوانهای مردم را به کشتن میده و خودش جلو نمیره حالا به همه ثابت شد که محمود ......
برچسب‌ها: شهید, محمود, عالیشوندی, شیراز, کنگره سرداران
نوشته : روح الله جباری    نظرات :
حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی صبح امروز(دوشنبه) در دیدار آقای نوری مالکی نخست وزیر عراق و هیأت همراه، با اشاره به اقتدار روزافزون عراق در دنیای عرب و منطقه آن را مایه خرسندی فراوان جمهوری اسلامی ایران دانستند و تأکید کردند: تلاش برای افزایش اقتدار عراق بویژه از طریق  بسترسازی جهاد علمی مستمر و همچنین ایجاد نهضت سازندگی در سراسر عراق، موفقیتها و استحکام جایگاه ملت و دولت عراق را دو چندان خواهد کرد.
ایشان با تأکید بر اینکه برخی موضوعات و قضایای ماههای اخیر، مظهر اقتدار ملت و دولت عراق در دنیای عرب و اسلام بوده است، افزودند: خروج کامل نظامیان امریکایی از عراق از جمله این موضوعات و رویداد بسیار مهم و موفقیت بزرگی است که با استقامت دولت و نشان دادن اراده عمومی و ملی در عراق، به دست آمد.
رهبر انقلاب اسلامی برگزاری نشست سران اتحادیه عرب در بغداد را یکی دیگر از زمینه های اقتدار عراق برشمردند و خاطرنشان کردند: برخی طرفها، تلاش گسترده ای را برای بیرون نشان دادن عراق از دنیای عرب انجام دادند اما با برگزاری نشست سران اتحادیه عرب در بغداد، عراق اکنون در رأس این اتحادیه قرار دارد و نخست وزیر عراق رئیس اتحادیه عرب است.
ایشان با اشاره به سابقه و جایگاه کهن عراق در دنیای عرب تأکید کردند: با توجه به این سابقه و استعدادهای طبیعی و انسانی عراق، بازگشت این کشور به جایگاه و اقتدار واقعی خود، دور از انتظار نیست.
رهبر انقلاب اسلامی با تأکید بر اینکه اقتدار روزافزون عراق دشمنانی دارد، خاطرنشان کردند: اقتدار هر کشوری نیازمند پیش زمینه ها و ابزاری است که مهمترین آنها، پیشرفت علمی و سازندگی و خدمت رسانی به مردم است.
حضرت آیت الله خامنه ای با اشاره به تجربه بسیار خوب ایران در زمینه حرکت علمی و نتایج غیرقابل تصور آن، افزودند: باید در عراق که مرکز استعدادهای علمی دنیای عرب است، یک نهضت علمی آغاز شود و دانشگاهیان و نخبگان به سمت جهاد علمی سوق داده شوند.
ایشان درخصوص سازندگی نیز خاطرنشان کردند: باید با سازماندهی جوانان و ایجاد زمینه های لازم، یک نهضت سازندگی و خدمت به مردم، در سراسر عراق آغاز شود.
رهبر انقلاب اسلامی در پایان تأکید کردند: افق آینده برای مردم عراق، درخشان تر از شرایط کنونی خواهد بود.
آقای نوری مالکی نخست وزیر عراق نیز در این دیدار ضمن ابراز خرسندی فراوان از دیدار با رهبر انقلاب اسلامی، به مذاکرات خود در تهران اشاره کرد و گفت: به لطف خداوند روابط ایران و عراق در زمینه های مختلف گسترش پیدا کرده و هیأتهای مختلف صنعتی و تجاری از دو کشور دائماً در حال رفت و آمد و رایزنی هستند.
نخست وزیر عراق اظهار امیدواری کرد: مذاکرات تهران زمینه ساز گسترش بیش از پیش همکاریهای ایران و عراق شود.

برچسب‌ها: بیانات, امام خامنه ای, نخست وزیر عراق
نوشته : روح الله جباری    نظرات :
حضرت آيت الله خامنه اي رهبر معظّم انقلاب اسلامي پيش از ظهر امروز(یکشنبه) ضمن حضور در محل ستاد نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي ايران از نزديك در جريان فعاليتها و دستاوردهاي اين نيرو قرار گرفتند.
فرمانده كل قوا ابتدا با حضور در محل يادمان شهداي دفاع مقدس و قرائت فاتحه، علوّ درجات شهدا را مسئلت كردند.
حضرت آيت الله خامنه اي سپس ضمن بازديد از نمايشگاه فعاليتهاي آموزشي، تحقيقاتي، مهندسي و رزمي نيروي زميني ارتش از جمله طرح شبيه سازي آموزش چتربازي كه به دست متخصصان داخلي طراحي و ساخته شده است، با يگانهاي مستقر در پادگان ابوذر در سرپل ذهاب و گروه مقدم پشتيباني هواپيمايي نيروي زميني ارتش در زاهدان از طريق ويدئو كنفرانس، گفتگو كردند.
فرمانده معظّم كل قوا در جمع فرماندهان يگانهاي عملياتي و رزمي نيروي زميني ارتش، مهمترين موضوع در نيروهاي مسلح را، توجه به اهتمام و انگيزه ناشي از ايمان ديني دانستند و تأكيد كردند: بايد در مديريت نيروهاي مسلح، تقويت انگيزه هاي ديني عميق و ماندگار، همواره مد نظر باشد و از آن، لحظه اي غفلت نشود.
ايشان با تأكيد بر اينكه ايمان به خداوند و ايمان به غيب زمينه ساز انگيزه هاي مستحكم و مؤثر است، افزودند: تأثير انگيزه هاي عميق و ماندگار در انسانهاي مؤمن و شجاع، در مقاطع حساس و سرنوشت ساز، نمايانگر مي شود، همانگونه كه رزمندگان اسلام و نيروهاي مسلح توانستند 8 سال در مقابل ارتش بعثي و كاملا مجهز صدام كه مورد پشتيباني قدرتهاي بزرگ بود، مقاومت كنند و به پيروزي برسند.
حضرت آيت الله خامنه اي استمرار و تقويت اين روحيه‌ي مقاومت را در بدنه نيروهاي مسلح، ضروري و بسيار مهم خواندند و خاطر نشان كردند: البته فرماندهان نظامي نيز بايد ضمن برخورداري از علم و دانش و استحكام شخصيتي، داراي روحيه اخلاص و دلبسته نبودن به دنيا باشند.
رهبر انقلاب اسلامي، نيروي زميني ارتش را بخش مهم و محور ارتش خواندند و بر لزوم برنامه ريزي، پشتيباني و آموزش در اين نيرو تأكيد كردند.
پيش از بيانات رهبر معظم انقلاب در جمع فرماندهان يگانهاي عملياتي نيروي زميني ارتش، اميرسرلشگر صالحي فرمانده كل ارتش ضمن خيرمقدم، گزارشي ارائه كرد.
اميرسرتيپ پوردستان فرمانده نيروي زميني ارتش نيز در گزارشي وضعيت نيروي زميني ارتش و آمادگي آنها در مناطق مختلف كشور را تشريح كرد.
فرمانده كل قوا همچنين در جمع فرماندهان منتخب، درجه داران، دانشجويان و كارمندان نيروي زميني ارتش با اشاره با حركت بالنده و رو به رشد ارتش در سه دهه گذشته تأكيد كردند: امروز ارتش جمهوري اسلامي ايران يكي از مردمي ترين نهادهاي كشور، و ارتشي الهي و اسلامي و حقيقتا در خدمت منافع ملي است.
حضرت آيت الله خامنه اي با اشاره به ادعاي قدرتهاي سلطه گر مبني بر تشكيل ارتش براي حفظ منافع ملي افزودند: اين ارتش ها بر خلاف ادعاي قدرتهاي سلطه گر، در خدمت جاه طلبي هاي سياسي و حفظ قدرتهاي طاغوتي هستند و منافع ملي براي آنها هيچ اهميتي ندارد.
ايشان خاطر نشان كردند: آيا ارتش آمريكا با كشتار مردم عراق و افغانستان و جنايت در اين كشورها، واقعا به دنبال خدمت به منافع مردم آمريكاست؟
رهبر انقلاب اسلامي افزودند: ارتش جمهوري اسلامي ايران تنها ارتشي است كه در خدمت مردم و منافع ملي است و اعتقادات و احساسات بدنه و فرماندهان آن نيز همانند آحاد مردم است.
حضرت آيت الله خامنه اي شكل گيري چنين ارتشي را نتيجه حركت رو به رشد ارتش، بعد از پيروزي انقلاب اسلامي دانستند و افزودند: بايد اين حركت مبارك در ارتش جمهوري اسلامي ايران، روز بروز تقويت شود.
ايشان در تبيين جايگاه ارتش نظام اسلامي خاطر نشان كردند: امروز در دنيا، جرياني شكل گرفته است كه مخالف تقسيم بندي كشورها به سلطه گر و سلطه پذير است كه در مركز اين جريان، ايران اسلامي قرار دارد.
رهبر انقلاب اسلامي علت اصلي تهديدها، شاخ و شانه كشيدن ها و تحريم ها بر ضد نظام اسلامي را، مركزيت تپنده ايران در اين جريان دانستند و تأكيد كردند: اين حركت بسيار مهم بعد از گذشت بيش از سه دهه رسوخ در ذهن و جسم ملتهاي مسلمان، اكنون بصورت نيرويي متراكم بروز كرده، كه تحولات مصر و برخي كشورهاي ديگر نتيجه آن است.
حضرت آيت الله خامنه اي با اشاره به ترس شديد استعمارگران و نظام سلطه از اين جريان رو به گسترش، خاطر نشان كردند: علت اين ترس، جوانهاي با اراده و با ايمان ايران اسلامي و معرفت و بصيرت خوب مردم، همراه با احساسات ملي است كه در اوج خود قرار دارد و موجب بالا رفتن قدرت تپش اين جريان در مركزيت آن، يعني ايران، شده است.
ايشان افزودند: ارتش جمهوري اسلامي ايران، بخش مهم و حساسي از اين مجموعه است كه همواره مي بايست آمادگي هاي حقيقي آن حفظ و تقويت شود.
برچسب‌ها: بیانات, امام خامنه ای, ارتش
نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سلام بر تو ای قرار بی قراران ، ای جائیکه نه چندان دور نردبان معراج و ترقی بودی .

سلام بر تو ای نقطه تلاقی عرش با فرش .

سلام بر آن نیمه شب هایت ،

سلام بر آن فضای عارفانه و عاشقانه ای که شب زنده دارانت با ترنم زیبا و ملکوتی الهی العفو ، می آفریدند.

سلام بر نماز شب هایی که در سنگرهای آسمانی تو آغاز میشد و در بهشت خاتمه می یافت.

و باز سلام بر تو ای شلمچه ، ای جبهه عاشقان ، ای تمامیت عرشیان ،

شلمچه تو مانند موج خاموش و درهم شکسته می مانی .

به ساغری که که خالی از شهد لقاء و بند نام شهادت شده است .

به دریایی که در بستر خویش آرام خفته است .

شلمچه جزر و مَدّت کجا رفت ؟

هر گاه بسیجیها در تو نیستند موج شرارهایت در درون تو فرو رفته است

شلمچه جا دارد امروز چفیه ام را بر سر بکشم و اشک حسرت از چشمان ملتهبم جاری کنم و فریاد بکشم...

من جا مانده ام...

منبع: وبلاگ شلمچه

 


برچسب‌ها: شلمچه
نوشته : روح الله جباری    نظرات :

به گزارش جهان، سایت تبیان نوشت: علامه سید محمد حسین طباطبائی صاحب تفسیر المیزان نقل كردند كه: استاد ما عارف برجسته «حاج میرزا علی آقا قاضی» می‏گفت:

در نجف اشرف در نزدیكی منزل ما، مادر یكی از دخترهای اَفَنْدی‏ها (سنی‏های دولت عثمانی) فوت كرد.

این دختر در مرگ مادر، بسیار ضجه و گریه می‏كرد و جداً ناراحت بود، و با تشییع كنندگان تا كنار قبر مادر آمد و آنقدر گریه و ناله كرد كه همه حاضران به گریه افتادند.

هنگامی كه جنازه مادر را در میان قبر گذاشتند، دختر فریاد می‏زد: من از مادرم جدا نمی‏شوم هر چه خواستند او را آرام كنند، مفید واقع نشد؛ دیدند اگر بخواهند با اجبار دختر را از مادر جدا كنند، ممكن است جانش به خطر بیفتد. سرانجام بنا شد دختر را در قبر مادرش بخوابانند، و دختر هم پهلوی بدن مادر در قبر بماند، ولی روی قبر را از خاك انباشته نكنند، و فقط روی قبر را با تخته‏ای بپوشانند و دریچه‏ای هم بگذارند تا دختر نمیرد و هر وقت خواست از آن دریچه بیرون آید.

دختر در شب اول قبر، كنار مادر خوابید، فردا آمدند و سرپوش را برداشتند تا ببینند بر سر دختر چه آمده است، دیدند تمام موهای سرش سفیده شده است.

پرسیدند چرا این طور شده‏ای؟

در پاسخ گفت: شب كنار جنازه مادرم در قبر خوابیدم، ناگاه دیدم دو نفر از فرشتگان آمدند و در دو طرف ایستادند و شخص محترمی هم آمد و در وسط ایستاد، آن دو فرشته مشغول سؤال از عقائد مادرم شدند و او جواب می‏داد، سؤال از توحید نمودند، جواب درست داد، سؤال از نبوت نمودند، جواب درست داد كه پیامبر من محمد بن عبدالله(صلی الله علیه و آله و سلم)است.

تا این كه پرسیدند: امام تو كیست؟

آن مرد محترم كه در وسط ایستاده بود گفت: «لَسْتُ لَها بِاِمامِ؛ من امام او نیستم»

در این هنگام آن دو فرشته چنان گرز بر سر مادرم زدند كه آتش آن به سوی آسمان زبانه می‏كشید.

من بر اثر وحشت و ترس زیاد به این وضع كه می‏بینید كه همه موهای سرم سفید شده در آمدم.

مرحوم قاضی می‏فرمود: چون تمام طایفه آن دختر، در مذهب اهل تسنن بودند، تحت تأثیر این واقعه قرار گرفته و شیعه شدند (زیرا این واقعه با مذهب تشیع، تطبیق می‏كرد و آن شخصی كه همراه با فرشتگان بوده و گفته بود من امام آن زن نیستم، حضرت علی (علیه السلام) بوده‏اند) و خود آن دختر، جلوتر از آنها به مذهب تشیع، اعتقاد پیدا كرد.

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

جایگاه کنونی کشور، دستاوردها و فرصت های بزرگ نظام اسلامی در منطقه و جهان (۱۳۹۰/۰۵/۱۶ - 

حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی عصر یکشنبه در دیدار رؤسای قوای مجریه، مقننه و قضاییه، رییس مجلس خبرگان ،اعضای هیأت وزیران، نمایندگان مجلس، مسئولان دستگاهها و سازمانهای مختلف، ائمه جمعه و نمایندگان ولی فقیه در استانها و فرماندهان ارشد نیروهای مسلح در سخنان بسیار مهمی با اشاره به شرایط بی سابقه منطقه و جهان، تحلیل جامعی از شرایط کشور ارائه و تأکید کردند: ارزیابی واقع بینانه از جایگاه نظام اسلامی بعد از گذشت 32 سال نشان می دهد، کشور اکنون به دستاوردها و پیشرفتهای بزرگ و غیرقابل تصوری رسیده که امیدبخش و زمینه ساز برای ادامه حرکت شتابان به سمت قله ها هستند و در کنار آنها نیز اولویتها و فهرستی از کارهای انجام نگرفته وجود دارند که باید با همدلی، وحدت، کار و تلاش شبانه روزی، ایستادگی بر اصول و ارزشها و با استفاده از اعتماد کم نظیر مردم به نظام و اعتماد به نفس ملی بالا در میان جوانان، از فرصت های موجود حداکثر استفاده را کرد و ایران اسلامی را به جایگاه شایسته خود در منطقه و جهان رساند.
رهبر انقلاب اسلامی، نگاه واقع بینانه در هرگونه ارزیابی شرایط کشور را مهم دانستند و افزودند: برای رسیدن به یک نگاه صحیح و واقعی از وضعیت کشور باید شرایط فعلی منطقه و جهان را نیز در نظر گرفت زیرا بیداری اسلامی کنونی در منطقه و بحران اقتصادی عجیبی که گریبانگیر غرب شده و همچنین رشد جریانهای افراطی در غرب، از ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی تاکنون بی سابقه است.
حضرت آیت الله خامنه ای خاطرنشان کردند: وجود چنین شرایط بی سابقه ای در منطقه و دنیا، فرصتهای بزرگی را پیش روی نظام اسلامی قرار داده است که اگر ارزیابی واقع بینانه ای از شرایط کشور وجود نداشته باشد، ممکن است این فرصت ها از دست بروند و یا حتی تبدیل به تهدید شوند.
ایشان ارزیابی صحیح از شرایط کشور را مستلزم نگاه واقع بینانه و پرهیز از یکسونگری دانستند و افزودند: در بررسی شرایط کشور، باید هم نقاط قوت و هم نقاط ضعف را دید و از نگاه منفی و یا نگاه مثبت مطلق پرهیز کرد.
رهبر انقلاب اسلامی با اظهار گله مندی از نگاه منفی مطلق در میان برخی مسئولان و نخبگان سیاسی، نتیجه اجتماعی چنین نگرشی را ناامیدی دانستند و خاطرنشان کردند: متأسفانه برخی مطبوعات نیز به دلیل بعضی اغراض فقط تیتر منفی می زنند که این روش، کار غلطی است.
حضرت آیت الله خامنه ای تأکید کردند: نگاه مثبت صرف نیز نادرست و موجب رضایت کاذب است.
ایشان نخبگان دانشگاهی و حوزوی و مسئولان را به مطالعه دقیق و بررسی کارشناسی فهرست نقاط قوت و ضعف فراخواندند و افزودند: نقاط مثبت، ظرفیتهای کشور است و نقاط منفی، نشان دهنده اولویتها است که با در نظر گرفتن هر دو فهرست، می توان مسیر صحیح حرکت به سوی پیشرفت و تعالی را شناخت.
رهبر انقلاب اسلامی سپس به برخی نقاط قوت کشور در شرایط کنونی اشاره و تأکید کردند: این نقاط روشن و مثبت محصول یک حرکت مستمر و بهم پیوسته نظام جمهوری اسلامی ایران در طول 32 سال گذشته است که البته فراز و نشیب هایی هم داشته است.
حضرت آیت الله خامنه ای، توانایی غلبه بر تهدیدها را نقطه قوت درجه اول نظام خواندند و افزودند: نظام اسلامی، از ابتدای پیروزی انقلاب تاکنون با تهدیدهای مختلف و پیچیده سیاسی، امنیتی، نظامی و اقتصادی قدرتهای جهانی مواجه بوده اما توانسته است با تکیه بر مردم و تواناییهای خود بر همه آنها غلبه کند.
اعتماد میان مردم و نظام، دومین نقطه قوت کشور بود که رهبر انقلاب اسلامی به آن اشاره و تأکید کردند: اعتمادی که اکنون مردم ایران به نظام اسلامی دارند در کمتر نظامی در دنیا وجود دارد.
حضرت آیت الله خامنه ای، حضور بیش از هشتاد درصدی مردم در انتخابات دو سال قبل، و حضور گسترده و پرشور مردم در دو راهپیمایی سالانه روز قدس و 22 بهمن را نمونه های عینی اعتماد مردم به نظام دانستند و خاطرنشان کردند: امسال نیز با وجود هوای گرم، دنیا عظمت مردم ایران را در ماه رمضان و در روز قدس خواهد دید.
ایشان افزودند: برخی موارد خاص نیز همچون حرکت عجیب مردم در نهم دی سال 88، نمونه دیگری از احساس دلبستگی عمیق مردم به نظام اسلامی است.
رهبر انقلاب اسلامی با اظهار تأسف از برخی سخنان و مطالب به ظاهر مصلحت جویانه که مدعی از دست رفتن اعتماد مردم به نظام هستند، خاطرنشان کردند: مردم نظام اسلامی را دوست دارند و از آن دفاع می کنند.
حضرت آیت الله خامنه ای، پیشرفت در شرایط تحریم را یکی دیگر از نقاط قوت کشور دانستند و افزودند: در سخت ترین تحریم ها و در شرایطی که دشمن از تحریم های فلج کننده سخن می گوید، کشور در عرصه های مختلف از جمله علم و فناوری پیشرفت های شگرفی کرده است که دستاوردهای هسته ای، فناوری زیستی، فناوری نانو، فناوری انرژیهای نو، صنایع هوا – فضا، ساخت ابررایانه ها، سلولهای بنیادی، شبیه سازیها، رادیو داروها، و نانو داروهای ضدسرطان، نمونه هایی از پیشرفت در فناوریهایی است که در بعضی از موارد آن فقط چند کشور معدود صاحب آنها هستند.
ایشان به پیشرفت در ایجاد زیرساخت ها و کارهای عمرانی نیز اشاره کردند و افزودند: پیشرفت در اعتماد به نفس ملی یکی دیگر از دستاوردهای بزرگ کشور است، به گونه ای که اعتماد به نفس کنونی جوانان از اعتماد به نفس جوانان نسل اول و دوم انقلاب به مراتب بیشتر است.
ارتقای جایگاه و اعتبار بین المللی ایران، یکی دیگر از نقاط مثبتی بود که رهبر انقلاب اسلامی به آن اشاره کردند و افزودند: نظام جمهوری اسلامی ایران امروز کشوری محترم، اثرگذار، و متنفذ و دارای عزت بین المللی است.
حضرت آیت الله خامنه ای این عزت بین المللی را ناشی از پافشاری مردم و مسئولان براصول و ارزشها و شعارهای اصلی انقلاب دانستند و تأکید کردند: عزت و اعتبار جمهوری اسلامی ایران، امروز بیش از هر زمان دیگری است.
ایشان افزودند: در مقابل، نفرت از امریکا در منطقه و جهان، در حال افزایش است و امریکا اکنون بی اعتبارترین و منفورترین کشور در منطقه و دنیای اسلام است.
رهبر انقلاب اسلامی خاطرنشان کردند: البته مردم اروپا هم اگر از علت واقعی مشکلات خود که تسلط امریکا و رژیم صهیونیستی بر سیاستهای دولتهای آنها است، آگاه شوند، قطعاً روند کاهش محبوبیت امریکا در اروپا هم بیشتر خواهد شد و این اتفاق، در آینده نه چندان دور، خواهد افتاد.
حضرت آیت الله خامنه ای با اشاره به تلاش برخی افراد برای خدشه دار نشان دادن اعتبار بین المللی نظام جمهوری اسلامی افزودند: برخی می خواهند بگویند چون نظام اسلامی بر مبانی خود ایستادگی کرده، اعتبار بین المللی ایران تنزل یافته است، در حالیکه در برخی دورانها که متأسفانه مسئولان در مقابل غرب کوتاه می آمدند، برخوردهای آنها تندتر و توهین آمیزتر بود.
ایشان خاطرنشان کردند: در دوره ای مسئولان کشور حتی مناقب مسئولان امریکایی را ذکر کردند اما رئیس جمهور سبک سر امریکا بلافاصله جمهوری اسلامی ایران را محور شرارت نامید.
رهبر انقلاب اسلامی افزودند: در دوره ای دیگر، رابطه با یک دولت اروپایی به ظاهر خوب بود و آن دولت از ایران تجلیل می کرد اما همان دولت اروپایی، در جریان داستان رستوران میکونوس، تشکیل دادگاه داد و کشورهای اروپایی سفرای خود را از تهران فراخواندند و به خیال خود خواستند سیلی سختی بزنند اما از همین حسینیه پاسخ خود را با سیلی سخت تری دریافت کردند.
حضرت آیت الله خامنه ای تأکید کردند: هرگاه نظام اسلامی در مقابل امریکا و اروپا کوتاه آمده است، آنها گستاخ تر شده اند و هر زمان که نظام بر شعارها و مبانی انقلاب پافشاری کرده، عزت جمهوری اسلامی بیشتر شده است.
رهبر انقلاب اسلامی در ادامه، ناامیدی دشمنان از منفعل کردن انقلاب اسلامی، ثبات کشور، الهام بخشی، الگوسازی، ضعیف شدن دشمنان، و تجربه متراکم قانونگذاری و اجرایی در کشور را از دیگر نقاط قوت نظام اسلامی برشمردند.
حضرت آیت الله خامنه ای بعد از تبیین نقاط قوت، به بیان نقاط ضعف کشور پرداختند و تأکید کردند: اگر نقاط منفی دیده نشوند یقیناً ضربه خواهیم خورد.
ایشان افزودند: در زمینه های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی ضعف ها، غفلت ها و کوتاهی هایی وجود داشته که در بیشتر موارد ناشی از عمل نکردن به وظیفه بوده است.
رهبر انقلاب اسلامی با یادآوری شکست مسلمانان در جنگ احد و علل و عوامل آن، افزودند: سرگرم شدن به منازعات و مشاجرات سیاسی، روی آوردن به رفاه طلبی و زندگی اشرافی، غفلت از روحیه جهادی و ایثار، غفلت از تهاجم فرهنگی دشمن، غفلت از در کمین بودن دشمن، غفلت از نفوذ دشمن در فضای رسانه ای کشور، و کم توجهی نسبت به حفظ بیت المال از جمله نقاط ضعف هستند.
حضرت آیت الله خامنه ای رفتار قبیله ای در میدان سیاست و اقتصاد را یکی دیگر از نقاط ضعف برشمردند و خاطرنشان کردند: در رفتار قبیله ای، تأیید یا تخطئه اقدامات افراد، براساس ماهیت عمل آنها انجام نمی شود بلکه انتقاد و یا تعریف از افراد به نحوه وابستگی آنها به قبیله مورد نظر مرتبط است.
ایشان افزودند: اگرچه در عرصه اقتصادی اقدامات زیادی انجام شده اما هنوز مسئله اشتغال، تورم و فرهنگ کار حل نشده است.
رهبر انقلاب اسلامی فرهنگ عمومی مردم را یکی دیگر از زمینه هایی دانستند که باید به آن توجه جدی تر شود.
حضرت آیت الله خامنه ای افزودند: باید فضائلی همچون صبر، شکر، ذکر، احسان، مروت نسبت به دیگران، میل به خدمت و پرهیز از آزار و اذیت همنوعان، روزبروز در جامعه گسترش یابد.
ایشان مطرح نشدن صحیح مبانی اعتقادی اسلام و انقلاب را یکی دیگر از نقاط ضعف برشمردند و در جمع بندی این بحث تأکید کردند: نقاط قوت، امیدها را افزایش می دهند و نقاط ضعف، نشان دهنده اولویتها هستند بنابراین، در هر ارزیابی از شرایط کشور باید نقاط مثبت و منفی با یکدیگر دیده شوند.
حضرت آیت الله خامنه ای در ادامه به وضعیت منطقه نیز اشاره و تأکید کردند: شرایطی که اکنون در منطقه حاکم است، کاملاً برخلاف تصور و محاسبات امریکا و صهیونیزم بین الملل پیش می رود.
رهبر انقلاب اسلامی افزودند: قدرتهای بین المللی قصد داشتند با تحریم اقتصادی، ایران را فلج کنند اما اکنون خداوند به گونه ای مقدر کرده است که بحران اقتصادی گریبان خودشان را به شدت گرفته است.
حضرت آیت الله خامنه ای خاطرنشان کردند: آنها فتنه سال 88 را برای زمین زدن نظام جمهوری اسلامی، تقویت و یا تدارک کردند اما شرایط به گونه ای رقم خورد که اکنون نظامها و دولتهای وابسته به امریکا در منطقه، یک به یک در حال زمین خوردن و یا متزلزل شدن هستند.
ایشان افزودند: امریکا و برخی قدرتهای غربی برای محاصره ایران، به افغانستان و عراق حمله نظامی کردند اما اکنون در باتلاق این دو کشور گرفتار شده و خود در محاصره قرار گرفته اند.
حضرت آیت الله خامنه ای، بیداری اسلامی در منطقه را نیز حادثه ای فوق العاده مهم دانستند و تأکید کردند: ابعاد آنچه که اکنون در مصر، تونس و یمن، در جریان است، قابل محاسبه نیست و ابعاد عظیم آن در آینده مشخص خواهد شد.
ایشان افزودند: قرار دادن نامبارکِ مصر در قفس و دادگاهی کردن او، یک حادثه پر معنا، عجیب و عمیق است که باید تنگ شدن عرصه بر رژیم صهیونیستی  را نیز به آن اضافه کرد.
رهبر انقلاب اسلامی با اشاره به تلاش آمریکا و برخی قدرتها برای کنترل اوضاع کشورهای منطقه، خاطر نشان کردند: این تلاشها تاکنون به نتیجه نرسیده و به لطف خداوند به نتیجه هم نخواهد رسید.
حضرت آیت الله خامنه ای با اظهار نگرانی از اوضاع لیبی تأکید کردند: سیاست غرب در لیبی بسیار رذیلانه و موذیانه است زیرا آنها تلاش دارند با سوء استفاده از قیام مردم، علاوه بر تسلط بر منابع نفت این کشور، حضور خود را در لیبی تثبیت کنند و بر منطقه شمال آفریقا بویژه مصر و تونس اِشراف داشته باشند.
ایشان در بخش دیگری از سخنان خود ماه مبارک رمضان و روزه داری را هدیه ای الهی و زمینه ای برای رسیدن به تقوا دانستند و با اشاره به فرازهایی از دعای مکارم الاخلاق حضرت امام سجاد علیه السلام افزودند: گسترش عدالت در ابعاد مختلف، فروخوردن خشم و حرکت در مسیر منطق و استدلال، پرهیز از دامن زدن به اختلافات، تلاش برای جذب افراد بجای دفع آنها، و بیان نقاط مثبت عملکرد افراد و اجتناب از اعلام عمومی نقاط منفی افراد، از جمله لوازم تقوا است.
در ابتدای این دیدار آقای احمدی نژاد رئیس جمهور گزارش مبسوطی از فعالیتهای شش ساله دولت در بخشهای عدالت گستری، ترویج مهرورزی و خدمتگزاری، و پیشرفت و آبادانی کشور بیان کرد.
رئیس جمهور با تشکر از اقدامات دولتهای گذشته، به همراهی نمایندگان مجلس و قوه قضاییه با دولت اشاره کرد و گفت: دولت در سخت ترین شرایط با حمایت مردم و رهبر معظم انقلاب به دستاوردهای مهمی در بخشهای مختلف رسید به گونه ای که در شش سال اخیر جهش چند برابری در فعالیتهای عمرانی کشور بوجود آمده است.
آقای احمدی نژاد با اشاره به 91 سفر استانی هیأت دولت و اتخاذ بیش از بیست هزار تصمیم استانی گفت: 98 درصد از مصوبات اولین دور از سفر استانی، 77 درصد از تصمیمات سفر استانی دور دوم و 49 درصد از مصوبات سفر استانی مرحله سوم اجرایی شده است.
رئیس جمهور توجه ویژه به مناطق محروم را از جمله سیاستهای دولت برشمرد و با اشاره به اجرای سیاستهای کلی اصل 44 قانون اساسی گفت: مجموع واگذاریها از سال 70 تا 83 مجموعاً 2800 میلیارد تومان بود که از سال 84 تاکنون به 82 هزار میلیارد تومان افزایش یافته است.
رئیس جمهور گفت: در بخش سرمایه گذاری خارجی هم با وجود رشد منفی سرمایه گذاری در جهان، ایران در دو سال اخیر رشد 124 درصدی داشته و در زمینه رشد سرمایه گذاری نیز  در رتبه ششم جهان قرار گرفته است.
آقای احمدی نژاد به اعطای سهام عدالت به 39 میلیون نفر، اجرای قانون هدفمندی یارانه ها و نیز افزایش حقوق کارکنان، بازنشستگان و مستمری بگیران، اشاره کرد و گفت: به استناد آمار، فاصله طبقاتی براساس شاخص ضریب جینی کاهش یافته است.
رئیس جمهور، ترویج مهرورزی و همبستگی ملی و توسعه فرهنگ خدمتگزاری را از دیگر اهداف دولت برشمرد و با اشاره به سرعت حرکت علمی در کشور افزود : در سالهای اخیر آمار دانشجویان دو برابر شده، تحصیلات تکمیلی توسعه یافته و مقالات علمی نیز از 12 هزار مقاله به بیش از 32 هزار مقاله افزایش یافته است.
آقای احمدی نژاد به خدمات دولت در بخش بهداشت و درمان، صنعت، معدن و تجارت، و مخابرات نیز اشاره کرد و درخصوص بخش نفت و گاز گفت: خودکفایی در تولید بنزین، گازرسانی به شهرها و نقاط محروم، توسعه فازهای پارس جنوبی با اتکا به سرمایه و دانش بومی و کاهش مصرف بنزین از جمله دستاوردهای این بخش است.
وی تأسیس صندوق توسعه ملی را یکی از اقدامات مناسب برشمرد و گفت: این صندوق اکنون 20 میلیارد دلار سرمایه دارد که تا پایان سال به 30 میلیارد دلار خواهد رسید.
رئیس جمهور به افزایش اعتبارات حوزه فرهنگی هم اشاره کرد و گفت: برنامه های فرهنگی دولت مسجد محور است و بودجه حوزه دین از 96 میلیارد تومان در سال 83 به بیش از دو هزار میلیارد تومان در سال 90 افزایش یافته است.
رئیس جمهور در پایان تأکید کرد: مسیر آینده کشور، رسیدن به سند چشم انداز 1404 و  تبدیل شدن به قدرت اول منطقه ای و جایگاه شایسته بین المللی است که روند شتابان کنونی زمینه ساز رسیدن به این جایگاه والا است.
در پایان این دیدار نماز مغرب و عشاء به امامت حضرت آیت الله خامنه ای اقامه شد و سپس حاضران روزه خود را به همراه ایشان افطار کردند.
نوشته : روح الله جباری    نظرات :
حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی عصر شنبه در دیدار آقای آصف علی زرداری رئیس جمهور پاکستان و هیأت همراه با اشاره به مشترکات دینی، تاریخی و فرهنگی دو کشور، ملت پاکستان را ملتی بزرگ و دارای سابقه مبارزه طولانی و عمیق خواندند و تأکید کردند: مردم پاکستان، ملتی معتقد به اسلام هستند و هرگونه پیشرفت و موفقیت پاکستان، مایه خرسندی جمهوری اسلامی ایران است.
ایشان افزودند: در مبارزات طولانی مردم پاکستان، شخصیت هایی همچون محمدعلی جناح و اقبال لاهوری درخشیدند و ویژگی بارز این مبارزات، تمسک مردم پاکستان به اسلام بود.
رهبر انقلاب اسلامی خاطرنشان کردند: تنها راه نجات مردم پاکستان از مشکلات و رنج های کنونی نیز ادامه تمسک به اسلام و معارف اسلامی است.
حضرت آیت الله خامنه ای با اشاره به تهدید آشکار وحدت ملی و ارضی پاکستان از جانب برخی دشمنان، تأکید کردند: دشمن واقعی مردم پاکستان و وحدت ملی این کشور، غربی ها و در رأس آن آمریکا هستند.
ایشان اظهار امیدواری کردند: خداوند متعال هرچه زودتر شر دشمنان ملت پاکستان را از این کشور کوتاه کند.
در این دیدار که آقای احمدی نژاد رئیس جمهور نیز حضور داشت، آقای آصف علی زرداری رئیس جمهور پاکستان با اظهار خرسندی فراوان از دیدار مجدد با رهبر انقلاب اسلامی به فاصله کوتاهی از دیدار قبلی گفت: اعتقاد به خداوند و تمسک به اسلام زمینه ساز پیشرفت انسان و رهایی او از مشکلات خواهد بود.
وی با اشاره به مبارزات ملت ایران و ایستادگی آنها در مقابل فشارها، خاطرنشان کرد: کشور و ملت ایران الگویی برای ایستادگی و حرکت در مسیر پیشرفت است.
رئیس جمهور پاکستان بر ادامه گفتگوها با جمهوری اسلامی ایران و نیز استمرار روابط دو جانبه و همکاری های منطقه ای تأکید کرد.
نوشته : روح الله جباری    نظرات :

حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی امروز در دیدار جمعی از اساتید، کارشناسان، مؤلفان و فارغ التحصیلان تخصصی مهدویت، با اشاره به اهمیت بسیار بالای موضوع مهدویت به عنوان هدف حرکت و مجاهدت انبیاء در طول تاریخ، انتظار را بخش جدایی ناپذیر موضوع مهدویت دانستند و تأکید کردند: یکی از موارد مهم و ضروری در مقوله مهدویت، افزایش کارهای عالمانه، دقیق و متقن به دست اهل فن و متخصصان واقعی این موضوع و پرهیز از کارهای عامیانه، جاهلانه، غیرمعتبر و براساس تخیلات و توهمات است.
ایشان در سخنان خود، ابتدا به تبیین اهمیت موضوع مهدویت پرداختند و با تأکید بر اینکه مهدویت در شمار چند مسئله اصلی معارف عالیه دینی است، افزودند: هدف حرکت انبیاء و بعثت ها، پایه ریزی جهانی با چارچوب توحیدی و براساس عدالت و بهره گیری از همه ظرفیت های موجود در انسان است و دوران ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف نیز، دوران حاکمیت حقیقی توحید، معنویت، دین و عدل بر شئون مختلف زندگی فردی و اجتماعی انسانها است.
رهبر انقلاب اسلامی تأکید کردند: اگر مهدویت نباشد، همه تلاشها و مجاهدت انبیاء بی فایده و بی اثر خواهد بود.
حضرت آیت الله خامنه ای به موضوع مهدویت در ادیان الهی نیز اشاره کردند و افزودند: درهمه ادیان الهی، تقریباً کلیاتی از حقیقت مهدویت بیان شده اما در اسلام، این موضوع از مسلمّات است و در میان مذاهب اسلامی نیز، شیعه، موضوع مهدویت را با مصداق روشن و جزئیات خانوادگی و شخصیتی فرد مورد انتظار که از روایات معتبر و مستند شیعه و غیرشیعه، به دست آمده، مطرح می کند.
رهبر انقلاب اسلامی بعد از تبیین اهمیت موضوع مهدویت و جایگاه آن در ادیان الهی و مذاهب اسلامی، به موضوع انتظار به عنوان جزء جدایی ناپذیر مهدویت اشاره و خاطرنشان کردند: انتظار به معنای مترصد یک فرد زنده و حقیقت قطعی بودن، است و این معنا از انتظار، لوازمی دارد که از جمله آنها، آماده شدن روحی و درونی و همچنین اجتماعی انسان برای دوران متوقع و با شرایط ویژه آن است.
حضرت آیت الله خامنه ای در همین خصوص افزودند: فرد منتظِر باید همواره خصوصیات و ویژگیهای لازم دوران مورد انتظار را در خود حفظ و تقویت کند و این انتطار، به گونه ای است که از یک طرف، هیچگاه نباید آن را طولانی مدت تصور کرد و از طرف دیگر هیچگاه نباید آن را بسیار نزدیک دانست.
ایشان با اشاره به ویژگیهای دوران ظهور حضرت صاحب الزمان (عج)، تأکید کردند: دوران آن حضرت، دوران حاکمیت توحید، عدل، حق، اخلاص، و عبودیت خدا است، بنابراین افراد منتظِر نیز باید همواره خود را به این ویژگیها نزدیک کنند و به وضع موجود راضی نباشند.
سومین نکته ای که رهبر انقلاب اسلامی در موضوع مهدویت به آن اشاره کردند، ضرورت انجام کارهای عالمانه، دقیق و مستند بود.
حضرت آیت الله خامنه ای خاطرنشان کردند: یکی از خطرهای بزرگ در موضوع مهدویت، کارهای عامیانه، جاهلانه، غیرمستند و متکی بر تخیلات و توهمات است که زمینه ساز مدعیان دروغین و دوری مردم از حقیقت واقعی انتظار خواهد شد.
ایشان با اشاره به مدعیان دروغینی که در طول تاریخ برخی علائم ظهور را بر خود یا دیگران تطبیق می دادند، افزودند: همه این موارد غلط و انحرافی است زیرا برخی مطالب درباره علائم ظهور، غیرقابل استناد و ضعیف است و مطالب معتبر را هم نمی توان براحتی تطبیق داد.
رهبر انقلاب اسلامی تأکید کردند: اینگونه مطالب غلط و انحرافی، باعث می شوند، حقیقت اصلی مهدویت و انتظار مهجور بماند، بنابراین، باید به شدت از کارها و شایعات عوامانه پرهیز کرد.
حضرت آیت الله خامنه ای خاطرنشان کردند: البته کار عالمانه و مستند درباره موضوع مهدویت و انتظار نیز بر عهده اهل فن و متخصصانی است که علم حدیث و رجال را به خوبی می دانند و با مسائل و تفکرات فلسفی آشنایی کامل دارند.
آخرین محوری که رهبر انقلاب اسلامی درخصوص مقوله مهدویت به آن اشاره کردند، موضوع توسل به امام زمان (عج) و انس با آن حضرت بود.
ایشان خاطرنشان کردند: آشنایی صحیح و علمی با مقوله مهدویت زمینه ساز انس بیشتر با حضرت حجت (عج) و حرکت شتابان تر به سمت اهداف عالیه خواهد بود.
رهبر انقلاب اسلامی تأکید کردند: در موضوع انس با آن حضرت و توسل به ایشان نیز آنچه صحیح و مورد نظر است، توجه و توسل از دور است که حضرت مهدی (عج) انشاءالله آن را می پذیرند اما برخی ادعاها و مطالب عامیانه درخصوص انس با حضرت، از طریق دیدار حضوری، غالباً دروغ و یا تخیلات ذهنی است.
حضرت آیت الله خامنه ای در بخش دیگری از سخنان خود ضمن تشکر از دست اندرکاران، به خدمات فراوان حجت الاسلام والمسلمین قرائتی در بخشهای مختلف بویژه موضوعات نماز، زکات، تفسیر، مهدویت و مبارزه با بی سوادی اشاره کردند و افزودند: آقای قرائتی نمونه بسیار خوب و الگوی شایسته ای است زیرا خدمات ایشان همواره در عرصه هایی بوده که خلاء و نیاز فراوانی در آنجا احساس شده است و این چنین همت و تلاشی، ارزش مضاعف دارد.
رهبر انقلاب اسلامی با اشاره به اینکه نیت خالصانه و برای خدا، تأثیر شگرفی در پیشرفت کارها دارد، بر لزوم استمرار و پیگیری کارهای انجام شده در عرصه های مختلف تأکید کردند.
در ابتدای این دیدار حجت الاسلام والمسلمین قرائتی، گزارشی از فعالیتهای انجام گرفته در نهضت سواد آموزی، ستاد اقامه نماز، ستاد زکات، و تفسیر قرآن کریم ارائه کرد و درخصوص موضوع مهدویت گفت: تاکنون سیصد نفر بصورت تخصصی در موضوع مهدویت تحصیل کرده اند و آموزش های مجازی، کوتاه مدت و تربیت مربی مهدویت نیز ایجاد شده است.
وی انتشار چند فصلنامه و راه اندازی چندین سایت و مجله الکترونیکی در موضوع مهدویت را از دیگر اقدامات انجام گرفته برشمرد.
در این دیدار جمعی از فعالان و مسئولان ستادهای اقامه نماز، زکات، نهضت سواد آموزی، ترویج فرهنگ قرآنی و تفسیر حضور داشتند.

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی امروز در دیدار فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و مسئولین حوزه نمایندگی ولی فقیه در سپاه، پاسداری حقیقی از انقلاب اسلامی را حفظ حرکت پیش رونده، پرشتاب، پرنشاط و انقلابی نظام اسلامی به سمت اهداف والای ترسیم شده دانستند و تأکید کردند: یکی از موارد بسیار مهم و ضروری برای ادامه حرکت تکاملی و رو به جلوی انقلاب اسلامی، پرهیز از دمیدن و مشتعل کردن فضای اختلاف، هیاهو و جنجال در جامعه است و همه دستگاهها و جریانهای سیاسی و فکری باید به حفظ وحدت، پایبندی عملی داشته باشند.
در این دیدار که در آستانه سوم شعبان سالروز میلاد بزرگ پاسدار اسلام حضرت سیدالشهدا علیه السلام و روز پاسدار برگزار شد، حضرت آیت الله خامنه ای با تبریک اعیاد شعبانیه بویژه سوم شعبان، نامگذاری سالروز میلاد حضرت امام حسین علیه السلام به عنوان روز پاسدار را ابتکاری پرمغز و جهت دِه خواندند و افزودند: معنای واقعی پاسداری از اسلام با همه ابعاد آن، در دوران ده ساله امامت حضرت اباعبدالله علیه السلام تحقق پیدا کرد، بنابراین بازخوانی رفتار و حرکات آن حضرت در دوران امامت، ترسیم کننده مبانی و شاخص های واقعی پاسداری است.
رهبر انقلاب اسلامی در تبیین دوران ده ساله امامت حضرت سیدالشهدا علیه السلام، به سرفصل های مهم حرکت ایشان از جمله انذار، تحرک تبلیغاتی، بیدار و حساس کردن خواص، ایستادگی با جان و مجاهدت در مقابل حرکت انحرافی فوق العاده خطرناک آن زمان، و عمل براساس دستورات اسلام، اشاره و خاطرنشان کردند: حرکت و ایثار امام حسین علیه السلام و ابعاد گسترده آن بویژه فجایعی که برای خاندان آن حضرت پیش آمد، موجب ماندگاری این حرکت در تاریخ و حفظ اسلام و ارزشها شد.
حضرت آیت الله خامنه ای یکی از ابعاد سخت حرکت حضرت سیدالشهدا علیه السلام را صبر ایشان در مقابل تردید افکنی های خواص و صاحب نامان آن دوران ارزیابی کردند و افزودند: سخت ترین صبر امام حسین علیه السلام ایستادگی در برابر سخنان به ظاهر مصلحت اندیشانه و وسوسه های افراد صاحب نفوذ و تأثیرگذاری بود که با توجیهات به ظاهر شرعی، امام را از گام گذاشتن در این مسیر منع می کردند اما حضرت اباعبدالله علیه السلام با صبر بر این تردید افکنی ها و با عزم و اراده، وارد میدان شدند و جریان اسلام را از انحرافی بزرگ نجات دادند.
ایشان پس از تبیین معنای واقعی پاسداری در چارچوب حرکت امام حسین (ع)، افزودند: نامگذاری سوم شعبان به عنوان روز پاسدار، بدین معنا است که سپاه پاسداران انقلاب اسلامی می خواهد همواره در راه حضرت سیدالشهداء حرکت کند و بررسی منصفانه عملکرد سپاه از ابتدای پیروزی انقلاب تاکنون نیز نشان می دهد سپاه پاسداران حقاً و انصافاً در این راه قدم برداشته و ایستادگی کرده است.
رهبر انقلاب اسلامی لازمه ادامه حرکت رو به رشد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی با توجه به ویژگیها و شاخص های ترسیم شده برای پاسداری را، ارتقای توانایی، کیفیت و هوشمندی سپاه در همه ابعاد دانستند و خاطرنشان کردند: اگر نسل گذشته سپاه در شرایط و انگیزه های قوی اوائل انقلاب و دوران دفاع مقدس رشد و تکامل پیدا کرد، نسل جوان و جدید سپاه نیز باید از لحاظ معرفت، آگاهی، بصیرت، فداکاری، انجام درست کار و انجام به هنگام وظیفه، به مراتب بالاتر و مستحکم تر باشد زیرا امروز اگرچه جنگ نظامی وجود ندارد ولی جنگی ظریفتر و البته خطرناک تر در جریان است.
رهبر انقلاب اسلامی سپس به تشریح معنای واقعی هویت پاسداری سپاه پرداختند و افزودند: نباید از مفهوم «پاسداری از انقلاب» معنایی محافظه کارانه و حفظ وضع موجود انقلاب برداشت شود.
حضرت آیت الله خامنه ای با تأکید بر اینکه انقلاب در ذات خود یک حرکت پیش رونده و پرشتاب به سمت اهداف ترسیم شده است، خاطرنشان کردند: پاسداری از انقلاب به معنای حفظ حرکت پیش رونده و انقلابی نظام اسلامی است.
ایشان لازمه پاسداری سپاه از حرکت انقلابی و پیش رونده نظام اسلامی را دو حرکت درونی و بیرونی در سپاه پاسداران دانستند و افزودند: حرکت درونی که سپاه همواره به آن نیاز دارد دارای دو بُعد معنوی و مادی است که بعد معنوی آن، توجه ویژه به ارزشها و مشخص کردن شاخص های ارزشی پاسداری و سنجش و ارزیابی همه فرماندهان و بدنه سپاه براساس این شاخص ها، به منظور پیشرفت است.
رهبر انقلاب اسلامی درخصوص بُعد مادی حرکت درونی سپاه خاطرنشان کردند: کارهای تشکیلاتی، علمی، تحقیقاتی، و آموزش های نظامی اجزاء بُعد مادی حرکت درونی سپاه هستند که با قرار گرفتن در کنار بُعد معنوی، یک مجموعه زنده، پرنشاط، همیشه جوان و دارای حرکت رو به جلو بوجود خواهند آورد.
حضرت آیت الله خامنه ای تأکید کردند: چنین مجموعه ای به عنوان الگوی معنویت، بصیرت، پایبندی به اصول، فکر، تدبیر و حرکت در مسیر صحیح، می تواند تأثیرگذار در پیشبرد حرکت مجموعه انقلاب اسلامی باشد.
ایشان یکی از موارد لازم و بسیار مهم برای پاسداری از حرکت پیش رونده و رو به تحول نظام اسلامی را پرهیز از کارهای غیر مفید و مضر برای این حرکت دانستند و افزودند: یکی از این کارهای مضر، دامن زدن به اختلافات و مشتعل کردن فضای اختلاف و هو و جنجال است که باید همه دستگاهها و نهادهای نظام مراقب این موضوع باشند.
رهبر انقلاب اسلامی تأکید کردند: باید هرچه ممکن است اختلاف نظرها و اختلاف سلیقه ها را کم کرد و در فضای بحث های اختلافی ندمید.
حضرت آیت الله خامنه ای با اظهار تأسف شدید از برخی بگومگوها و بحث های اختلافی در کشور افزودند: کسانی که به این بحث ها دامن می زنند، آیا خوشحالی دستگاههای تبلیغاتی بیگانه و تحلیل های آنها را نمی بینند. ابراز شادمانی دشمنان، نشان می دهد این موضوع یک نقطه ضعف است، بنابراین باید از ادامه آن جلوگیری کرد.
ایشان با تأکید بر لزوم تفکیک میان اختلاف نظر با ایستادگی یک جریان در مقابل نظام، خاطرنشان کردند: زمانی ممکن است، جریانی در مقابل انقلاب اسلامی بایستد، که در آن زمان قطعاً وظیفه همه، دفاع از انقلاب است، همانگونه که در حوادث سال 88 اتفاق افتاد.
رهبر انقلاب اسلامی در همین خصوص افزودند: اما زمانی موضوع، اختلاف نظر و سلیقه است و نه ایستادن در مقابل انقلاب. در چنین شرایطی، وظیفه همه، ندمیدن در اختلاف نظرها و در پیش گرفتن شیوه تبیین و روشنگری در مقابل برخی افکار غلط، با در نظر گرفتن همه جوانب آن است.
حضرت آیت الله خامنه ای خاطر نشان کردند: من با حرکت روشنگرانه، تبیین منطقی و مستدل در مقابل تفکر غلط مخالفتی ندارم اما نباید این تفکر غلط را نیز تابلو کرد تا همه از آن مطلع شوند.
ایشان تأکید کردند: هرگونه حرکت روشنگرانه باید به دور از هو و جنجال باشد زیرا جنجال، حرف منطقی را هم خراب می کند.
رهبر انقلاب اسلامی با تأکید بر لزوم حفظ بیش از پیش وحدت در جامعه افزودند: همه باید همچون صف واحد و دیواری نفوذناپذیر، در مقابل دشمن بایستند.
حضرت آیت الله خامنه ای مجموعه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را به حفظ و تقویت امید، همت، تلاش و حرکت پیش روندگی توصیه کردند و افزودند: یکی از موارد ضروری در سپاه استمرار برنامه ریزی است.
رهبر انقلاب اسلامی در بخش دیگری از سخنان خود با اشاره به تحولات منطقه، آن را بی سابقه و فصل جدیدی در منطقه و دنیا خواندند و تأکید کردند: در این تحولات، توده های مردمی با گرایش های توحیدی و الهی به معنای واقعی کلمه در میدان هستند و فصل جدیدی در تاریخ منطقه و جهان ورق خورده است.
حضرت آیت الله خامنه ای با اشاره به هراس امریکا و صهیونیستها از الگو قرار گرفتن نظام اسلامی برای مردم منطقه افزودند: امریکا و رژیم صهیونیستی هر اندازه هم که در تبلیغات و رسانه های خود، این موضوع و گرایش های اسلامی مردم منطقه را انکار کنند، نمی توانند واقعیات موجود و حقیقی را تغییر دهند.
ایشان تأکید کردند: موج بعدی حرکتی که اکنون در منطقه آغاز شده است، در کشورهایی فراتر از منطقه خواهد بود و چنین رویدادی به وقوع خواهد پیوست.
در ابتدای این دیدار حجت الاسلام والمسلمین سعیدی نماینده ولی فقیه در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی با تبریک اعیاد شعبانیه و روز پاسدار گزارشی از فعالیتهای حوزه نمایندگی ولی فقیه در سپاه بویژه تعیین شاخص ها و معیارهای ارزشی پاسداران ارائه کرد و گفت: توسعه و تعمیق آموزش های عقیدتی و فراهم کردن زمینه شایسته گزینی، شایسته سنجی، شایسته پروری و شایسته گماری در سپاه از جمله برنامه های نمایندگی ولی فقیه است.
سردار سرلشگر جعفری فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نیز در سخنانی با گرامیداشت روز پاسدار، حفظ و تقویت شاکله معنوی مجموعه سپاه را از اهداف اصلی برنامه های در دست اقدام خواند و گفت: خودسازی معنوی، توسعه معرفت، شناخت و خودآگاهی، هوشمندی انقلابی، و طراحی راهبردهای اطمینان بخش محورهای اصلی برنامه باز مهندسی در سپاه است.
وی تأکید کرد: منظومه ای مدون تحت عنوان شایسته های پاسداری و شاخص های ارزشی و معنوی تدوین شده است.
نوشته : روح الله جباری    نظرات :

نام  :محسن

نام خانوادگى  :احمدپناه

نام پدر :صادق

تاريخ‌تولد  :18/04/1349

ش.ش   :82

محل‌صدورشناسنامه   :استهبان

 تاريخ شهادت  :22/10/65

بسم رب الشهداء و الصديقين

«ولا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل‌الله أمواتا بل أحياء عند ربهم يرزقون»

كسانى را كه در راه خدا كشته مى‌شوند مرده مپنداريد بلكه آنان زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزى مى‌طلبند. (قرآن كريم).خدمت مردم شهيدپرور مسلمان سلام عرض مى‌كنم و اميدوارم كه در شب جمعه مشغول دعا براى رزمندگان اسلام و امام زمان(عج) و نايب برحقش امام امت باشند وآنها را به عنوان فردى مسلمان در جمهورى اسلامى دين خود را بر قرآن و اسلام ادا كنند و به حرف اين يگانه مرد توحيد و پير جماران گوش فرا دهند و عمل كنند كه چيزى جز سعادت رسيدن به خدا نيست. و از امت شهيدپرور مى‌خواهم كه در برخورد با مسائل بى‌تفاوت نباشند كه خطر مسلمان بى‌تفاوت از كافران بيشتر است. از تمام دوستان و آشنايان مى‌خواهم كه مرا ببخشند و اگر بدى از من ديده‌اند بخوبى خودشان مرا حلال كنند و بر خوبى خودشان مرا ببخشند.

از رفيقان عزيزم مى‌خواهم كه راه مرا ادامه دهند و اسلحه از دست افتاده مرا به دست گيرند و بسوى دشمن نشانه روند. يا اينكه در پشت جبهه به اسلام خدمت كنند تا انشاءالله راه كربلا هرچه زودتر بازگردد و همه در فرات وضو گرفته و در كربلا نماز جماعت را به امامت روح خدا برگزار كنيم و اگر هم فرصت نيافتيم قبرش را زيارت كنيم لااقل در آخرت از شفاعت اين امام عزيز محروم نمانيم.

اما تو اى پدر و مادر گرامى و برادر و خواهرم مرا حلال كنيد و اگر خدا نصيبم كرد كه شهيد شوم براى من نگران نباشيد و هرگز براى من گريه و زارى نكنيد. مگر اداكردن امانت گريه و زارى دارد؟ جان ما وسيله‌اى بيش نيست كه خدا به رسم امانت آن را در اختيار ما نهاده است. چه بهتر كه اين امانت در راه خودش صرف شود. و اى مادر اگر خواستى براى من گريه كنى براى على اكبر امام حسين(ع) گريه كن كه هيچكدام از ما يك نخ موى او نخواهيم بود ما كه  گريه نداريم. خلاصه مادر، نهايت صبر و استقامت را داشته باش كه خدا با صابران است و هر مصيبتى كه بر تو وارد شود خدا را فراموش مكن و خوشحال باش كه فرزندت در چنين راهى قدم نهاده است. راهى كه خدا و پيغمبر و امامان معصوم ما پسنديدند، راهى كه تمام ملت ايران آرزو دارند در اين راه قدم گذارند. راهى كه حسين(ع) و 72 تن از ياران وفادارش طى كردند و در آخر دوباره از كليه دوستان و اقوام و آشنايان عاجزانه مى‌خواهم كه مرا حلال كنند و برايم طلب مغفرت نمايند. از كليه معلمان و سروران گرامى مى‌خواهم مرا حلال كنند و از دانش‌آموزان و همكلاس‌هايم مى‌خواهم كه درس را بخوانند و مواظب گروهكهاى منافق و انحرافى باشند كه خطرشان از كفار بيشتر است. و هميشه به فكر خدا و قرآن باشند كه نام خدا آرام‌بخش دلهاى مومنين است. ألا بذكرالله تطمئن‌القلوب. سخن ديگرى ندارم. اميد است كه امت مسلمان جنگ را تا رفع فتنه از كل عالم ادامه دهند. و هميشه و همه حال براى امام عزيز دعا كنيد و با صداى بلند بگوييد: خدايا خدايا تا انقلاب مهدى خمينى را نگهدار- رزمندگان اسلام نصرت عطا بفرما

والسلام على من اتبع الهدى - 2/10/65 محسن احمدپناه- خوزستان

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

شهيد پرويز ستاري كه نخستين شهيد انقلاب فرهنگي نام گرفته است، يادداشت‌ها و حتي وصيتنامه‌اش همواره بر دفاع از حريم ولايت و ايستادگي در راه انقلاب اسلامي تأكيد كرده و گفته است «بيگانگان آغاز حركت سازندگي ما را آغاز مرگ خويش مي‌دانند»alt

 

 

به گزارش سایت ساجد ، شهيد «پرويز ستاري» در سال 1338 در خانواده‌اي متوسط و مذهبي در «سُنقر» كرمانشاه به دنيا آمد و دوران كودكي خود را با تحصيل همراه با كار در جهت تأمين نيازهاي تحصيلي خود و تلاش ارزنده در خودسازي و تهذيب نفس آغاز كرد.

* آغاز مبارزات شهيد «پرويز ستاري»

عمق نگاه او به مسائل پيرامون خود فراتر از سن و شرايط اجتماعي شهرستان محل سكونت بود؛ استفاده از كتب مذهبي، شركت در مجالس مذهبي در مساجد، حضور در بين علماء صاحب نام و بهره‌گيري از ويژگي‌هاي شخصيتي از جمله مبارزان قبل از انقلاب اسلامي و شهيد بهشتي، از او فردي خودساخته با شاخص‌هاي برجسته فكري و مقاوم در برابر مصائب جامعه ساخته بود و در اين شرايط سعي داشت با احاطه بر مشكلات و غلبه بر خواسته‌هاي دوران جواني، وارد فضاي مبارزاتي به معناي واقعي شود.

* شهيد ستاري در شرايط فرهنگي طاغوت، سعي بر ارتقا باورهاي ديني داشت

شهيد ستاري با مهاجرت به تهران در حين تحصيل در كارخانه صنعتي مينوي تهران مشغول به كار شد؛ وي با دورانديشي، نسبت به كمك به خانواده و گذران امور خود و رسيدگي به نيازمندان اقدام مي‌كرد و سعي داشت با آگاهي از همه مسائل به ديگران نيز اين آگاهي را انتقال دهد. او شب‌ها تا دير هنگام در مسجد به عبادت مشغول بود و سعي وافر داشت در آن شرايط قبل از انقلاب، در جهت ارتقاء باورهاي ديني دست يابد.
او در زمان قبل از انقلاب اسلامي در ژاندارمري مشغول به فعاليت شد و با شروع مبارزات مردمي در مركز شهر تهران، شهيد ستاري در كنار دوستان مسجد، حضور جدي و مؤثر داشت و تا پايان مبارزه، خود را از عوامل مؤثر در اين مسير مي‌دانست؛ در زمان وقوع حوادث همواره در كنار ياران خويش به انجام وظايف اجتماعي و ديني مشغول بود لذا از خدمت نظام متواري و به صنف مبارزان پيوست و به محض پيروزي انقلاب اسلامي مجدداً به خدمت نظام خود ادامه داد و همزمان نسبت به ادامه تحصيل نيز پرداخت.

* نخستين شهيد انقلاب فرهنگي تابع محض ولايت بود

شهيد ستاري در محيط كار همواره به ارشاد همرزمان مي‌پرداخت و تابع محض ولايت بود؛ با آغاز غائله كردستان عزم منطقه را كرد و با توجه به آشنائي به فنون نظامي، به آموزش نيروها پرداخت. شروع درگيري‌ها در نقاط مختلف كشور، فضاي عجيبي را در ذهن و فكر شهيد ستاري ايجاد كرده و همواره درصدد حضور در اين مناطق و انتقال به يگان‌هاي مستقر در آن استان‌ها، ذهن او را مشغول كرده و شهادت يكي از آرزوهاي اصلي و بلند او بود كه در فراز وصيت‌نامه‌اش متجلي است.

* شهيد ستاري كشته كينه منافقين شد

شهيد ستاري همزمان با اخذ موافقت براي اعزام به مناطق درگيري در كردستان، در فروردين 1359 شاهد هجمه منافقين و گروهك‌هاي ملحد به دانشگاه‌ها شد. وي به فرمان تاريخي امام راحل (ره) با اشتياق فراوان در برخورد با منافقان و دفاع از حريم ولايت با سلحشوري و جوانمردي وارد اين كارزار با منافقين شد كه در دانشكده تربيت معلم دانشگاه تهران توسط منافقين كوردل با شقاوت تمام شكنجه و در نهايت با ضربه به سر، او را به شهادت رساندند؛ بنابراين شهيد «پرويز ستاري» به عنوان نخستين شهيد انقلاب فرهنگي مطرح شد.

* «هر مسلماني كه از مردن يا شهادت بترسد، هنوز اسلام را نشناخته است»

شهيد «پرويز ستاري» در 20 مهر 1358 وصيت‌نامه‌اش را در حالي كه براي اطاعت از فرمان امام خميني (ره) و براي انجام مأموريت به استان اراك رفته بود، نوشت؛ وي چند روز پيش از شهادتش به زيارت حضرت علي‌بن‌موسي‌الرضا (ع) رفت؛ بعد از بازگشت به مادرش گفته بود «مادر! براي تو يك سوغاتي آوردم» در آن بسته، قاب عكسي از شهيد بود؛ وقتي مادر، جريان را او پرسيد و او گفت «اگر من شهيد شدم اين عكس را سر مزارم بگذاريد»؛ مادر نيز پس از شهادت فرزندش، آن قاب عكس را بر سر مزارش گذاشت؛ دو روز بعد وقتي به سر مزارش رفتند، ديدند كه قاب عكس شهيد ستاري به زمين افتاده و شكسته است. وقتي آن را بلند كردند، متوجه شدند پرويز وصيتنامه‌اش را پشت قاب عكس قرار داده است كه در آن به پيروي از امام خميني (ره) و حضور در جبهه تأكيد كرده بود.

در وصيت‌نامه شهيد «پرويز ستاري»‌ آمده است:

اي برادر! زماني كه مرا به خاك مي‌سپاريد، به مادرم تبريك بگوئيد، به مادرم بگوئيد خوشبختم؛ چرا كه فرزندت به آرزويش رسيد به آرزوئي كه مدت‌ها در انتظارش بود.
به مادرم بگوئيد كه فرياد بزند و بگويد «اي امام خميني! اي بت‌شكن تاريخ! فرزند من، فرمان بُرّنده تو را اجرا كرد، دعا كن كه خداوند از او قبول كند».
اي مادر هميشه گريانم، به خوبي ميدانم كه از نبودن من زندگيت سياه است ولي هرگز ناراحت مباش و سه برادر ديگرم را به شهادت در راه اسلام ارشاد كن.
پرويزستاري
اراك 20 مهر 58

* «جمهوري اسلامي بايد در خاورميانه ايجاد شود»

به گزارش توانا، در دفترچه يادداشت شهيد «پرويز ستاري» نكات قابل توجهي مشاهده مي‌شود كه در بخشي از آن به پيام‌هاي امام خميني (ره) اشاره شده است:
«همه بدبختي ما از آمريكاست(امام خميني)»، «شهيد كسي است كه در راه عقيده الهي از جان مي‌گذرد»، «مسلمان ذلت نمي‌پذيرد؛ آمريكا در ننگ خود بميرد»، «آمريكا ديگر كارَت تمام است؛ چون اتحاد امت و امام است»، «شهداي ما را كه قدم به قدم در اين خاك خوابيده‌اند را الگوي خود بدانيد»، «عليه آمريكا در خون مي‌غلطيم و كشته مي‌شويم»، «مملكت اسلامي بايد همه‌اش نظامي باشد»، «آمريكاي جاني كار تو هم تمام است»، «من مرگ را بر ننگ ماركسيست بودن ترجيح مي‌دهم (مجاهد شهيد مجيد شريف واقفي)»، «بيگانگان آغاز حركت سازندگي ما را آغاز مرگ خويش مي‌دانند»، «رأي دادن به جمهوري اسلامي پشتيباني از قرآن است»، «اسلام مكتبي است انسان‌ساز»، «جمهوري اسلامي بايد در خاورميانه ايجاد شود»، «كالاي آمريكايي تحريم بايد شود»، «اي بغداد، ما باهم متحد مي‌شويم تا ريشه آمريكا را بركنيم»، «محرم، آغاز نهضت ماست؛ حيات و عزت ماست؛ راه حسين است؛ ماه حسين است»، «آنان كه رفتند كار حسيني كردند و آنان كه ماندند بايد كار زينبي كنند وگرنه يزيدي‌اند».

نوشته : روح الله جباری    نظرات :
در یک سفر بین شهری که می خواستیم از هامبورگ به شهر دیگری برویم،سر ظهر بود که به ایستگاه راه آهن رسیدیم.هنوز قطار به ایستگاه نرسیده بودکه دیدم آقای بهشتی ،قبله نما را روی سکو گذاشتند.پس از اینکه قبله مشخص شد به نماز ایستادند...
نماز در ایستگاه
در یک سفر بین شهری که می خواستیم از هامبورگ به شهر دیگری برویم،سر ظهر بود که به ایستگاه راه آهن رسیدیم.هنوز قطار به ایستگاه نرسیده بودکه دیدم آقای بهشتی ،قبله نما را روی سکو گذاشتند.پس از اینکه قبله مشخص شد به نماز ایستادند.بعضی ها با تعجب به ایشان نگاه کردند.آخر نمی دانستند این چه کارهائی است که ایشان انجام میدهند.به همین دلیل پلیس راه آهن را خبر کردند.پلیس هم آمد و در مقابل ایشان ایستاد.وقتی نمازشان تمام شد ،گفت:آقا شما چه کار می کردید؟بیا ئید برویم ایستگاه پلیس و توضیح بدهید.ایشان با خوشروئی گفتند :من مسلمانم و این کار از عبادت مسلمان هاست.هر عبادت ،زمان خاصی دارد .وقت ظهر هم یکی از همان اوقات است.وقتی پلیس این سخنان را شنید از ایشان خداحافظی کرد و رفت.

مردانگی مرز ندارد

آقای بهشتی انسان منظمی بود.به یاد ندارم در طول آشنائی مان حتی نیم دقیقه دیرتر از وقت مشخص شده به جلسه برسند.قبل از انقلاب در قم جلساتی داشتیم که هفته ای یکبار و یا دوهفته یکبار ،آقای بهشتی از تهران می آمدند.صبح ساعت 30/7یا 8جلسه شروع می شد.گاهی ما که با محل جلسه یک خیابان فاصله داشتیم ،دیرتر از ایشان می رسیدیم.در حالی که می دانستیم ایشان با اتوبوس این مسیر را می آمدندووسیله شخصی نداشتنداما آن روز برایمان عجیب بود.یک هفته قبل از حادثه هفت تیر (شهادت ایشان)در جلسه شورای سیاسی دفتر حزب جمهوری اسلامی ،آقای بهشتی تاخیر کردند.صبر کردیم تا ایشان آمدند.از در که وارد شدند ،سلام کردند و عذر خواستند و بعد صمیمانه با لبخندی که بر لب داشتند،گفتند:ببخشیدفلانی(...)آمد دفترم ،این بود که دیر شد.در ادامه با خوشروئی جواب دادند ،حقیقتش این است که وقت را تنظیم کرده بودم که از دفتر دیوان عالی کشور به این جلسه بیایم ولی گفتند که فلانی با شما کار دارد.من دیدم اگر به اینجا بیایم ممکن است ایشان که مدتی است در نشریه اش به من اهانت کرده ،فکر کند به خاطر اهانت های اوست که من وقت ملاقات نمی دهم.این شد که با خود گفتم از شما عذر خواهی خواهم کرد و ایشان را پذیرفتم و با او صحبت کردم.او که رفت ،من هم آمدم.

فروتنی در اوج قدرت

حدود خرداد سال 60 اوج فعالیت گرو هکها و منافقین بود که بعضا با ایجاد راه پیمائی شعار های خود را مطرح میکردند.یک روز عده ای از گروهکها طی یک راه پیمائی به سمت نخست وزیری آمده و شعار مرگ بر بهشتی سر میدادند.همه بچه ها از شنیدن این شعار ها ناراحت بودند ولی هیچ دستوری برای مقابله با آنها نبود.در همین اوضاع و احوال یک مرتبه دیدیم آقای رجائی و ارد دفتر شدندو به من گفتند فوری تلفن دکتر بهشتی رابگیر میخواهم با ایشان صحبت کنم.وقتی ارتباط برقرار شدآقای محمدی که منشی ایشان بود یک پرونده را داخل بردو شنید آقای رجائی به دکتر بهشتی با حالت بسیار ناراحت کننده و بغض آوری صحبت میکند و می گوید عده ای از این کوردل ها آمده اند و دارند توهین میکنند.بعد ادامه داد چون من میدانم که شما در این جریان چقدر مظلوم هستید از شما خواهش می کنم به عنوان رئیس قوه قضائیه اجازه بدهید این هار دستگیر کنندو از اینجا ببر ند.ولی آقای بهشتی در پاسخ گفت:اگر به من اهانت میکنند کاری نداشته باشید ولی اگر به نظام و انقلاب توهین میکنند باید برخورد شود.به هر تقدیر وقتی مکالمه تمام شدآقای رجائی گفت چقدر این آقای بهشتی مظلوم است.هرچه از ایشان خواهش کردم اجازه برخورد بدهند قبول نکرد.بعد گفت آقای دکتر بهشتی واقعا مظلوم واقع شده است.

منبع:کتاب افلاکیان خاکی—نویسنده محمد حسین عباسی ولدی-جلد 2


روابط عمومی اداره حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس جنوب شرق استان تهران
نوشته : روح الله جباری    نظرات :

شهيد واهان الله وردي

«شهيد واهان اَلله وِرديان» فرزند كوچك خانواده، در دومين روز از بهار سال 1340 در خانواده اي زحمتكش پا به عرصه حيات گذاشت. تحصيلات ابتدايي و راهنمايي را در مدرسه ارامنه «ايران پيروز» به پايان رساند، سپس با جديت در يكي از دبيرستان¬هاي دولتي به تحصيل ادامه و به اخذ ديپلم نائل آمد.

«واهان» پس از دو سال كار و كوشش در جهت كمك به امور خانواده، در سال 1361 براي انجام خدمت مقدس سربازي خود را به سازمان نظام وظيفه معرفي نمود. پس از طي دوره آموزشي در پادگان «عجب شير»، به جمع رزمندگان دلاور جبهه هاي نبرد پيوست و در صفوف لشگر 77 خراسان در «پيرانشهر»، به دفاع از وطن خود همت گماشت. سرانجام بعد از ماه¬ها نبرد دلاورانه با دشمن بعثي، وي در خلال عمليات «والفجر 2» بر اثر اصابت تركش، خون خود را در راه آزادي و استقلال ميهن نثار و با افتخار بزرگ شهادت، به ديدار حق شتافت. پيكر مطهر شهيد «واهان اَلله ورديان» بعد از انتقال به تهران و انجام تشريفات مذهبي با حضور جمعيت كثيري از ارامنه و مسئولان نظامي و در ميان حزن و اندوه فراوان در قطعه شهداي ارمني تهران به خاك سپرده شد.
منبع: گل مریم ، نوشته ی دکتر آرمان بوداغیانس، نشر تسنیم حیات، با همکاری نشر صریر- 1385
خاطرات
شهيدبه روايت خواهر ش:
 «… هنوز چشم انتظار ديدار او هستيم. از زمان شهادت وي تا به امروز، هر روز صبح به اميد ديدار برادرم، چشم به زندگي مي‌گشايم. باورم نمي‌شود كه برادرم شهيد شده باشد چرا كه اكثراً خواب او را مي‌بينم كه به من مي‌گويد: گريه نكن، چون من زنده هستم. «واهان» فرزند كوچك خانواده بود، بسيار عزيز و دوست داشتني. حدود دو سال به كار مشغول شد تا به خانواده خدمتي كرده باشد. از طرفي به جهت اينكه فردي جدي و با مسئوليت بود، وظيفه خود مي‌دانست تا از مرز و بوم كشورش ايران، دفاع نموده و دشمن را از خاك مقدس وطنش بيرون براند.
نوشته : روح الله جباری    نظرات :

شهيد واهيك باغداساريان

شهيد «واهيك باغداساريان»، چهارمين فرزند ذكور «تيمور» و «آرپِنيك»، در نوروز 1340 در تهران چشم به جهان گشود. پس از پايان تحصيلات دوره ابتدايي در دبستان «نصير»، دروس راهنمايي و متوسطه را نيز تا سال سوم دبيرستان، در مجتمع آموزشي ارامنه «سوقومونيان» ادامه داد.
تحصيل، وي در كنار برادرش «سيمون»، به كار فني- حرفه¬اي پرداخت. در سال 1360 براي اعزام به جبهه، خود را به مركز نظام وظيفه معرفي نمود. پس از 18 ماه حضور در خط مقدم (جبهه مريوان)، وي به منطقه «دارخوين» منتقل گرديد. منطقه استقرار وي، قبلاً به وسيله دشمن بعثي مين¬گذاري شده بود. البته پس از آزادسازي اين مناطق از دست دشمن، بخش¬هايي از منطقه پاكسازي گرديده بود. متأسفانه اتومبيل حامل شهيد «باغداساريان» از قسمت پاكسازي خارج و بر روي مين ضد تانك رفت. بر اثر انفجار، «واهيك» نيز به همراه دوستان همرزم خود در چهاردهم اسفند 1362 در سن 22 سالگي به شهادت رسيد. پيكر مطهر شهيد «واهيك باغداساريان» بعد از انتقال به تهران و پس از انجام تشريفات مذهبي در ميان بدرقه صدها نفر از اهالي مسيحي و مسلمان در قطعه شهداي ارمني دوران 8 سال دفاع مقدس در تهران به خاك سپرده شد.
منبع: گل مریم ، نوشته ی دکتر آرمان بوداغیانس، نشر تسنیم حیات، با همکاری نشر صریر- 1385

خاطرات

شهيد به روايت برادر ش:

 «… آخرين باري كه با او صحبت كردم زماني بود كه «واهيك» به سنندج آمده بود و با من تماس تلفني گرفت و اطلاع داد كه نگران حال او نباشيم. زماني كه خبر شهادت برادرم را شنيدم بسيار تعجب كردم، چون اصلاً انتظار اين خبر را نداشتم. چند روز بعد از شهادت برادرم، جنازه ايشان را به ما تحويل دادند. همه ما انتظار پيكر پاك او را مي‌كشيديم. ديدن پيكر او برايمان نعمت بزرگي بود. يك نوع شانس بود و براي ديدن او، بي¬طاقت بوديم. مي‌توانم در عين واقعيت بگويم كه در مدت چند روز، در خيابان و منزل ما هزاران دوست، آشنا و غريبه تردد كردند و مانند ما، آن¬ها نيز انتظار او را مي‌كشيدند. انتظار سه روزه ما مانند اين بود كه گويا منتظر آزاد شدن يا رهايي او باشيم! حس عجيبي بود. هر كس سعي داشت تا كاري انجام دهد. انگار منتظر دامادي بوديم كه بايستي با آمدنش، ما را خوشحال مي‌كرد!
 بعد از اينكه پيكرهاي پاك شهدا را به پزشكي قانوني آوردند، به ما اطلاع دادند كه مي‌توانيم جنازه برادرمان را با خود ببريم. به پزشكي قانوني رفتم. در بيمارستان ما را به سالني كه مملوّ از شهدا بود، بردند. در آنجا احساس كردم كه من تنها نيستم …، برادران شيميايي را كه به شهادت رسيده بودند، ديدم. وقتي برادرم را ديدم، خدا را شكر كردم. خدايا، برادرم چقدر آرام و معصوم در خواب عميقي فرو رفته بود. بي¬اراده به طرف او خم شده و او را در آغوش گرفتم و بي¬اراده، بوسه¬اي بر گونه¬اش زدم... يكي از برادران، لوازم شخصي او را كه در يك كيسه نايلوني قرار داشت، به دستم داد. من بي¬اختيار آن بسته را به طرف قلبم برده و آنقدر آن را بر روي قلبم فشردم كه هنوز هم بعد از اين همه سال، درد شديدي را احساس مي‌كنم!
 وقتي برادرم به مرخصي مي‌آمد، به او پيشنهاد پول مي‌كردند. او لبخندي مي‌زد و مي‌گفت: در جبهه نياز به پول ندارم. همه چيز در اختيار داريم. پيش از عزيمت به جبهه برادرم با من در مغازه كار مي‌كرد و ديگر براي خود استادي شده بود. در پاركينگ منزل پدري¬ام براي او كارگاهي تدارك ديده بوديم تا مشغول كار شود. با دختري آشنا شده و تصميم ازدواج داشت. روزي وارد مغازه شد و همان طور سر به زير به من گفت: مي‌خواهم به خدمت بروم. رفت و خود را معرفي كرد. در آخرين مرخصي خود، زماني كه براي خداحافظي به منزل من آمده بود در حياط به من نگاه كرد و برايم دست تكان داد. در آن لحظه احساس كردم كه او پشت ابرها ناپديد شد. در آخرين مرخصي خودش نيز حس غريبي داشت. روزي وارد مغازه شد و گفت كه مي‌خواهد ماشين خودش را به نام من كند. با تعجب پرسيدم چرا مي‌خواهد اين كار را بكند. در جواب به من گفت: اگر برايم اتفاقي افتاد، بتوانيد اين ماشين را بفروشيد. گفتم: يعني چه پسر، خودت لازم داري و بعد از برگشتن، از آن استفاده خواهي كرد. اما حرفم را نپذيرفت و از من خواهش كرد تا به حرفش گوش دهم. نمي‌دانم شايد خودش چيزي را كه ما درك نمي‌كرديم، احساس مي‌كرد. «واهيك» هرگز از جبهه و از مشكلاتي كه داشتند، ناراضي و گله¬مند نبود. وقتي به جبهه باز مي‌گشت، مثل اين بود كه به سر كار مي‌رفت! خدمت سربازي را كار عادي مي‌دانست. نظر مثبتي به جنگ داشت. هيچگاه از آن جا چيز زيادي برايمان تعريف نمي‌كرد. وي اصولاً نگاه عادي به مسائل داشت. فقط در آخرين مرخصي، حس عجيبي داشت. رفتارش اين را نشان مي‌داد. او اخلاق خاصي داشت. هيچ وقت راجع به رؤياهايش صحبت نمي‌كرد. او نيز حتماً مي‌خواسته بعد از سربازي، زندگي ساده¬اي براي خودش دست و پا كند. در كارش نيز، براي خودش استادي بود. مسلماً آدم موفقي در زندگي مي‌شد. هيچ وقت راجع به خودش و آينده اش با من صحبت نمي‌كرد. اخلاق خاصي داشت. سعي مي‌كرد افراد را خوشحال كند. پسري شاد بود. او از سنش، بزرگتر بود. انساني باگذشت بود. هر ساعتي كه با او تماس مي‌گرفتي و از او چيزي مي‌خواستي، «نه» نمي‌گفت و به كمكت مي‌شتافت. براي خيلي از مشتريان، بدون دريافت دستمزد كار مي‌كرد، چون مي‌دانست اگر آن شخص پول داشت، حتماً به او پرداخت مي‌كرد!
 برادرم «واهيك»، انسان والايي بود، با شخصيتي بزرگ. او مي‌خواست با تلاش و كوشش خود، موفقيت كسب كرده و با زحمت خود،آن را به دست آورد
نوشته : روح الله جباری    نظرات :

واهيك يسائيان

شهيد «واهيك يِسائيان» فرزند ارشد خانواده هفت نفري بود.دوران ابتدايي او در مدرسه ارامنه «رُستُم» سپري گرديد. پس از آن تحصيلات راهنمايي و متوسطه خود را با موفقيت در مدرسه ارامنه «كوشش مَريَميان» به پايان رساند.

بعد از اخذ ديپلم، وي با قبولي در كنكور سراسري دانشگاه آزاد اسلامي در رشته مهندسي كشاورزي به تحصيل مشغول گرديد. پس از يك سال تحصيل در دانشگاه با مشاهده شركت دوستان خود در جنگ تحميلي، دانشگاه را رها و براي اعزام به جبهه، خود را به مركز نظام وظيفه معرفي نمود: مادر جان، نگاه كن، تمام بچه¬هاي اين كوچه سرباز هستند و من هم مي‌خواهم بروم جبهه. خون من كه از خون آن¬ها سرخ¬تر نيست. چرا نبايد من به جبهه بروم. شهيد «يسائيان» پس از طي سه ماه دوره آموزشي در پادگان «افسريه» تهران به جبهه اعزام گرديد. وي 21 ماه در خطوط مختلف جبهه¬هاي جنگ تحميلي حضور داشت. پس از پايان دوره قانوني خدمت سربازي، «واهيك» چهار ماه ديگر نيز به عنوان دوره احتياط در جبهه جنگ باقي ماند (جمعاً 25 ماه). بعد از پايان آخرين مرخصي و بازگشت به خط مقدم، در حالي كه بيش از چند روز ديگر به اتمام خدمت تكميلي چهار ماهه باقي نمانده بود، در خلال يكي از بمباران هاي شديد دشمن بعثي در زمان حمله نيروهاي رزمنده و شجاع ايران، بر اثر اصابت تركش بمب به پايين شكم به شدت زخمي شده و به بيمارستان منتقل گرديد كه متاسفانه بر اثر خونريزي شديد، جان به جان آفرين تسليم نموده و به خيل عظيم شهداي 8 سال دفاع مقدس پيوست.
 حضرت آيت¬الله خامنه¬اي، رهبر معظم انقلاب اسلامي با حضور در منزل خانواده شهيد «واهيك يسائيان»، موجب دلگرمي خانواده اين شهيد والا مقام مسيحي در جنگ اسلام عليه كفر گشتند.
منبع: گل مریم ، نوشته ی دکتر آرمان بوداغیانس، نشر تسنیم حیات، با همکاری نشر صریر- 1385
خاطرات
«واهيك يسائيان» به روايت مادر ش:
 «نمي دانم چي بگويم. هرچه بگويم از خوبي¬ها، شعور و فهم اين پسر،كم گفته¬ام. در رابطه با خواهران و برادرش، پدر و مادر، هميشه با احترام با آن¬ها برخورد مي‌كرد. «واهيك» به دانشگاه مي‌رفت. تحصيل را نيمه كاره گذاشت، آمد و رفت سربازي. هرچي به او گفتم: بچه جان، تحصيل را تمام كن، بعد مي‌روي سربازي، نپذيرفت.{شهيد «واهيك»} گفت: مادر جان، نگاه كن تمام بچه¬هاي كوچه ما سرباز هستند، من هم مي‌خواهم بروم. خون من كه از خون آنها سرخ¬تر نيست. چرا نبايد من بروم؟. من مي‌خواهم بيايم كاركنم، تحصيل را ادامه داده و به زندگي¬ام، سر و سامان دهم.
 «واهيك» پسر بسيار فعال و سر به زيري بود. مي‌گفت: مي¬خواهم بروم سربازي و برگردم پيش پدر كاركنم.كار پدرش لنت¬كوبي است. پدرش گفته بود: هرچه التماس كردم كه نرود، نشد، رفت كه رفت. آن شب تا صبح نخوابيدم. صبح «واهيك» به پادگان رفته و بعد از سه ماه هم، به جبهه رفت. هر 40 روز يك بار به منزل مي آمد.آشناياني پيدا كرديم كه او را از خط اول جبهه به شيراز يا نقاط ديگر منتقل كنند، ولي او گفت: نه مادر، چرا اين كار را مي‌كني، اين كار را نكنيد. در اين ايام به چهار ماه خدمت اضافه برخورديم.
موقع رفتن به خط، چشم از عكسهاي بچه¬ها كه به در و ديوار آويزان بود، برنمي داشت. خواهران و برادرانش را خيلي دوست داشت. مثل اينكه دل خودش نيز گواهي مي‌داد كه ديگر باز نخواهد گشت. بار آخر رفت و بعد از پانزده روز ديدم كه از «واهيك» خبري نداريم.
بيست روز بود كه اصلأ از وي خبري نداشتيم. حمله¬اي انجام شده بود و او در اين مدت شهيد شده بود. دوستانش، همه اين موضوع را مي‌دانستند. يك اشتباهي در اسم او به وجود آمده بود كه به ما خبر نداده بودند. «واهيك يسائيان» را نوشته بودند، «واهيك سيائيان». وقتي ما به بيمارستان زنگ زديم گفتند كسي را به اين نام نداريم. «واهيك» ما آن جا بود. چون اسم فاميل اشتباه بود، گفتند نيست. به تمام بيمارستان¬ها زنگ زديم. ما مي‌دانستيم كه ممكن است اشتباه اسمي شده باشد، ليكن نمي‌خواستيم اين را قبول كنيم كه ممكن است «واهيك» ما باشد. بعد از آن بيست روز آرام و قرار نداشتيم. همسايه ما آمد و گفت ممكن است آن جا در جبهه در بيمارستان باشد، بهتر است تا شما به آن جا برويد. همه مي‌دانستند كه «واهيك» شهيد شده ولي ما را فرستادند به جايي كه او خدمت مي‌كرد، به جبهه. من و شوهرم، با يكي از همسايه¬ها رفتيم كرمانشاه، «سرپل ذهاب». صبح به آن جا رسيديم. فرمانده «واهيك» از ما پذيرايي كرد و ما را به خانه خودشان برد. فرمانده ديد كه حال ما بسيار بد است. وي گفت كه «واهيك» زخمي شده و بايد او را به تهران منتقل كنيم. او را به تهران برده¬اند و به ما گفت كه هرچه زودتر شما به تهران برويد، او را به بيمارستان برده¬اند. ما تمام شب را رانندگي كرده و به جبهه رفته بوديم و حالا بايد برمي گشتيم. درميان راه احساس كردم چشم¬هاي شوهرم دارد بسته مي‌شود. دوستم گفت: بهتر است كمي اين جا استراحت كنيم و بعد راه بيفتيم. من پذيرفتم. شوهرم خوابيد و من هم سرم را روي صندلي تكيه داده و خوابيدم. دراين ده دقيقه، خواب مادرم را ديدم كه به من گفت: دختر، چرا خوابيده¬اي، خون بدن پسرت تمام شده، پا شو و برو، بچه¬ات دارد مي‌ميرد. من از خواب پريده و شوهرم را بيدار كردم و به راه افتاديم. وقتي رسيديم، ديديم جمعيت زيادي جلوي درب منزل ما ايستاده¬اند و در همان لحظه فهميدم چي شده است. آمديم، ديديم پسرم شهيد شده است.
 او پسر خيلي خوب، مؤدب، درس خوان و با شعوري بود. من اصلاً نفهميدم كِي درسش را خواند و كِي به دانشگاه رفت. هرچي درباره «واهيك» بگويم، كم گفته¬ام. من الان 16 سال است كه دل شكسته و گريان به دنبال «واهيك» مي‌گردم. هرجا كه مي‌روم: عروسي،‌ جشن، ميهماني، هرجا كه باشم، چشمانم هميشه دنبال «واهيك» مي‌گردد. نمي‌دانم چگونه بگويم، خدا فرزندان تمام مادرها را برايشان نگاه دارد و هيچ مادري غم از دست دادن فرزند را نداشته باشد.
 او خودش دوست داشت برود سربازي و بيايد و زندگي خود را سر و سامان دهد. هربار كه «واهيك» از مرخصي مي‌آمد در منزل ما جشن بود. تمام دوستانش را به منزل دعوت مي‌كرديم. وقتي كه «واهيك» از جبهه به خانه مي‌آمد، مي‌گفت: مادر، اينجا اصلاً معلوم نيست كه جنگ است، مردم اين جا چه قدر راحتند! ما آن جا چي مي‌كشيم، مردم اينجا چه طور هستند! همه بمب¬ها سر ما است.
 هفته¬اي نبود كه دخترم «كارولين» براي برادرش نامه نفرستد. ديگر، مأموران اداره پست «بهار شيراز» او را مي‌شناختند. يك بار كه چند روز نامه¬اش دير شده بود به او گفته بودند: خانم «يسائيان» چرا دير نامه نوشتيد. «واهيك» مي‌گفت: مادر، تنها خوشحالي ما در جبهه همين نامه¬هاي شماست كه به ما مي‌رسد. «باگراد كشيش آبنوسي» يكي از آزادگان ما با «واهيك» خدمت مي‌كرد. «باگراد» در آن حمله اسير و «واهيك» ما شهيد شد. تركش به پائين شكمش اصابت كرده و او را به بيمارستان برده¬اند و به علت شلوغي و ازدحام زياد مجروحان، همان¬طور كه من خوابش را ديده بودم در اثر از دست دادن خون زياد به شهادت رسيد. او در راه بيمارستان كيف كوچكش را به دوستان خود داده و گفته بود كه اين را به خانواده‌ام برسانيد. پسرم با «يوريك؟» و «وارطان؟»در سر پل ذهاب همرزم بود. تمام دوستانش از او راضي بودند. مي‌گفتند: «واهيك» كوچك¬ترين لقمه را نيز به تنهايي به دهان خود نمي‌برد. او تمام خوراكي خود را بين دوستان و همرزمان خود تقسيم مي‌كرد.
 بعد از يك سال كه به منزل آمد، گفت: مادر، من دوستي دارم كه بايد بيايد و شب را پيش ما باشد. لطفاً ناراحت نشو، چون او هم سرباز است، از اصفهان، اسم او «هراچ» است. گفتم: اين حرفها چيه كه مي‌زني پسرم، او هم مثل تو يك سرباز است. ميهمان، حبيب خداست. حتماً او را با خودت به خانه بياور. «واهيك»، «هراچ» را به منزل آورد. او هم در اصفهان زندگي مي‌كرد و شهيد شد. شب بسيار خوبي را با هم گذرانديم. شب رفتند «پل تجريش»، گردش. بعد از مرخصي «هراچ» با «واهيك» به جبهه رفته و در اثناي حمله¬اي، «واهيك» مي‌بيند كه چگونه «هراچ» در حمله عراقي¬ها شهيد مي‌شود. «يوريك» يكي ديگر از هم رزمهاي «واهيك» تعريف مي‌كند كه هنگام شهادت «هراچ»، «واهيك» دويد كه «هراچ» را بياورد. فرمانده دستور داد كه او نرود، ولي او بار ديگر خواست تا برود. اين بار فرمانده گفت: اگر يك قدم ديگر برداري با گلوله مي‌زنمت. «واهيك» نرفته بود و فرمانده يك سيلي به «واهيك» زده بود براي اينكه جانش را براي آوردن جنازه دوستش به خطر انداخته بود. او حاضر بود جانش را براي دوستان خود فدا كند.
 بعد از حمله¬اي كه از طرف عراقي¬ها انجام شد، به خدا مثل اينكه به دلم گواهي شده بود. خيلي ناراحت بودم. هي به خود مي‌گفتم: ببيني چي شده. بعداز اينكه حمله تمام شده بود، «واهيك» صبح زود تلفن كرد و گفت كه حالم خوب است. فقط «هراچ» شهيد شده است. بعد از يك هفته كه به مرخصي آمده بود، نه حرف مي‌زد و نه چيزي مي‌خورد. او براي «هراچ» خيلي ناراحت بود. پدر و مادر «هراچ» به تهران آمدند، ولي «واهيك» نتوانست چيزي به آنها بگويد. فقط گفت: او در خاك عراق مانده و سرباز ديگري نيز با «هراچ» بوده. مادر «هراچ» را پيش آن سرباز مسلمان برد تا آن سرباز مسلمان، خبر شهادت «هراچ» را به مادرش بدهد. من نمي‌توانم اين خبر را به آنها بدهم.
 مادر شهيد «يسائيان»: پسرم معتقد بود كه براي دفاع از ناموس و خاك وطن، وظيفه¬اش اين است كه بايد در جنگ شركت كند.
نوشته : روح الله جباری    نظرات :
Imageشهيد «ورژ باغوميان» در ارديبهشت 1344 در «جلفاي نو» (اصفهان) به دنيا آمد.دوران تحصيلات ابتدايي را در مدرسه ارامنه به پايان رساند. پس از آن، همزمان با تحصيل در دوره شبانه، به كار در زمينه برق قشار قوي پرداخت. در عين حال علاقه مفرط وي به ورزش فوتبال، موجب ترك تحصيل وي گرديد.
بدين ترتيب «ورژ» از پانزده سالگي تا اعزام به خدمت به كار و ورزش مشغول شد. بعد از طي دوره آموزشي به كرمان منتقل و در بخش خدمات (موتور خانه) به خدمت خود ادامه داد. در اواخر سال 1364 وي به جبهه «پيرانشهر» اعزام گشته و در بخش تداركات، مشغول به ادامه خدمت مقدس سربازي گرديد. وي، مهمات و غذا به خط مقدم حمل مي‌نمود. روزي خبر رسيد كه حدود 27 سرباز به محاصره گروهك ضد انقلاب«كومله» در آمده¬اند. محاصره¬شدگان با بيسيم تقاضاي كمك كرده بودند. در اين بين، گروهي ديگر از نيروها براي ياري رساندن به همرزمان، آماده اعزام به منطقه گشتند. زماني كه «ورژ» شنيد كه او را با خود نخواهند برد به دنبال آن¬ها دويده، خواهش مي‌نمايد كه وي را نيز با خود به منطقه محاصره شده ببرند! در «كربلا»ي آن روز، بنا به روايت برادر شهيد، غير از دو سرباز از هموطنان مشهدي و اصفهاني كه زخم برداشتند، بقيه جوانان رشيد اين مرز وبوم، همراه با «ورژ»، شربت شهادت نوشيده و به ملكوت اعلي پيوستند.
 پيكر شهيد «ورژ باغوميان» پس از انتقال به زادگاهش و اجراي مراسم مخصوص مذهبي در كليساي حضرت «مريم» مقدس با حضور صدها تن از خويشاوندان، دوستان و همشهريانش در تاريخ 20 خرداد 1365 در قبرستان ارامنه به خاك سپرده شد.
 بر سنگ قبر شهيد «ورژ باغوميان» اين كلمات نقش بسته¬اند:
 براي همرزم زخميَت، سپر گشتي و
 بي درنگ، به نجاتش شتافتي.
 قلبت سوخته و شمع زندگيَت، خاموش شد،
 و مَردُمَت را، تشنه ايمان مُحكَمَت گذاردي ...
منبع: گل مریم ، نوشته ی دکتر آرمان بوداغیانس، نشر تسنیم حیات، با همکاری نشر صریر- 1385
خاطرات
شهيد به روايت برادر ش:
 شهيد «ورژ باغوميان» فرزند سوم خانواده بود. در كودكي و نوجواني بازي فوتبال را بسيار دوست مي‌داشت. دوستان بسيار زيادي داشت. مادرمان شعري را به «ورژ» ياد داده بود كه هرگاه در خانه آشنا يا خويشاوندي دور هم جمع مي‌شديم، او آن را مي‌سرود. او آن قدر اين شعر را سروده بود كه من هم آن را ياد گرفته و براي شما مي‌خوانم:
تفنگم را روي شانه هايم انداخته و
 شمشير «تور كايتزاك»را به كمر بسته ام،
 روز و شب از دوستانم دفاع مي‌كنم.
 اگر دشمن به ما نزديك شده و توهين نمايد،
 شمشيرم شاهد، كه قسّم مي‌خورم،
 و سرانجام، اوست كه پشيمان خواهد شد.
 من فكر مي‌كنم قولي را كه برادرم داده بود، در زندگي به آن عمل كرد و آن به حقيقت پيوست. او دوست داشت كه خدمت سربازي را زود تمام كرده تا به زندگي معمولي خود بازگشته و مشغول به كار گردد. 40 روز به پايان دوران خدمتش باقي مانده بود كه به شهادت رسيد. پدرم آماده شده بود كه مغازه اي را خريداري نمايد، چون فكر مي‌كرد كه «ورژ» بزودي به خانه باز خواهد گشت. «ورژ» ورزشكار قابلي بود. اشعار «صاياد نُوا»(5) را دوست داشت. وقتي دور هم جمع مي‌شديم، براي ما از او شعر مي‌سرود. او نسبت به والدينش بسيار با احترام رفتار مي‌كرد. حتي نسبت به اشخاصي كه از خودش بزرگ تر بودند. او دوست خيلي خوبي بود.
 ما «ورژ» را ازدست داديم، اما او در قلبمان زندگي مي‌كند. ما زنده هستيم، چون جواناني مانند «ورژ» بوده¬اند{و براي دفاع از كشور، جنگيده¬اند}و{اينك} براي ادامه زندگي، ما مي‌توانيم گام هاي استوارتري برداريم. همانطور كه ما، ارامنه قتل عام شده در 24 آوريل 1915 را به خاطر داريم و براي آمرزش روح آنها به درگاه خداوند دعا مي‌كنيم، براي جواناني چون «ورژ» نيز، دست به دعا برداشته و نخواهيم گذاشت تا خاطره آنها فراموش شود. ما بايستي از همه شهدا ياد كنيم.
 روزهايي كه «ورژ» به مرخصي مي‌آمد، به خصوص اگر مراسم مذهبي داشتيم، به ما ملحق مي‌شد. او پسري خوش برخورد بود. درآن ايام براي عرض تبريك، ابتدا به بزرگتر هاي خانواده سرمي كشيد و همه را از خود راضي نگاه مي‌داشت. وقتي هم كه دور هم جمع مي‌شديم، به خواندن شعر پرداخته و همه را شاد مي‌كرد.
 معمولاً براي همه نامه مي‌نوشت. هرنامه¬اي را هم كه تمام مي‌كرد، در پايان حتماً شعر مي‌نوشت. از اشعار مختلف نوشته و نقاشي مي‌كرد. او احساسات خود را با شعر و نقاشي نشان مي‌داد. هر چند تحصيلات عاليه نداشت، اما مي‌توانست در كارش، فردي موفق باشد. خدا او را دوست داشت و او را پيش خود برد. ما هم سعي كرده ايم تا اين سوگ را تحمل كنيم، هر چند اين زخم در قلب ما وجود دارد.
نوشته : روح الله جباری    نظرات :
سرباز شهيد «وِهاندز رشيد پور» در اولين روز بهاري در خانواده اي روستايي و زحمتكش در روستاي «بابرود» (بابارود) در حوالي شهرستان اروميه به دنيا آمد. پس از تحصيلات ابتدايي، به كار و تلاش در كنار خانواده پرداخت.
وي پس از اعزام به خدمت مقدس سربازي و طي دوره آموزش به لشگر 77 خراسان پيوسته و به خطوط مقدم جبهه هاي جنگ حق عليه باطل منتقل گرديد.
وي بعد از 2 سال و 3 ماه و 4 روز خدمت، پيش از آتش بس، قهرمانانه در عمليات بزرگ «فتح¬المبين» به خيل عظيم شهداي 8 سال دفاع مقدس پيوست. پيكر مطهر شهيد «رشيد پور» بعد از انجام تشريفات مذهبي در ميان حزن و اندوه و بدرقه صدها نفر از هموطنان در اروميه به خاك سپرده شد.
منبع: گل مریم ، نوشته ی دکتر آرمان بوداغیانس، نشر تسنیم حیات، با همکاری نشر صریر- 1385
نوشته : روح الله جباری    نظرات :

شهيد هراچ طوروسيان

شهيد «هراچ طوروسيان»،چهارمين فرزند «آرامائيس» و«آنوش» در سال 1348 در تهران متولد شد. دوره پيش دبستاني و ابتدايي را تا كلاس سوم، در مدرسه ارامنه «تونيان» گذراند. دو سال ديگر ابتدايي را نيز در دبستان «نائيري» سپري نمود.

بعد از آن ترك تحصيل كرده و نزد پدرش به كار مشغول گرديد. در عين حال در سال هاي نوجواني و جواني به طور جدي به امور فرهنگي- ورزشي از قبيل بازي در گروه تئاتر، كوهنوردي و جودو پرداخت. وي عضو فعال «انجمن مردمي ارامنه» بود. او به دوستان و آشنايان مي‌گفت: انجمن، خانه دوم من است . «هراچ» در زمان فرا رسيدن سن خدمت زير پرچم داوطلبانه خود را به سازمان نظام وظيفه معرفي كرد: مادر جان، خودم را معرفي كردم. مي‌خواهم بروم سربازي. دوره آموزشي را در تهران به پايان رساند. پس از آن ابتدا به «گيلان غرب» و بعد از مدتي، به «سومار» منتقل گرديد. لازم به ذكر است كه شهيد گرانقدر جزء تكاوران دلاور ارتش جمهوري اسلامي ايران بوده و تكاوري را براي خود، افتخار مي‌دانست. ده ماه پيش از ترخيص از خدمت، «هراچ» در حين عمليات خنثي سازي مين، به فيض عظيم شهادت نائل آمد.

منبع: گل مریم ، نوشته ی دکتر آرمان بوداغیانس، نشر تسنیم حیات، با همکاری نشر صریر- 1385

مادر شهيد:
 «هراچ» بچه آخر خانواده بود. دو خواهر و يك برادر داشت. وي علاقه بسيار زيادي به خواهرانش داشت. دوست داشت با همه معاشرت نمايد. به همه كمك مي‌كرد. او مي‌گفت: مادر، اصلاً نگران من نباش و راجع به من فكر نكن. وي هميشه سرود «شهيدان زنده اند» را زمزمه مي‌كرد.
 روز نامزدي برادرش بود و تمام مدت، من منتظر بازگشت «هراچ» بودم، خواستم بروم برايش پيراهن بگيرم. منصرف شدم، فكر كردم خوب، پيراهن برادرش را خواهد پوشيد. «هراچ» دوست نداشت زياد لباس بخرد. تمام مدت منتظر و چشم به راه او بودم. «هراچ» نيامد. دل شوره و حالت عجيبي داشتم. فكر مي‌كردم كه از خستگي زياد است. هنگام جشن، زماني كه به عروس هديه مي‌دادم، لرزش تمام وجودم را فرا گرفت. حتي نمي‌توانستم گردنبند عروس را به گردنش بياويزم. در همان حالي كه من داشتم به عروسم هديه مي‌دادم، «هراچ» عزيز من به شهادت رسيده بود. آن روز به ما خبر نداده و گذاشتند پس از مراسم نامزدي و روز بعد اطلاع دادند كه «هراچ» به شهادت رسيده است. ما ديگر حال خود را نمي‌دانستيم. جمعيت فراواني در خانه ما جمع شده بود. مردم در اين ايام ما را تنها نگذارده و خود را در غم ما شريك مي‌دانستند

.
 خواهر شهيد:
يك روز برادرم آمد و گفت كه مي‌خواهد به سربازي برود. او گفت: فقط بگو شناسنامه من كجاست، من مي‌خواهم بروم.... ما در جلفاي اصفهان زندگي مي‌كرديم. تاريخ مراسم نامزدي برادر بزرگ ما نزديك بود. «هراچ» به مدت يك هفته به مرخصي آمد. البته مدت خيلي كوتاهي بود. وي در «جلفا»ي اصفهان دوستان زيادي داشت. هراچ به باشگاه¬ها مي‌رفت. دوستانش مي‌آمدند تا او را ببينند. همه او را دوست داشتند. آخرين بار او را سه ماه قبل از شهادتش ديده بودم. او در «انجمن ملي و فرهنگي ارامنه ايران» تئاتر بازي كرده و خيلي به تئاتر علاقه داشت. او پسر خيلي مؤدب، خوب و خونگرمي بود. هراچ به غير از تئاتر، به ورزش نيز علاقه داشت. او عضو تيم فوتبال «رافي» بود.
 يك روز به مرخصي آمده بود. ديگر دوران تعليماتش تمام شده بود. يك روز گفت: كي مي‌شود بروم جبهه، ببينم اين جبهه چيه كه اينقدر مي‌گويند: جبهه، جبهه. مگر آن جا چه كار مي‌كنند؟. بعد كمي مكث كرده، برگشت و گفت: يك روز هم مي‌آيند اينجا و صدا خواهند كرد: «شهيد هراچ طوروسيان». گفتم: چه مي‌گويي؟. «هراچ» گفت: به خدا اينطور مي‌شود. مثل اينكه به خودش نيز الهام شده بود.


 «عمه» شهيد:
 موقعي كه به «هراچ» به مرخصي مي‌آمد، پيش پدر رفته و به كار مشغول مي‌شد. مي‌گفت: حداقل جيب خرجي خودم را بدست مي‌آورم. مي‌گفتم: هراچ جان چند روز استراحت كن. مي‌گفت: نه، اينجا پيش پدرم هستم و راحتم. كار هم ياد مي‌گيرم.

 

نوشته : روح الله جباری    نظرات :
Imageشهيد «هراچ هامبارسوميان» در زمستان 1340 در تبريز چشم به جهان گشود. وي پس از اتمام دوران ابتدايي، راهنمايي و متوسطه موفق به دريافت ديپلم از دبيرستان ارامنه «اسدي» زادگاهش گشت. بعد از آن به حرفه عكاسي پرداخت.
در مرداد 1365 جهت انجام خدمت مقدس سربازي ابتدا به پادگان «عجب شير»، اعزام و پس از طي دوره آموزشي به لشگر 64 اروميه منتقل شده و به مدت 24 ماه در جبهه¬هاي «پيرانشهر» و «حاج عمران» در برابر نيروهاي بعثي عراق دليرانه جنگيد. «هراچ» پس از طي دوره¬هاي دو سال و چهار ماه احتياط، زمانيكه فقط ده روز بيشتر به پايان آن باقي نمانده بود در حين انجام وظيفه به اتفاق همرزمانش، دچار حادثه رانندگي شده و بر اثر شدت جراحت وارد آمده، به كاروان عظيم شهداء پيوست. پيكر مطهر وي پس از انجام تشريفات مذهبي در ميان بدرقه شمار زيادي از دوستان، خويشاوندان و مردم در قطعه شهداي ارمني تبريز به خاك سپرده شد.
 شهيد سرباز يكم وظيفه «هراچ هامبارسوميان» از سال 1353 عضو باشگاه «آرارات» بوده و به عنوان عضو هيئت مديره باشگاه و عضو فعال كتابخانه «رستم-گاسپار»، فعاليت¬هاي چشمگيري داشته است.
منبع: گل مریم ، نوشته ی دکتر آرمان بوداغیانس، نشر تسنیم حیات، با همکاری نشر صریر- 1385
شهيد به روايت مادر ش:
 «… هراچ پسر بسيار خوبي بود. پدر او بيمار بود و در آخرين مرخصي¬اش، «هراچ» همواره در فكر اين بود كه چگونه بعد از پايان خدمت از پدرش نگهداري نموده و كمك كند تا پدرش معالجه شود. او هميشه ناراحت بود از اينكه من، هم از بچه¬ها مواظبت كرده و هم از همسر بيمارم، پرستاري كرده‌ام. «هراچ» ماه¬ها در مكان خطرناكي خدمت كرده بود. او هرگز دوست نداشت تا از فرمانده¬اي خواهش كنم تا او را به نقطه امن¬تري براي ادامه خدمت بفرستم. چند روز از او خبر نداشتم. ديروقت بود كه صداي زنگ تلفن به صدا در آمد و با او تلفني صحبت كردم. «هراچ» گفت: نگران من نباش، ما در بهمن گير كرده بوديم. «هراچ» مي‌بايست اول آذر كه خدمتش به پايان مي‌رسيد، به خانه برگردد. از صبح انتظار او را مي‌كشيدم. ساعتها را مي‌شمردم اما از او خبري نشد! هر كجا كه تماس گرفتم، از او خبري نداشتند. احساس مي‌كردم مردم طور عجيبي به من نگاه مي‌كنند. اما به من چيزي نمي‌گفتند. پسر دوم من «هراير» نيز در حال خدمت نظامي بود. ناگهان «هراير» به خانه آمد و من تعجب كردم. از «هراير» علت آمدنش را پرسيدم. در جواب گفت: نگران نباش، مرخصي گرفته‌ام تا پدرم را ملاقات كنم. از «هراچ» پرسيدم، گفت: خبري از او ندارم. تا ساعت 9 شب به اين طرف و آن طرف رفته و نمي‌توانستم از «هراچ» خبري به دست آورم. دلم شور مي‌زد. او خيلي دير كرده بود. زنگ درب خانه به صدا در آمد. وقتي درب را باز كردم، كشيش محله مان را ديدم! با ديدن او همه چيز را حدس زدم. جناب كشيش گفت: تنها شما نيستيد كه «هراچ» را از دست داده¬ايد، ما نيز او را از دست داده¬ايم. مسئوليت او توپخانه بود. فرمانده «هراچ» به ديدن ما آمده و براي ما تعريف كرد كه روزي كه محاصره شده بودند و «هراچ» در تاريكي عينك خود را گذاشته و با مهارت هر چه تمام تر، آن قدر گلوله توپ به سوي دشمن شليك كرد تا آن¬ها توانستند راهي براي نيروهايي كه براي كمك ما آمده بودند، باز نموده و منطقه آزاد شود. او خدمت بسيار سختي را در كوه¬ها انجام مي‌داد. زماني كه با همرزمانش از آخرين ماموريت خود بر مي‌گشت، ماشين جيپ آن¬ها واژگون مي‌گردد. سر او به سنگ¬هاي كنار جاده اصابت كرده و همين مسئله باعث شهادت او مي‌گردد. پدر بيمارش، بعد از شهادت او، فوت كرد. پسرم «هراير» نيز 14 ماه خدمت كرد و معاف شد و به آغوش ما باز گشت...».
 لباس¬هاي «هراچ» را نگاه داشته‌ام و هر سال، روز تولدش آن¬ها را بيرون آورده، شسته، اطو مي‌كنم و دوباره سر جاي خود مي‌گذارم.
نوشته : روح الله جباری    نظرات :
شهيد «هراند آوانسيان» فرزند «گريگور» و «لوسيك»، در بهمن ماه سال 1343 در تهران پا به عرصه وجود گذارد. تحصيلات ابتدايي و راهنمايي را در مدرسه ارامنه «تونيان» به پايان رسانده و سپس در دبيرستان «سوقومونيان» به تحصيلاتش ادامه داد.
به علت شرايط سخت مالي، از كلاس سوم دبيرستان ترك تحصيل نمود تا بتواند با درآمد حاصل از كار، كمك خرج خانواده اش باشد، ليكن با تلاش بي وقفه، سرانجام موفق به اخذ ديپلم تجربي گرديد. در سال 1365 به خدمت سربازي اعزام گشته و بعد از اتمام دوره آموزشي به رزمندگان لشگر 77 خراسان در جبهه پيوست. پيش از شهادت، دو بار زخمي شده، اما اين موضوع را از خانواده¬اش كتمان نموده بود. سرانجام پس از ماه¬ها نبرد دلاورانه با نيروهاي دشمن بعثي در مناطق غرب و جنوب غرب، در جبهه «عين خوش» به شهادت رسيد. پيكر پاك شهيد «هراند آوانسيان» بعد از انتقال به تهران و انجام تشريفات مذهبي در قطعه شهداي ارمني جنگ تحميلي عراق بر عليه جمهوري اسلامي ايران به خاك سپرده شد. انبوهي از جمعيت در مراسم آخرين وداع با پيكر مطهر شهيد حضور داشتند.
منبع: گل مریم ، نوشته ی دکتر آرمان بوداغیانس، نشر تسنیم حیات، با همکاری نشر صریر- 1385
نوشته : روح الله جباری    نظرات :
Imageشهيد «هنريك يوسفي» فرزند چهارم خانواده زحمتكش كارگري «آرمِناك» و «مارگاريت»در ارديبهشت ماه 1345 در تهران متولد شد. دوران ابتدايي و راهنمايي تحصيلي «هنريك» با موفقيت در مدارس ارامنه «نائيري» و «تونيان» سپري گرديد.
پس از آن براي كار و كمك به خانواده، وي مجبور به ترك تحصيل شده و به كار لنت¬كوبي پرداخت. هيجده ساله بود كه خود را به سازمان نظام وظيفه معرفي نمود.پس از طي دوره آموزشي، به عنوان سرباز پياده لشگر 77 خراسان، در خطوط مقدم جبهه¬هاي جنگ تحميلي حضور يافته و بعد از 13 ماه خدمت، در دوم بهمن ماه 1364 در «هويزه» به شهادت رسيد. پيكر مطهّر شهيد «هنريك يوسفي» پس از انتقال به تهران و انجام تشريفات خاص مذهبي در ميان حزن و اندوه انبوهي از مردم در قطعه شهداي ارمني جنگ تحميلي در تهران به خاك سپرده شد. گفتني است كه «سِرژيك» و «ژُرژيك»، دو برادر ديگر شهيد والامقام نيز در جبهه¬هاي دوران دفاع مقدس حضور داشته اند.
منبع: گل مریم ، نوشته ی دکتر آرمان بوداغیانس، نشر تسنیم حیات، با همکاری نشر صریر- 1385
نوشته : روح الله جباری    نظرات :
يادش بخير انگار همين ديروز بود رفتم اونجا غريب ترين حسي كه تا به حال داشته ام

جلوي ديدگانم خانومي نذرشو پخش كرد و مي گفت حاجتمو گرفتم

تا قبل از ديدنش برام عجيب بود اما وقتي ديدم """"""""

خوشا ياران كه ما را ترك گفته پركشيدند

شهيد پلارك- شهيد عطري
هران شقايقهاي پرپري رادر جنوب خود (بهشت زهراء)دردل خاك ميهمان دارد كه هر مسافري رابه ياد حماسه هاي جاودانشان مياندازد.رايحه دلپذ ير و مشام نواز معطري كه از خاك شهيد سيد احمد پلارك كه پاياني ندارد نظر همگان را به خود جلب ميكند

كساني كه زياد بهشت زهرا مي‌روند، به او مي‌گويند شهيد عطري. خيلي‌ها سر مزار شهيد سيد احمد پلارك نذر و نياز مي‌كنند و از خداي او حاجت و شفاعت مي‌خواهند.

او معجزه خداوند است. ۲-از سنگ قبرش هميشه عطر ترشح مي‌كند، هميشه نمناك است و هم بوي گلاب و گلهاي معطر دارد.هيچ وقت روز سر مزار شهيد سيد احمد پلارك خالي نيست هميشه ميهمان دارد

۳-*شهيد پلارك از زبان مادرش** در 13 سالگي تا به هنگام شهادت 23 سالگي نماز شبش ترك نگرديده بود. شبهاي بسياري سر بر سجده عبادت با خداي خود نجوا مي كرد و اشك مي ريخت... اشكهاي شهيد سيد احمد پلارك امروز رايحه معطري است كه انسانها را تسليم محض اراده و قدرت آفريدگارش ميكند. تشريف ببريد زيارت كنيد. آنگاه مطمئن باشيد با خلوص بيشتري پرودگار بلند مرتبه را عبادت مي كني

دنقل از بستگان شهيد ( كتاب خاطرات شهيد پلارك-قسمت شفاعت)

در قسمت شفاعت این کتاب به نقل از یکی از آشنایان شهيد سیداحمد پلارک می خوانیم، شبی شهيد سیداحمد را در خواب دیدم از او خواستم مرا شفاعت کند که سیداحمد گفت: نمی توانم تو را شفاعت کنم تنها وقتی تو را شفاعت می کنم که نماز بخوانید و به آن توجه و عنایت داشته باشید، همچنین زبانتان را از غیبت نگه دارید درغیر این صورت هیچ کاری از دست من برنمی آید.

وصيت نامه شهيد پلارك

بسم ا... الرحمن الرحیم سـتایش خدای را که ما را به دین خود هدایت نـمود و اگر مـا را هـــدایت نمی کردما هـدایت نمی شــدیم السلام علیک یا ثارا... ای چراغ هدایت و کشتی نجات ، ای رهبر آزادگان ، ای آموزگار شهادت بر حران ای که زنـــده کردی اسلام را با خونت و با خون انــصار و اصــحاب باوفایت ای که اسلام را تا ابــــد پایدار و بیمـه کردید .

یا حسین(ع) دخیلم آقا جانم وقتی که ما به جبهه می رویم به این نیت می رویم که انتقام آن سیلی که آن نامردان برروی مادر شیعیان زده برای انتقام آن بازوی ورم کرده و گرفتن انتقام آن سینه ســــوراخ شده می رویم . سخت است شنیدن این مصیبتها خدایا به ما نیرویی و توانی عنایت کـن تا بتوانیم بـرای یـاری دینت بکار ببندیم . خدایا به ما توفیق اطاعت و فــرمانبرداری به این رهبر و انقـــلاب عنایت بفرما . خـــــدایا توفیق شناخت خودت آنطور که شـــــهداء شناختند به ما عطا فرما و شهداء را از ما راضـی بفرمــا و ما را به آنها ملحق بفرما .خدایا عملی ندارم که بخواهم به آن ببالم ، جز معصیت چیزی ندارم و ا... اگر تو کمک نمی کردی و تو یاریم نمی کردی به اینجا نمی آمدم و اگر تو ستــارالعــیوبی را بر می داشــتی میدانم کـه هیچ کدام از مردم پیش من نمی آمدند ، هیچ بلکه از من فرار می کردند حتی پدر و مادرم . خدایا به رمت و مهربانیت ببخش آن گناهانیکه مانع از رسیدن بنده به تو می شود . الهی عفو... بر روی قبرم فقط و فقط بنویسید ( امام دوستت دارم و التماس دعا دارم ) که میدانم بر سر قبرم می آید .

ظهر عاشورا 24/6/1365

سید احمد پلارک
نوشته : روح الله جباری    نظرات :
شکنجه اسرای ایرانی توسط رژیم بعث عراق

جهت دانلود کلیپ بر  روی گزینه زیر کلیک کنید

شکنجه اسرای ایرانی

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

الفرار

بعد از عملیات بود. حاج صادق آهنگران آمده بود پیش رزمندگان برای مراسم دعا و نوحه خوانی. برنامه كه تمام شد مثل همیشه بچه ها هجوم بردند كه او را ببوسند و حرفی با او بزنند، حاج صادق كه ظاهراً عجله داشت و می خواست جای دیگری برود، حیله ای زد و گفت: «صبر كنید صبر كنید من یك ذكر را فراموش كردم بگویم، همه رو به قبله بنشینند، سر به خاك بگذارید و این دعا را پنج مرتبه با اخلاص بخوانید». آقایی كه شما باشید ما همین كار را كردیم. پنج بار شده ده بار، پانزده بار، خبری نشد كه نشد. یكی یكی سر از سجده برداشتیم، دیدیم مرغ از قفس پریده!

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

صدام جاروبرقیه


 

صبح روز عملیات والفجر10 در منطقه حلبچه همه حسابی خسته بودند، روحیه‌ مناسبی در چهره بچه‌ها دیده نمی‌شد از طرفی حدود 100اسیر عراقی را پشت خط برای انتقال به پشت جبهه به صف کرده بودیم برای اینکه انبساط خاطری در بچه‌ها پیدا شود و روحیه‌های گرفته آنها از آن حالت خارج شود جلوی اسیران عراقی ایستادم و شروع به شعار دادن کردم و بیچاره‌ها هنوز، لب باز نکرده از ترس شروع به شعار دادن می‌کردند مشتم را بالا بردم و فریاد زدم:«صدام جاروبرقیه» فرمانده گروهان برادر قربانی هم کنارم ایستاده بود و باز برای اینکه فضای خموده را به نشاط تبدیل کنم فریاد زدم:«الموت لقربانی» اسیران عراقی شعارم را جواب می‌دادند بچه‌های خط همه از خنده روده بر شده بودندو قربانی هم دستش را تکان می‌داد که یعنی شعار ندهیم او می‌گفت قربانی من هستم «انا قربانی» و اسیران عراقی هم که متوجه شوخی من شده بودند رو به برادر قربانی کردند و دستان خود را تکان می‌دادند و می‌گفتند:«لا موت لا موت» یعنی ما اشتباه کردیم.

   منبع :کتاب فرهنگ جبهه

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

احمد جاسم ده بالا عروسی دارد

در پشت خاکریزها به اصطلاحاتی برخورد می کردیم که به قول خودمان تکیه کلام دلاوران روز و پارسایان شب بود. عبارت های آشنایی که در ضمن ظاهر طنز آلود مفهوم تذکر دهنده به همراه داشت. تعدادی از این اصطلاحات و تعبیرات جنگ را با هم مرور می کنیم.

1- اهل دل:بطعنه و کنایه یعنی: شکمو و شکم چران.

کسی از هر چه بگذرد و برای هر چه به اصطلاح کوتاه بیاید، از شکمش (دلش) نمی گذرد. از آنهایی است که وقتی پای سفره زانو می زنند، کارشان در خوردن بجایی می رسد که می گویند: شهردار بیا منو برادر. همانها که همیشه از دست «شهردار» دلشان پر است! یعنی مثل گل و آجر، همینطور لقمه ها را روی هم می چینند و می آیند بالا، همه درز و دوزهایش را هم بند کاری می کنند و راه نفس کشی باقی نمیگذارند. خلاصه یعنی آن که مثل اهل ذکر، اهل علم و اهل کتاب که در کار خودشان اهلند و اهلیت دارند، در کار خودش سرآمد است و صاحب نام.

ایهام در عبارت هم جایی برای دلخوری باقی نمی گذارد، چون بالافاصله گوینده خواهد گفت: مراد اهل دل به معنی حقیقی آن است، مگر بد حرفی است؟

2-احمدجاسم ده بالا عروسی دارد:

توپخانه دشمن مزدور دوباره کار می کند.

فراوانی نسبت جاسم به دنبال اسامی نیروهای بعثی باعث شده بود تا رزمندگان ما، همه اسرایی را که عملیات و مواقع پیشروی می گرفتند، به همین نام بخوانند، که فی الواقع جسیم و هیکل مند هم بودند. تشبیه گلوله باران دشمن به عروسی در ده، از یک طرف کنایه از رغبت تمام دشمن به تجاوز بود که در حال وجد و از خود بیخودی بروز می داد. و از طرف دیگر تحقیر و ناچیز شمردن این پایکوبی و تنزل آن در محدودیت یک ده را به همراه داشت.

3-عملیات دشمن:

مگسهای فراوان و پشه های لجوجی که به هیچ قیمتی دست بردار نبودند؛ خصوصاً در مناطق جنوب و فصل گرما. هر کجا سرو کله شان پیدا می شد، بچه ها بشوخی می گفتند: نیروهای اطلاعات عملیات دشمن آمدند، مواظب باشید؛ که تشبیهی بود تحقیر آمیز و موجب تخفیف این مزاحمت و تحمل بیشتر و ضمناً انبساط خاطر برادران

4-امانتی را رد کن برود:

با دست بزن به پشت (یا) روی پای بغل دستی خودت.

وقتی نیروی جدیدی به جمع برادران وارد می شد و طبعاً تا مدتها می خواست احساس غریبی کند، بچه ها برایش نقشه می کشیدند. به این ترتیب که صبر می کردند تا به بهانه ای مثل غذا خوردن یا جلسه قرآن و امثال آن دور هم جمع بشوند، آنوقت یکی از برادران شروع میکرد و با دست روی پا یا کمر کسی که کنارش نشسته بود می زد و می گفت: امانتی را رد کن برود. و او روی پای نفر بعد از خودش می زد و همین طور ادامه پیدا می کرد تابه نفر مورد نظر برسد؛ آنجا بود که با لبخندی او هم به مجموعه دوستان می پیوست.

5-آمپر جبهه:

چیزی که با آن اخلاص و اتصال با خدا را در جبهه اندازه گیری می کنند. وقتی توجه و توسل به ائمه علیهم به اوج خود – نقطه جوش و خروش – می رسید، می گفتند: آمپر جبهه به 100 رسیده است. «آمپر چسبید به صد» هم می گفتند، خصوصاً بعد از زیارت عاشورا که در حال برگشتن به چادرهای اجتماعی خود بودند.

6- آمپول معنویت:

فرد بسیار مخلص و متقی. کسی که تزریق چند سی سی از اخلاص او کافی است تا به اصطلاح یک «مریض قلبی» را از مرگ حتمی نجات دهد. همه سعی می کنند با واسطه و بی واسطه از او برخوردار باشند، با او غذا بخورند، راه بروند، مصاحبت داشته باشند، در صف نماز کنار او بایستند، بسترشان را کنار او بیندازند و خلاصه مریض او باشند.

 منبع: کتاب فرهنگ جبهه جلد چهارم (اصطلاحات و تعبیرات) نوشته سید مهدی فهیمی

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

خود خدا هم در قرآن گفته:«ان‌الصلوه تنهاء...


نه اینکه اهل نماز جماعت و مسجد نباشد، بلکه گاهی همینطوری به قول خودش برای خنده، ویرش می‌گرفت و بعضی از بچه‌های ناآشنا را دست به سر می‌کرد، ظاهراً یک بار همین کار را با یکی از دوستان طلبه کرد، وقتی صدای اذان بلند شد آن طلبه به او گفت:نمی‌آیی برویم نماز؟پاسخ می‌دهد:«نه، همینجا می‌خوانم» آن بنده خدا هم از فضایل نماز جماعت و مسجد برایش گفت او هم جواب داد:«خود خدا هم در قرآن گفته:«ان‌الصلوه تنهاء...» تنهی، حتی نگفته دوتایی، سه‌تایی. و او که فکر نمی‌کرد قضیه شوخی باشد یک مکثی کرد به جای اینکه ترجمه صحیح را به او بگوید، گفت:«گفته، «تن‌ها» یعنی چند نفری، نه تنها و یک نفری و بعد هردو با خنده برای اقامه نماز به حسینیه رفتند.

منبع :کتاب شوخ‌طبعی‌ها

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

آمدم جبهه فقط بخاطر اینکه زنم از خونه بیرون کرد

گردن کلفت که نگه نمی دارم. اگر نری جبهه یا زود برگردی خودم چادرم را می بندم دور گردنم و اول یک فصل کتکت می زنم و بعد میرم جبهه و آبرو برات نمی گذارم. منم از ترس جان و آبرو از اینجا سر درآوردم


 

آوازه اش در مخ کار گرفتن و صفر کیلومتر بودن و پرسیدن سوال های فضایی به گوش ما هم رسیده بود. بنده خدا تازه به جبهه آمده بود و فکر می کرد ماها جملگی برای خودمان یک پا عارف و زاهد و باباطاهر عریانیم و دست از جان کشیده ایم. راستش همه ما برای دفاع از میهن مان دل ازخانواده کنده بودیم اما هیچکدام مان اهل ظاهر سازی و جانماز آب کشیدن نبودیم. می دانستیم که این امر برای او که خبر نگار یکی از روزنامه های کشور است باورنکردنی است.

شنیده بودیم که خیلی ها حواله اش داده اند به سر خرمن و با دوز و کلک از سر بازش کرده بودند. اما وقتی شصتمان خبردار شد که همای سعادت بر سرمان نشسته و او کفش و کلاه کرده تا سر وقت مان بیاید. نشستیم و فکرهایمان رایک کاسه کردیم و بعد مثل نو عروسان بدقلق «بله» را گفتیم. طفلک کلی ذوق کرد که لابد ماها مثل بچه آدم دو زانو می نشستیم و به سوالات او پاسخ می دهیم.

از سمت راست شروع کرد که از شانس بد او یعقوب بحثی بود که استاد وراجی و بحث کردن بود.

- برادر هدف شما از آمدن به جبهه چیست؟

- والله شما که غریبه نیستید، بی خرجی مونده بودیم. سر سپاه زمستونی هم که کار پیدا نمیشه. گفتیم کی به کیه، می رویم جبهه و می گیم به خاطر خدا و پیغمبر آمدیم بجنگیم. شاید هم شکم مان سیر شد هم دو زار واسه خانواده بردیم!

نفر دوم احمد کاتیوشا بود که با قیافه معصومانه و شرمگین گفت: «عالم و آدم میدونن که مرا به زور آوردن جبهه. چون من غیر از این که کف پام صافه و کفیل مادر و یک مشت بچه یتیم هم هستم، دریچه قلبم گشاده، خیلی از دعوا و مرافه می ترسم! تو محله مان هر وقت بچه های محل با هم یکی به دو می کردند من فشارم پایین می آمد و غش می کردم. حالا از شما عاجزانه می خواهم که حرف هایم را تو روزنامه تان چاپ کنید. شاید مسئولین دلشان سوخت و مرا به شهرمان منتقل کنند!» خبر نگار که تند تند می نوشت متوجه خنده های بی صدای بچه ها نشد.

مش علی که سن و سالی داشت گفت: « روم نمی شود بگم، اما حقیقتش اینه که مرا زنم از خونه بیرون کرد. گفت: «گردن کلفت که نگه نمی دارم. اگر نری جبهه یا زود برگردی خودم چادرم را می بندم دور گردنم و اول یک فصل کتکت می زنم و بعد میرم جبهه و آبرو برات نمی گذارم. منم از ترس جان و آبرو از اینجا سر درآوردم.»

خبرنگار کم کم داشت بو می برد. چون مثل اول دیگر تند تند نمی نوشت. نوبت من شد.

گفتم: «از شما چه پنهون من می خواستم زن بگیرم اما هیچ کس حاضر نشد دخترش را بدبخت کند و به من بدهد. پس آمدم این جا تا ان شاءالله تقی به توقی بخورد و من شهید بشوم و داماد خدا بشوم. خدا کریمه! نمی گذارد من عزب و آرزو به دل و ناکام بمانم!»

خبرنگار دست از نوشتن برداشت.

بغل دستی ام گفت: «راستش من کمبود شخصیت داشتم. هیچ کس به حرفم نمی خندید. تو خونه هم آدم حسابم نمی کردند چه رسد به محله. آمدم اینجا شهید بشم شاید همه تحویلم بگیرند و برام دلتنگی کنند.»

دیگر کسی نتوانست خودش را نگه دارد و خند مثل نارنجک تو چادرمان ترکید. ترکش این نارنجک خبرنگار را هم بی نصیب نگذاشت.

کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

درس خمپاره

رزمنده

کلاس آموزش رزمی داشتیم. درس خمپاره و انواع آن. مربی یکی از آنها را بالا گرفته بود و توضیح می داد:

اینکه می بینید، اینقدر شازده است و مؤدب و سر به زیر، جناب خمپاره 120 است. خیلی آقاست. وقتی می آید پیشاپیش خبر می کند، پیک می فرستد، سوت می زند که برادر سرت را ببر داخل سنگر من آمدم، خورد و مرد پای من نیست، نگویید نگفتید!

سپس آن را گذاشت زمین و خمپاره دیگری را برداشت و گفت: این هم که فکر می کنم معرف حضور آقایان هست. نیازی به توضیح ندارد، کسی که او را نمی شناسد خواجه شیراز است. همه جا جلوتر از شما و پشت سر شما در خدمتگزاری حاضر است. شرفیاب که می شوند محضرتان به عرض ملوکانه می رسانند منتها دیگر فرصت نمی دهند که شما به زحمت بیفتید و این طرف و آن طرف دنبال سوراخ موش بگردید! با اسکورتشان همزمان می رسند.

نوبت به خمپاره 60 رسید، خمپاره ای نقلی و تو دل برو، خجالتی، با حجب حیاء، آرام و بی سر و صدا. دلت می خواست آن را درسته قورت بدهی. اینقدر شیرین و ملیح بود: بله، این هم حضرت والا «شیخ اجل»، «اگر منو گرفتی»، «سر بزنگاه»، «خمپاره جیبی» خودمان 60 عزیز است. عادت عجیبی دارد، اهل هیچ تشریفاتی نیست. اصلاً نمی فهمی کی می آید کی می رود. یک وقت دست می کنی در جیبت تخمه آفتابگردان برداری می بینی، اِ آنجاست! مرد عمل است. بر عکس سایرین اهل شعار نیست. کاری را که نکرده نمی گوید که کرده ام. می گوید ما وظیفه مان را انجام می دهیم، بعداً خود به خود خبرش منتشر می شود. هیاهو نمی کند که من می خواهم بیایم. یا در راه هستم و تا چند لحظه دیگر می رسم. می گوید کار است دیگر آمد و نشد بیایم، چرا حرف پیش بزنیم برای همین شما هیچ وقت نمی توانید از وجود و حضور او با خبر بشوید. اول می گوید بمب! بعد معلوم می شود خمپاره 60 بوده است.

از کتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعی ها) نوشته سید مهدی فهیمی

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

خرید با یک صلوات


ایستگاه‌های صلواتی به مکانی اطلاق می‌شد، مشتمل بر فضاهای مسقف، ایوان و یا فضایی دارای سایبان و محوطه (با حصار و بی‌حصار) که ساختاری طولی (دارای کشیدگی در یک جهت) داشتند. این ایستگاه‌های در اطراف تقاطع محورهای مو اصلاتی مناطق نبرد، دژبانی‌های مهم و ورودی یا داخل شهرهای مناطق جنگی قرار داشتند. در داخل شهرهای جنگی معمولاً از فضاهای جنبی مساجد یا حسینیه‌ها بدین منظور استفاده می‌شد ولی در خارج از شهرها، ساختمان‌های موقتی (یک طبقه‌ای) با مصالح ساده از قبیل بلوک‌های سیمانی، تیرآهن یا ورق‌های فلزی ساخته می‌شدند. هم‌چنین از کانتینرهای مستعمل نیز استفاده می‌شده زیربنای ایستگاه‌های صلواتی حدود 200 تا 500متر مربع بود و تقسیم‌بندی فضایی آنها نسبت به موقعیت‌ها و آب و هوای مناطق متفاوت بوده است، پایگاه‌های موقت ایستگاه صلواتی را معمولاً با حصیر یا ورق فلزی می‌ساختند.

هر چند امکانات همه ایستگاه‌ها مشابه نبود و فضا و کم و کیف خدمات آنها متفاوت از یکدیگر بود اما ارائه انواع خدمات را در این مجموعه‌ها می‌توان به‌صورت زیر تقسیم‌بندی کرد:

1- پذیرایی با آب خنک، شربت و دوغ خنک.

2- پذیرایی با چای.

3- تغذیه با غذاهای ساده (نان و پنیر، نان و ماست، نان و حلوا، خرما، برنج با خورشت ساده) و به ندرت غذاهای دیگری مانند چلوکباب و چلومرغ و تنقلاتی چون شکلات، پسته و بیسکوئیت.

4- اهدای اقلام فرهنگی از قبیل مهر و جانماز، جزوات دعا، عکس‌های امام، پیشانی بند، کتب مذهبی، عطر و چفیه ارزان قیمت.

5- خدمات آرایشگاهی (اصلاح سر و صورت) و خیاطی.

6- پخش آهنگ‌های ویژه و نوحه و سرود (بنا به مناسبت‌های مختلف).

7- آماده سازی نمازخانه و اقامه نمازهای جماعت.

8- آماده سازی استراحت‌گاه موقت برای رزمندگان.

9- فراهم شدن خودرو برای رسیدن رزمندگان به واحدهای خود و یا بالعکس به طرف شهر.

10- ارائه خدمات پستی و مخابراتی.

11- ارائه خدمات بهداشتی و کمک‌های اولیه.

12- کتابخانه صلواتی.

ایستگاه‌های صلواتی علاوه بر ماهیت خدماتی، وعده گاه رزمندگان نیز بودند و مانند منازلی آشنا و آرام بخش برای رزمندگان به‌ویژه نوجوانان و جوانان محسوب می‌شدند و فضای معنوی و روحیه بخش داشتند.

در کنار برخی از این ایستگاه‌های صلواتی، حمام صلواتی هم در دسترس رزمندگان بود. خیاطی‌های صلواتی هم در بعضی از ایستگاه‌ها وجود داشت.

ایستگاه‌های صلواتی داخل شهرهای مناطق جنگی را معمولاً مراکز پشتیبانی جبهه و جنگ آن شهرها اداره می‌نمودند. در این ایستگاه‌ها افراد متدین، با تجربه و با حوصله خدمات می‌کردند و خود را شبانه روز وقف رزمندگان کرده بودند. ایستگاه‌های خارج از شهرها و یا ایستگاه‌های صلواتی دایر در شهرهایی که جمعیت آنها تخلیه شده بود وابسته به مراکز پشتیبانی جبهه و جنگ شهرستان‌های سایر استان‌های کشوربود و اقلام مورد نیاز آنها از محل کمک‌های جنسی و نقدی مردم (کمک به جبهه) همان شهرستان‌ها تامین می‌گردید. در این ایستگاه‌ها نیز داوطلبین اعزامی از واحدهای پشتیبانی جبهه و جنگ با لباس بسیجی خدمت می‌نمودند و مانند رزمندگان جبهه‌های نبرد خدمات خود را عمل به تکلیف دینی و اطاعت از فرامین و رهنمودهای امام امت (ره) می‌دانستند. در اینجا نیز افراد میان‌سال و مسن که غالباً از اعضای صنوف شهری و گردانندگان هیات‌های مذهبی بودند همکاری و رفتاری کاملاً پدرانه و محبت‌آمیز داشتند.

ایستگاه‌های صلواتی معروف عبارتند بودند از:

1- زینبیه اهواز.

2- ایستگاه صلواتی کرمانشاه که روزانه 5000 رزمنده در این ایستگاه پذیرایی می‌شدند.

3- ایستگاه صلواتی سوسنگرد.

4- مسجد جامع خرمشهر (بعد از آزدسازی خرمشهر).

5- ایستگاه صلواتی اسلام آباد غرب.

6- ایستگاه صلواتی دارخوین.

7- ایستگاه صلواتی حسینیه.

8- ایستگاه صلواتی پل کرخه.

9- ایستگاه صلواتی قائم آل محمد در خرم آباد.

در سال‌های دفاع مقدس، خانواده‌های شهدا، مدیران و مسولان سازمان‌های دولتی، پیرمردان مسجدی، اعضای هیات‌های علمی دانشگاه‌ها و بازاریان متدین در قالب کاروان‌های کوچک و بزرگ به مناطق جنگی سفر کرده و با راهنمایی افراد مستقر در قرارگاه‌ها از جبهه‌ها و موقعیت‌های مناسب (از لحاظ حفاظتی) بازدید می‌کردند و رزمندگان اسلام را مورد تفقد قرار می‌دادند. معمولاً این کاروان‌ها سوغات خود را به رزمندگان اهداء کرده و بخشی از کمک‌های جنسی همراه خود را به ایستگاه‌های صلواتی تحویل می‌‌دادند. گرچه کاروانیان از فداکاری و اخلاص رزمندگان درس‌های فراموش نشدنی کسب کرده و به پشت جبهه منتقل می‌نمودند ولی ایستگاه‌های صلواتی در نظر آنها حکم حریم مکان‌های متبرک و مقدس را داشته و به‌عنوان توقف‌گاه‌های رفع خستگی و کسب روحیه به حساب می‌آمد.

منبع: روزنامه یادهای سبز

نوشته : روح الله جباری    نظرات :
مقام معظم رهبری در جبهه

متن گفت وگوی  مقام معظم رهبری، حضرت آیت الله خامنه ای ــ در دوران ریاست جمهوری ــ  با سقای لشكر 25 كربلا،حاج جوشن ، در دیدار معظم له از مقرلشكر 25 كربلا ( هفت تپه)

حاج  جوشن : تحیات الهی بر فرماندهی محترم كل قوا امام امت ، امامی كه از بركت قدومش ما از بندگی انسان به بندگی خدا سوق پیدا كردیم. با امام امت خود تجدید میثاق می بندیم و در این مكان مقدس سوگند یاد می كنیم ،ای امام بزرگوار! جان ما رزمندگان به فدای یك لحظه عمرت. ما جان بر كفان تا آخرین نفس و قطره خون خود برای حفظ اسلام، قرآن و نوامیس مسلمین و حكومت اسلامی ، این خونبهای شهدا، با متجاوزین به حریم قرآن می جنگیم. آن قدر می جنگیم تا دریای خون تشكیل شود و در آن دریای خون آن قدر شنا می كنیم تا به ساحل پیروزی برسیم. دنیا بداند ما فرزند شهادتیم و در جبهه ی حق عشق شهادت داریم .                                                                                      

من فدای خمینی، جوشنم جوشن                 وقف اسلام كرده ام جان و تنم

زیارت یا شهادت آرزوست                       در ره اسلام جان دادن نكوست

مقام معظم رهبری :آفرین بر شما بیان قوی، نفس گرم و زبان هم زبان قوی و مطلب هم مطلب درست؛ یعنی نمونه درك روشن حزب الله را در سخن شما و در شعار شما و در حرفهای شما انسان می تواند احساس كند. آن كسانی كه ادعا می كنند و می گویند و درست هم می گویند، می گویند: حزب الله آگاهانه حركت می كند و مطلب را دقیق تحلیل می كند. نشانه ی زنده اش شما هستید. ان شاء الله خداوند شما را حفظ كند كه به این بچه ها  باز هم روحیه بدهید و حالا اگر بپرسیم سن شما چقدر است كه نمی گویی، واقعیتش چه قدر است؟

 حاج جوشن :اسرار نظامی است(با خنده)  

مقام معظم رهبری :اسرار نظامی؟! (در حالت خنده)

حاضران: ( خنده می كنند)

 مقام معظم رهبری:(سن شما )هر چه هست ، سی سال دیگر هم به آن اضافه كن،حالا

بیا ببوسیمت ،

حاج جوشن :ما كوچك شما هستیم

مقام معظم رهبری:زنده باشی . ببینید روشن و آگاهانه حرف زد،

خیلی طبیعی و خوب حرف زد ،آفرین! یعنی همه ی حرف های لازم این زمان را بلد است و به بهترین زبانی كه همه ی مردم ادا می كنند دارد بیان می كند . خیلی با ارزش است، واقعا .

سپس در مورد شغل ایشان قبل و بعد از انقلاب سوالاتی می شود و آقای علی اكبر پاشا به مقام معظم رهبری می گویند كه ایشان قبلاً دادیار بوده است،

مقام معظم رهبری :دادیار، یعنی بعد از انقلاب بوده است؟

برادر علی اكبر پاشا: بله،

مقام معظم رهبری: قبل از انقلاب چه كاره بوده است؟

برادر علی اكبر پاشا:قبل از انقلاب هم ،حزب الله بوده است،

مقام معظم رهبری:نه، بسیار مرد با معرفت و با شعور و با دركی است.

منبع : نوار صوتی –شماره30426 تحقیقات و اسناد بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس استان مازندران بخش اسناد صوتی

تاریخ ضبط:9/5/1367

طی بازدید مقام معظم رهبری (دوران ریاست جمهوری) از پادگان هفت تپه

نوشته : روح الله جباری    نظرات :
نشاط در جبهه

بدبخت ها، اینقدر نماز شب نخوانید

 

واقعیت این است که جنگ در قاموس ما آن چیزی نیست که در غرب و شرق عالم گذشته و می گذرد. تمام تاریخ بشری شاهد است که جنگیدن برای اعتقاداتی که ریشه در معرفت الهی دارد، نه یک جنگ ساده و بی معنی، بلکه یک عبادت به تمام معناست. در چنین وضعیتی، شور و حال و شادی، جای هر گونه اسف و ناراحتی را می گیرد. بدیهی است در چنین شرایطی رزمندگان جبهه ی حق همواره مسرور و شاد هستند و الفاظ شیرین بر لب دارند.

خواندن آن چه که آن را طنز در نبرد نامیده ایم، شما را بیشتر به فضای دل انگیز جبهه های هشت سال دفاع مقدس می برد. بخوانید و لذت ببرید:

بدبخت ها اینقدر نماز شب نخوانید

جدی جدی مانع نماز شب و شب زنده داری بچه ها می شد. تا جایی که می توانست سعی می کرد نگذارد کسی نماز شب بخواند. گاهی آفتابه آبهایی که آنها از سر شب پر می کردند و پشت سنگرمخفی میکر دند خالی می کرد؛ اگر قبل از اذان صبح بیدار می شد پتو را از روی بچه ها که در حال نماز بودند می کشید. اگر به نگهبان سپرده بودند که صدایشان کند و می خواست به قولش وفا کند، نمی گذاشت و خلاصه هر کاری از دستش می آمد کوتاهی نمی کرد. با این وصف یک وقت بلند می شد می دید ای دل غافل! حسینیه پر است از نماز شب خوانها. آن وقت بود که خیلی محکم می ایستاد و داد و بیداد می کرد: ای بدبخت ها! چقدر بگویم نماز شب نخوانید. اسلام والله به شما احتیاج دارد. فردا اگر شهید بشوید کی می خواهد اسلحه هایتان را از روی زمین بردارد؟ چرا بیخودی خودتان را به کشتن می دهید؟ بچه ها هم بی اختیار لبخندی بر لبانشان می نشست و صفای محفل می شد.

***

برای سماورهای خودتان...

بچه ها با صدای بلند صلوات می فرستادند و او می گفت: نشد! این صلوات به درد خودتون می خوره نفرات جلوتر که اصل حرف های او را می شنیدند و می خندیدند؛ چون او می گفت: برای سماورای خودتون و خانواده هاتون یه قوری چایی دم کنید، ولی بچه های ردیف های آخر فکر می کردند که او برای سلامتی آنها صلوات می گیرد و پشت سر هم می گفت: نشد! مگه روزه هستید و بچه ها بلند تر صلوات می فرستادند.

بعد از کلی صلوات فرستادن تازه به همه گفت که چه چیزی می گفته و آنها چه چیزی می شنیدند و بعد همه با یک صلوات به استقبال خنده رفتند.

***

یاد باد آن روزگاران یاد باد

بیت المال

خمپاره که می زدند طبیعتاً اگر در سنگر نبودیم خیز می رفتیم تا از ترکش آن محفوظ بمانیم. بعضی صاف صاف می ایستادند و جنب نمی خوردند و اگر تذکر می دادی که دراز بکش، می گفتند: بیت المال است. حالا که این بنده خدا به خرج افتاده نباید جاخالی داد. حیف است، این همه راه آمده خوبیت ندارد.

***

بیش از 50 کیلو ممنوع

در اوج باران تیر و ترکش بعضی از این نیروها سعی شان بر این بود تا بگویند قضیه این قدرها هم سخت نیست و شب ها دور هم جمع می شدند و روی برانکاردها عبارت نویسی می کردند. یک بار که با یکی از امدادگرها برانکارد لوله شده ای را برای حمل مجروح بار کردیم چشمشان به عبارت حمل بار بیش از 50 کیلو ممنوع افتاد.

از قضا مجروح نیز خوش هیکل بود. یک نگاه به او می کردیم یک نگاه به عبارت داخل برانکارد. نه می توانستیم بخندیم، نه می توانستیم او را از جایش حرکت بدهیم . بنده خدا حاج و واج مانده بود که چه بگوید. بالاخره حرکت کردیم و در راه کمی می آمدیم و کمی هم می خندیدیم. افراد شوخ طبع دست از برانکارد خون آلود حمل مجروح هم برنداشته بودند.

***

برق سه فاز

روزی از محمد در مورد روحیه رزمندگان سوال کردم. گفت: روحیه رزمندگان ما مانند برق سه فازی است که وقتی مزدوران عراقی را می گیرد آنان را به علت نداشتن تقوا، خشک می کند و از پا در می آورد.

با یک صلوات در اختیار دشمن

از خستگی تلو تلو می خوردیم، شوخی نبود، بیش از هفت هشت ساعت راه رفته بودیم. آن هم روی صخره ها و ارتفاعات. موقع برگشتن وقتی که بچه ها نه نای حرف زدن داشتند نه پای رفتن، سر گروهمان گفت: برادر! با یک صلوات در اختیار خودشان. همه خنده شان گرفته بود چون دیگر برای کسی اختیاری و توانی نمانده بود. یکی از بچه ها گفت: برادر! اگر در محاصره دشمن بودیم چه می گفتی؟ و او که در حاضر جوابی کم نمی آورد، پاسخ داد: هیچی، می گفتم برادرا با یک صلوات در اختیار دشمن!

***

بوی دهان

در جریان عملیات کربلای 5 تعداد زیادی از دوستان خوب، به شهادت رسیدند و برخی مجروح شدند. عباسقلی شاهرودی جزء مجروحین بود. وقتی امدادگر آمد زخم هایش را ببندد گفته بود: جلو نیا دهانت بو می دهد، حالت تهوع پیدا می کنم. بقیه مجروحین از حرف او خنده شان گرفته بود و باعث شد در آن فضای پر از درد، شوخی و خنده جایگزین شود.

***

آمده ام جبهه شهید بشوم

همه دور هم نشسته بودیم. یکی از بچه ها که زیادی اهل حساب و کتاب بود و دلش می خواست از کنه هر چیزی سر در بیاورد گفت: بچه ها بیایید ببینیم برای چه اومدیم جبهه. و بچه ها که سرشان درد می کرد برای اینجور حرفها البته با حاضر جوابی ها و اشارات و کنایات خاص خودشان همه گفتند: باشه. از سمت راست نفر اول شروع کرد: والله بی خرجی مونده بودم. سر سیاه زمستونی هم که کار پیدا نمی شه گفتیم کی به کیه می رویم جبهه و می گیم برای خدا آمدیم بجنگیم. بعد با اینکه همه خنده شان گرفته بود او باورش شده بود و نمی دانم تند تند داشت چه چیزی را می نوشت. نفر بعد با یک قیافه معصومانه ای گفت: همه می دونن که منو به زور آوردن جبهه چون من غیر از اینکه کف پام صافه و کفیل مادرم هستم و دریچه قلبم گشاد شده خیلی از دعوا می ترسم، سر گذر هر وقت بچه ها با هم یکی به دو می کردند من فشارم پایین می آمد و غش می کردم. دوباره صدای خنده بچه ها بلند شد و جناب آقای کاتب یک بویی برده بود از قضیه و مثل اول دیگر تند تند حرفهای بچه ها را نمی نوشت. شکش وقتی به یقین تبدیل شد که یکی از دوستان صمیمی اش گفت: منم مثل بچه های دیگه، تو خونه کسی محلم نمی گذاشت، تحویلم نمی گرفت آمدم جبهه بلکه شهید بشوم و همه تحویلم بگیرن.

***

اگر بدی دیده اند حقشان بوده

شب عملیات موقع حلالیت طلبیدن یکی از فرماندهان آمده بود وداع کند. خیلی جدی به بچه ها می گفت: خوب، برادرا! اگر در این مدت از ما بدی دیده اند (بعد از مکثی) حقشان بوده و اگر خوبی دیده اند حتماً اشتباهی رخ داده است. بعضی ها هم می گفتند: اگر ما را ندیدید عینک بزنید.

منبع:فرهنگ ایثار

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهید محمود یزدان جو

یادش بخیر آن روزها باد که می آمد تمام هفت سالگی مان را دنبال قاصدک هایی می دویدیم که از سمت نگاه تو می آمدند . گونه های تو که گل می انداخت ، سیب ها شکوفه می دادند با این همه هنوز پاسخی برای گریه های بی دلیل آن روزها نیافته ام با آنکه می دانم آبنبات چوبی آفتاب ، پاسخ تمام سؤالهای بی جواب کودکانة ما بود .

یادش بخیر آن روزها باد که می آد باهمان لبخند هایی که بوی بهار نارنج می داد دور تادور ( مسجد حوض ماهی ) را طواف می کردیم و پا پتی تا "محلة پایین " می دویدیم و این تازه آغاز آوازهامان بود . یادش بخیر آن روزها که باد می آمد ...

همبازی دیروزهای من پسرک کوچکی بود که شاید امروز دیگر خوابهای رنگی مرا از یاد برده باشد اما هنوز به احترام چند سالی که خود را کوچکتر می دانستم برایم بزرگ و به یاد ماندنیست .

در پاییزان سال 1343 چون بهار در برگریزان باد شکفت و شهر را غرق بوسه و تبسم کرد . در روز سوم شعبان المعظم ، در حالی که فرشتگان آسمان سومین آفتاب اشراق را غرق پای کوبی بودند محمود چون شکوفه برشاخة دستهای خشکیده و خزان زده مادر گل کرد و لبخند مهر را برگونه های افسرده او نشاند .

شهید محمود یزدان جو تحصیلات خود را تاسال اول دبیرستان ادامه داد و در سال 1360 در حالیکه مادر با کاسه ای پر آب چشم با او وداع می کرد به سلحشوران هشت سال دفاع مقدس پیوست . عملیاتهای فتح المبین و والفجر 8 اگر چه زخمهای ماندگار برپیکر منور او نشاند اما مرهم زخم مردم قهرمان پروری بود که لحظه لحظه جنگ را باچشمانی گریان و دلی امید وار دنبال می کردند .

آن پرنده آبی که دلی به عظمت بزرگترین دریاهای هستی داشت در ادامه ، دل به امواج خروشان سپرد و با گذراندن دوره های مختلف آموزش غواصی به عنوان یک نیروی زبده و کار آمد در حماسه های ماندگاری چون والفجر 8 شرکت کرد . وی در ادامه با عنوان معاونت گردان دریایی سالیانی از عمر عزیز خود را در جهاد و مبارزه گذراند و سرانجام در تاریخ هفتم تیر ماه 1365 دریای نیلگون خزر او را چون درّی گرانبها در آغوش گرفت .

ما زدریاییم و دریا می رویـم            ما زبــالاییم و بــالا می رویــم

ما ازآنجا و از اینجـا نیـستیم            ما زبی جاییم و بی جا می رویم

این یادنامه را با چکیده هایی از خون نامه های شهید به پایان می بریم :

« قدر شهدا را بدانید و از آنها شفاعت بخواهید و باید راه آنها را ادامه بدهیم چونکه به ما در س چگونه زیستن و چگونه مردن را آموختند . به خدای یگانه قسم که اگر سرمای زمستان همچون شمشمیری شود و با هرسوزش قسمتی از بدنم را جدا کنند و اگر گرمای تابستان همچون آتشی شود و با هرشعله ای قسمتی از بدنم را بسوزاند و اگر تیرها و ترکشها و موشکها سینه ام را و تمامی اعضایم را پاره پاره کنند هرگز سلاح قرآنیم را زمین نخواهم گذاشت .»

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهید صفر علی ولی زاده

عملیاتهای شکست حصر آبادان ، بیت المقدس ، رمضان ، والفجر مقدماتی ، والفجر 1و8 و کربلای 4و5 جلوه گاه قهرمانی های مردی است که سالیانی از عمر پر بار خودرا در جهاد ومبارزه گذراند و سرانجام در عروجی روحانی ، خاک خونرنگ " شلمچه " را در اندوه پرواز ملکوتی خود ، به غروبی اندوه بار نشاند در سحر گاه نوزدهم دی ماه 1365 بعد از زوزة یک انفجار مهیب ، نعره ای سرخ ، سکوت خواب شب زدگان را شکست و بسیجی دلسوخته ای دیگر با تقدیم خون سرخ خویش به خیل شهیدان هشت سال دفاع مقدس پیوست .

سردار شهید صفر علی ولی زاده از جمله پاسداران جان برکفی بود که سالیانی عزیز از عمر شریف خود را در خدمت به اسلام ، در جهاد و مبارزه گذراند و در دوران زندگی خاطراتی از عشق و شور و حماسه ، از خود به یادگار گذاشت . وی در سال 1342 در عطر افشان بهار نارنج شیراز دیده به جهان گشود مصایب زندگی را از اولین روزهای زندگی تجربه کرد و ازهمان ابتدا ، فقر و فراق با جان شیفتة او در آمیخت . به علت فقر شدید خانواده تا چهار سالگی نزد عموی خود زندگی کرد وبعد از مدتی که پدرش با مرارت بسیار ، خانه ای محقر و کوچک را اجاره کرد، وی می توانست به نزد خانواده برگردد و ایام جدایی را دردامان مادر رنج دیده اش ، زار زار مویه کند .

شهید ولی زاده تحصیلات خود را از ششمین سال زندگی آغاز کرد اما باز به علت مشکلات عدیدة خانواده ، از ادامه تحصیل باز ماند و در حالیکه هنوز دومین سال دبیرستان را به پایان نرسانده بود به کارهای مختلفی از جمله مکانیکی و شیشه بری اشتغال ورزید مصایب دامن گیر زندگی تا سالیان جوانی وی ادامه یافت و تنها مرهم زخم های او نگاه مهربان همسری دلسوخته بود که در زیباترین روزهای حیات ، پا به زندگی پر فراز و نشیب او گذاشته ، دویادگار عزیز او را با جان ودل ، در دامان پر مهر خویش پرورش داد.

سردار شهید صفر علی ولی زاده که در دوران انقلاب در عرصه های قیام حضوری چشمگیر داشت پس از پیروزی انقلاب با نام نویسی در بسیج و درادامه با عضویت در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی خود را آماده دفاع از اسلام و انقلاب نمود و با تقدیم خون سرخ خویش ، دین خود را به اسلام و میهن اسلامی ادا کرد . عملیات کربلای 5 خاطرة پرواز ملکوتی این فرمانده رشید و این بسیجی جان برکف را در دل خونین خویش جای داده است .

در پایان جملاتی برگزیده از وصیتنامة شهید را تقدیم می داریم امید که جمله از رهپویان این شهید بزرگوار باشیم :

« اطاعت از رهبر انقلاب و فرامین پیامبر گونه او را برخود واجب بدانید که این حکم خداست و تخلف از حکم رهبر ، تخلف از حکم امام زمان (عج) است . من یک جمله می گویم به شما و آن این است که هنوز رهبر انقلاب را نشناخته اید . او از سربازهای گمنام است همة شما را وصیت می کنم به خواندن قرآن ، کلام خدا ، قرآن سراج منیرشماست و بزرگترین ریسمان الهی است . هرکس به این دستگیرة محکم متصل گردد رستگار خواهد شد .»

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردرا شهید سیّد عبدالحسین ولی پور

در یکی از روزهای خزانزده سال 1342 ، چادر سیاهی محقر ، در منطقة قشلاقی "بیلو "میلاد کودکی را در هلهلة گُمپل و اسپند جشتن گرفت . فردای آن روزسادات  ده «بر آفتاب» در محفل ساده ای که سید خلیفه به شوق تولد کودک خود ترتیب داده بود شرکت کرده و در عطر نجیب صلوات ، مقدم این ایلاتی کوچک را گرامی داشته اند . پدر بزرگ بنا به رسم معهود ایل و به یمن نام مقدس سالار شهیدان نام «سید عبدالحسین » را برای این غریة کوچک برگزید و بدینسان مردی از تبار گل و گلوله و لبخند ، دردامان همیشه مهربان صحرا ، اولین روزهای زندگی خود را آغاز کرد .

سید عبدالحسین دوران کودکی را در صمیمیت ایل سر کرده و به علت نبود امکانات تا سن یازده سالگی موفق به شروع تحصیلات مدرسه نگردید.

در سال 1353 با تأسیس اولین کلاسهای ابتدایی در روستای «بیلو» قدم در اه علم و دانش گذاشت وپس از چند سال دوران ابتدایی را با موفقیت به پایان رساند . وی در ادامه راهی یاسوج گردید و تحت توجهات عموی خود سال اول راهنمایی با موفقیت پشت سر گذاشت . سال بعد وارد مدرسة شبانه روزی

یاسوج گردید و سال دوم راهنمایی را نیز به پایان رساند مشکلات عدیدة خانواده اورا به کارهای مختلفی مشغول ساخت و سید عبدالحسین علی رغم شوق و علاقه ای که به تحصیل داشت از ادامة درس بازماند و با دریافت کارنامة دوم راهنمایی برای همیشه از تحصیل فراغت یافت .

وی در سال 1357 هیجان و شور انقلابی خودرا در فریادهای آتشین و مشتهای گره کرده ، به تصویر کشید و با شرکت در فعالیتهای انقلابی نقش چشمگیری را در پیروزی انقلاب به عهده گرفت . سردار شهید ولی پور پس از پیروزی انقلاب به جمع عاشقان ابا عبدالله (ع)در سپاه پاسدارن انقلاب اسلامی پیوست و با گذراندن دوران مختلف آموزش ، خود را برای دفاع از اسلام و میهن اسلامی آماده نمود . وی همزمان با آتش افروزیهای دشمن بعثی در جنوب ، در قالب هیأتی متشکل از نیروهای همیشه پیروز فتح ، راهی مناطق غرب گردید و چندین ماه در سنندج به مبارزه با ضد انقلاب پرداخت .

شهید ولی پور در ادامه ، جبهةجنوب را جهت مبارزه با دشمنان همیشة اسلام برگزید و رد مدت زمان حضور در جبهه بعضاً به عنوان فرماندة گردان و در عملیاتهای متعددی از جمله شکست حصر آبادان ، بیت المقدس ، رمضان ، مسلم بن عقیل ، محرم ، خیبر ، قدس 3 ، طریق القدس و والفجر8 شرکت کرد .

سردار شهید در آخرین روزهای زندگی ، تابلویی زیبا از عشق و حماسه را به تصویر کشید و با تقدیم جان عزیز خویش ، به اصالت انسان و انسان دوستی در مکتب اسلام تأکید ورزید . وی در عملیات والفجر 8 در ازدحام آشت و دود و در خفقان بمباران شیمیایی دشمن ، در حالی که فرماندهی گردان امام علی (ع) را به عهده داشت ، ماسک ضد گاز خود را به یکی از نیروهای بسیجی بخشیده و خود در ناگزیر مرگ وزندگی  ، با استنشاق گازهای سمی دشمن ، به شدت شیمیایی و راهی بیمارستان گردید. وی پس از نه روز تحمل درد و زخم سرانجام در دوم اسفند ماه 1364  در بیمارستان امام خمینی تهران ، جان به جان آفرین تسلیم کرد و در بیکران آسمان ، پروازی سرخ را آغاز کرد

..... امروز اگر چه ایلاتی غیوری چون او در سینة خاک آرمیده است اما سلاح فرو افتادة او را فرزندان این آب وخاک در کف دارند و«یحیی»تنها یادگار وی می تواند به افتخار داشتن پدر چون او بر خویش ببالد که امروز اگر به سایة راحت نشسته ایم مرهون استقامت هزاران سرو قامت چون اوییم .

فرازی از وصیتنامة شهید :

« ما با افتخار برای باروری درخت پربار اسلام جان خود را تقدیم ایزد منان می کنیم . بارالها!پذیرا باش ، درگاه تو سعادت می خواهد ... دنیا محل عبور است و همه باید بروند ، خوشا مرگی که در راه اعتلای اسلام باشد و خوشا بنده ای که بدون دلهره به جهاد فی سبیل الله برود .»

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهید محمود وحید نیا

سردار شهید محمود وحیدنیا در یکی از روزهای سال 1338 در شهر نخل و نارنج – جهرم قهرمان- در حالی که زمین و زمان داغدار شهادت اولین پیشوای نور –حضرت مولی  الموحدین علی (ع) –بود ،دیده به جهان گشود. وی در دامان مادر و پدری مهربان پرورش یافت  و از کودکی تحت توجهات این بزرگوار الفبای محبت را آموخت .

شهید وحیدنیا تحصیلات خود را تا سال آخر متوسطه ادامه داد و با اخذ مدرک دیپلم نتیجة زحمات چندین و چند سالة خودرا دریافت داشت .آخرین سالهای تحصیل او با ایام شکوهمند انقلاب همراه بود و او که از روحیه ای مشتاق و متعالی برخوردار بود با شنیدن اولین زمزمه های انقلاب ، به امواج خروشان قیام پیوست و در تظاهرات و راهپیماییها ی مختلفی شرکت کرد .وی در جریان فعایتهای انقلابی ، بارها مورد تعقیب و بازداشت نیروهای خود فروختة ساواک قرار گرفت امّا هربار مشتاق تر از پیش به صفوف به هم فشردة انقلاب پیوست و انزجار خود از رژیم ستمشاهی را با مشتهای گره کرده و فریادهای آتشین ، اعلام داشت.

سردار شهید وحید نیا اندک زمانی بعد از انقلاب و به شکرانة این پیروزی بزرگ وجود مبارک خود را وقف اسلام و حراست از انقلاب و میهن اسلامی نمود و با عضویت در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به خیل سربازان جان برکف آقا ابا عبدالله الحسین (ع) پیوست . وی در ادامه به سوی جبهه های حق علیه باطل شتافت و استوار و مبارز درعملیاتهای مختلفی از جمله عملیات فتح خرمشهر و عملیات والفجر 8 شرکت کرد . این شهید بزرگواردر عملیات فتح خرمشهر به شدت  از ناحیة کمر و شکم مجروح و قریب به یک ماه در بیمارستان شریعتی اصفهان بستری گردیداما پس از بهبودی نسبی بار دیگر به سوی جبهه های نور شتافت و با عنوان فرماندة گردان در چندین عملیات شرکت کرداز جمله در عملیات والفجر 8 با عنوان فرماندة گردان ابوذر در جبهه فاو حضور یافت و هر چند در این عملیات نیز با استنشاق گازهای شیمیایی دشمن به شدت مجروح گردید ، اما تا لحظة شهادت سخت کوش و مبارز انجام وظیفه کرد .

اندک زمانی بعد از حلول سال 1365 غنچه ای سرخ بر پیشانی داغ فاو شکفت و روح آرام و ملکوتی سردار شهید محمود وحید نیا در ازدحام دود و آتش و خاکستر ، در بهاران زخم به پرواز درآمد. 29 اسفند 1364 یادمان پرواز ملکوتی این عاشق واصل است .

فرازی از وصیت نامةسردرا شهید محمود وحید نیا :

«ای مردم شهید پرور!امام را تنها نگذارید، همیشه و در همه حال به یاد خدا باشید و پیرو ولایت اهل بیت  عصمت و طهارت .»

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهید حاج شکرالله (میرزا) نیستا نی

عملیاتهای بیت المقدس ، فتح المبین ، بدر ، محرم ، والفجر مقدماتی ،والفجر1و2و8 ، رمضان ، کربلای 4و5و...یادمان افتخارات و عرصة حماسه آفرینی های مردی است که گوشه گوشة خاک جنوب و غرب با عطر گامهای بلند او آشنا ست . سردار شهید حاج شکراللهنیستانی ، نام آشنای مردان تیپ همیشه پیروز المهدی(عج)در سال 1339 د رخانواده ای متدین  ومذهبی چشم به جهان گشود و در دامان مادری از سلالة نور پرورش یافت . عشق به خاندان عصمت و طهارت وائمه معصومین (ع) ازکودکی با جان او در آمیخت و نام مبارک این بزرگواران در مدایح و ذکر مصایب و مناقب ، زینت زبان او گردید. صدای دلنشین و آوایی ملکوتی که از حنجرة آسمانی اش بر می خاست جان هر دلسوخته ای را می نواخت و شبهای مغموم و اندوهبار جبهه را حال و هوایی خاص می بخشید . هنوز لاله های وحشی دامان "حاج عمران " رنجمویه های او را در سکوتی سرخ ، شروه می پراکند ، هنوز خاک خونرنگ شلمچه ، دنبالة آوازهای زخمی او را فریاد می کند و در تبرک عاشورایی ترین آتشی که در خیمة جان او افتاد ، زیارت زخم می خواند .

سردار شهید حاج شکرالله نیستانی پس از پیروزی انقلاب و پس از مدت زمان کوتاه خدمت در کمیتظامداد امام خمینی ، رسماً به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمد و با مسؤولیتهایی که عهده دار گردید در بین دیگر طلایه داران مکتب نور به حسن انجام وظیفه اشتهار یافت . وی به عنوان نیروی یکی از گردان های پیادة عمل کننده ، در عملیات طریق القدس شرکت کرد و در ادامه با رشادتها و شایستگیهایی که از خود نشان داد ، وظایف خطیری به عهدة وی گذارده شد . شهید نیستانی با تجربیاتی که در سمت فرماندهی گروهان داشت در عملیاتهای دیگر از جمله رمضان شرکت کرد . وی در ادامه در منطقظ کوک در واحد ادوات تیپ امام سجاد (ع) ، قسمت خمپاره ، به فعالیت پرداخت و با کسب تجربیاتی در این زمینه بار دیگر به سلحشوران تیپ المهدی (عج) پیوست و با عنوان مسؤول ادوات در عملیاتهای متعددی از جملة محّرم ، والفجر ، کربلای 4و5و... شرکت و افتخارات بزرگی را در دفتر هشت سال دفاع مقدس به نام خویش به ثبت رساند.

سرزمینهای خونرنگ دهلران ، ابو غریب ، بستان ، خرمشهر ، شلمچه ، حاج عمران ،پیرانشهر ، جلدیان ، جفیر ، فاو وبسیاری دیگر از مناطق جنوب و غرب با نام بلند این سردار شهید و این پاسدار جان برکف اسلام آشناست .

سردار رشید حاج سکر الله نیستانی سرانجام در تاریخ 12 اردیبهشت 1366در حین انجام مأموریت ، دیدار دوست را لبیک گفت و درمحفل نورانی خلوتیان انس ، مأوا گزدی . آرامگاه آسمانی او در گلزار شهدای فردوس جهرم زیارتگاه صد ها عاشق و مشتاقی است که به شهید و شهادت اعتقادی راسخ دارند .

در پایانی ابیاتی را دررثای شروه – اندوه نیستانی تقدیم می داریم :

ای شب چشـمان تو نـاگفتنی         تـو بـیابانی ترین شـعر مـنی

چشـم تو انسوتر از ادراک من          زخم دیرین دل صد چاک من

زخـم گفتم زخم یعنی پیکرت        زخـم یـعنی لاله های پـرپرت

های ! شعرم را دو چشمت آبرو         یک «نیستان» ناله دارم در گلو

ناله یعنی ای خوشا دل با غمت        می روم منزل به منزل با غمت

ناله یعنی ظهر عاشورای غم             ناله یعنی من تو را گم کرده ام

من تو را گم کرده ام ای آشکار         مـی سرایــم غــربـتت را زارزار

ناله یعنی در غمت ویران شدن         در شب چشم تو سرگردان شدن

تــو بیابانی تـرین شـعر مـنی         ای شـب چـشمان تـو ناگفتنی

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهید محمّد نوری

روستای اسیر از بخش گله دار لامرد در سال 1334 با اولین گریة کودکانة نوزادی از تیره سرخ شقایق تولید دوباره یافت و در شمیم روح بخش اذان ، اسپند سوز نام سرداری رشید را جشن گرفت . سردار شهید محمّد نوری افتخار مردم خون گرمی است که هنوز آوازهای زخمی اورا شروه شروه ........ می کنند و یادمان رشادتهای او در عملیاتهای فتح بستان ، طریق القدس ، فتح المبین ، بیت المقدس ، والفجر 8 و کربلای 3و4 را به تکریم و تعظیم نشسته اند .

شهید محمد نوری در دوران کودگی به آموختن کلام نورانی الهی همت گماشت و قبل از شروع تحصیلات قرآن را در مکتب خانه های روستا فرا گرفت . وی در ادامه راهی مدرسه گردید و تحصیلات خود را تاسال پنجم ابتدایی ادامه داد اما به علت مشکلات خانواده از ادامه تحصیل بازماند و در کنار دیگر برادرانش در کارگاه جوشکاری مشغول به کار شد .

شهید ، سالیانی از عمر پربار خود را بارنج و محنت سپری کرد تا اینکه در سال 1352 به خدمت سربازی فراخوانده شد وی خدمت نیمه تمام خود را پس از انقلاب با گذراندن شش ماه دوره احتیاط به پایان رساند و با مهارتهایی که در طول سالیان آموخته بود به عضویت سپاه پاسداران "عسلویه " . شهید اندک زمانی قبل از شروع جنگ سنت حسنة حضرت رسول (ص) را بجا آورده و همسری شایسته برگزید که ثمرة این ازدواج فرخنده یک فرزند پسر و دو فرزند دختر می باشد که در قسمتی از وصیتنامة خونین خویش در باب احترام به والدین و تربیت فرزندان ، خطاب به همسر خویش می نویسد :

" همسرم ! باور کن خدمت به پدر و مادر و احترام به آنها و رسیدگی و تعلیم فرزندان ، ثوابی بیش از به جبهه آمدن من دارد . به تو توصیه می کنم که به پدر و مادر احترام بگذاری و فرزندانمان را به نحو نیکو تربیت کنی . "

سردار شهید نوری در تاریخ هشتم آذر ماه 1360 از طریق سپاه راهی جبهه های نور گردید و با پذیرفتن مسؤولیتهای مختلف ، چندین سال از عمر خود را در دفاع از اسلام و میهن اسلامی گذراند . وی در عملیات طریق القدس مورد اصابت تیر و ترکش دشمن بعثی قرار گرفت و به شدت مجروح گردید ، بااین همه دست از مبارزه برنداشت و در چندین عملیات با عنوان فرمانده گردان حضور یافت . عملیات کربلای 4 خاطره پرواز ملکوتی اوست .

آری سردار شهید محمّد نوری در سرانجامی سرخ محور "ام الرصاص " را از قطره قطره خون خویش رنگین ساخته و در اثر اصابت ترکش خمپاره با پیکری پاره پاره به دیدار دوست شتافت . دی ماه خونین 1365 یادمان پرواز کبوتران سپید بالی است که ارام و سبکبال در آسمان زخمی جنوب به پروازدرآمده اند ، سرداران گمنامی که آخرین نمازعارفانه خود را با خون ، وضو ساختن و دیدار کعبه جمال را با پیکری خونین احرام بستند .  

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهید عبدالواحد نصیر پور

« هرکس دیر برسد باخته است .»

شهید عبدالواحد نصیر پور در سال 1345 در شهرستان مرودشت دیده به جها گشود ودردامان آغوشی زلال تر از آب وآیینه پرورش یافت . هنوز پیش از چند بهار از عمر با برکتش نمی گذشت که پا به پای خانواده به شیراز مهاجرت کرد و دوران پرخاطرة کودکی را در جوار بارگاه ملکوتی شاهچراغ گذرانید . در هفت سالگی راهی دبستان شد و پس از گذراندن موفقیت امیز مقطع ابتدایی و راهنمایی در دبیرستان ابوذر شیراز مشغول به تحصیل گردید . دوران تحصیل او با حرکات توفندة انقلابی امت شهید پرور مصادف بود و شهید نصیر پور با وجود سن کم در بسیاری از فعالیتهای ضد رژیم شرکت کرد .

جنگ تحمیلی در وجود نورانی شهید شور و شوقی آتشین افروخت و او که تا یک سال پس از شروع جنگ به علت سن کم از حضور درجبهه محروم بود نهایتاً درسال 1360 و در سن 15 سالگی به عنوان یک بسیجی قهرمان راهی عرصه های خون وشهادت گردید . وی در چندین عملیات شرکت کرد و زخم فرق را با زخم گلوله های آتشین در آمیخت و استواری و از خود گذشتگی را با تحمل جراحت تیر و ترکش دشمن به تصویر کشید .

حجب و حیا ، تواضع و فروتنی و اخلاص از سیمای سراسر نور او جلوه گر و ارادت به خاندان اهل بیت عصمت و طهارت در رگ و جانش آمیخته بود و به سرور شهیدان آقا ابا عبدالله (ع) و علمدار کربلایی او ارادت خاص داشت چنانکه خطاب به دوستان خود می فرمود : « از خدا می خواهم که دستهایم چون ابوالفضل العباس قطع شود و بدنم سه روز همچون آقا ابا عبدالله در آفتاب بماند .» و تقدیر آسمانی او نیز چنین بود.

در آستانه بهار 1367 کوههای خرمال گلرنگ از شقایق های نو دمیده ای شد که فریاد سرخ صدها شهید به خون خفته را به گوش آسمان رساندند شهید نصیر پور در 29 اسفند 1366 آخرین زخم نیاز را برجان پذیرفت و کبوترانه در بی نهایت آسمان به پرواز درآمد .

تمام سینه سرخان روی بال خویش می بردند                     

                تو را وقتی که زخم یک کبوتر داشتی بـرپـر

تو و چون گل شکفتن ها ، تو و تا اوج رفتن ها

                من و خار جنون در دل ، من و تیر خطر در پر

تمام زندگی تکرار یک کوچ است ، یک پرواز

                تــمام زنــدگی تــکرار یـک گــل ، پــرپــر

همیشه قسمتم این کنج محنت نیست می دانم

                به سوی چشمهایت می گشایم روزی آخر پـر

پیکر مطهر این سردار شهید سه روز پس از شهادت به پشت جبهه انتقال یافت و در یازده فروردین 1367 بر دستهای قدر شناس امت شهید پرور شیراز تشییع و در جوار سایر همرزمانش به خاک سپرده شد .

شهید نصیر پور علاوه بر مسؤولیتهایی که در حفاظت فرودگاه شیراز به عهده داشت ، در مدت زمان حضور در جبهه با عنوان فرمانده گردان در والفجر درغرب و جنوب حضوری فعال داشت و امروز از ان همه مردی و مردانگی برگهای خونینی به یادگار مانده است که کلام عارفانة او را به زیبایی تمام در خود جای داده است . به عنوان حسن ختام فرازهایی از خوننامة شهید را تقدیم می داریم :

« دوستان و آشنایان و برادران ! ... بیایید برای یک مرتبه هم که شده با خود بیاندیشید که : « از کجا آمده ام ، آمدنم بهر چه بود » هرکس که انسانیت را یافت زندگی کرده است . خدا نکند که وقت زندگی کردن تمام شده باشد (مرگمان رسیده باشد ) و معنی زندگی را نیافته باشیم در همه امور پیرو رهبر باشید (سیاست ، دیانت ، احکام و ...) چیزی بگویید که امام می گوید و راهی بروید که امام می رود .»»

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهید محمد رضا نامدار بیلوئی

روستای بیلوی مرودشت در پاییزان سال 1361 بر دستهای عزادار خود ، پیکر خونین سردار رشیدی را تشییع کرد که از سمت علمهای فرو افتاده و کتلهای آتش سوخته به میهمانی مردم صمیمی روستا آمده بود. همه خوب می شناختندش که از اهالی آسمان بودو لحظه های سرشاری را با چشمهای آفتابی او زیسته بودند امّاهمانهایی که برایش خون می گریستند او را آ گونه که باید ،نمی شناختند که او مثل خودش گمنانم انگار همین دیروز بود که از خانة مشهدی صفر بوی عود و اسپند فضای روستا را پر کرد و همه با لبخندهای مهربانش خبر میلاداو را زبان به زبان به گوش آسمان رساندن و آن روز که او را بر محمل نسیم به میعاد نور و ستاره می بردند از آن اتفاق سبز سالها گذشته بود .

آری سردار شهید محمد رضا نامدار در سال 1335آسمان فارس را با قدوم خویش معطر ساخت و با کوله باری از عشق و شور و ایمان پا به عرصة خاک گذاشت . در خانواده ای مذهبی رشد و پرورش یافت و از همان کودکی ، اولین سجده شکر را در ابرگاه نیاز و در آغوش مهربان مساجد به جا آورد . وی تحصیلات خود را تا پایان دورة متوسطه ادامه دادو بعد از دریافت مدرک دیپلم تجربی به خدمت سربازی رفت ، اما با شنیدن فرمان حضرت امام مبنی بر ترک پادگانها به امواج خروشان قیام پیوست و همدوش با امت انقلابی ، استقلال ، آزادی و جمهوری اسلامی را از گلوی آتشین خود فریاد کرد. مسجد آتشیهای شیراز در سالهای خون و فریاد ، محل تجمع یاران انقلاب بود و شهید نامدار فعالیتهای خود را از همان مکان مقدس آغاز کرد .

سردار شهید محمد رضا نامدار پس از پیروزی انقلاب به عضویت کمیتة انقلاب اسلامی در آمد و در ادامه ، تنپوش سبز سپاه را به شوق حراست از اسلام و ایران اسلامی بر تن کرده و خود را آمادة  دفاع از دستاوردها و ارزشهای انقلاب نمود . وی همزمان با آغاز جنگ تحمیلی به سوی جبهه های نور شتافت و با پذیرفتن فرماندهی گردان در عملیات شکست حصر آبادان و محرم شرکت کرد . محور شرهانی در 17 آبان ماه 1361در حالی با این سردار رشید بدرود گفت که عاشوراییان حماسة (محرم) ، فرسنگها آن سوی  جبهة عین خوش پرچم سه رنگ افتخار را بر قلة پیروزی به اهتزاز در آوردند.

آری سردرا شهید محمد رضا نامدار بیلوئی پس از عمری تلاش و مبارزه سرانجلم در عملیات محرم بر اثر اصابت ترکش خمپاره جان به جان آفرین تسلیم کرد و به خیل پر سوختگان مکتب شهادت پیوست و اینک از او خاطراتی زخمی به جای مانده است و گلواژه هایی خونین که روح متعالی و سراسر اشتیاق او را اینگونه به تفسیر نشسته است :

«از شما برادران و خواهران مسلمان می خواهم که مسجدها – که سنگر کوبیدن دشمن است- را خالی نکنید و در نمازهای جمعه و جماعت شرکت کنید . شما ملت غیور ایران هشیار باشید و همانند ریسمان توحید مستحکم شوید . این ریسمان است که شما را از سقوط و شکست نگه می دارد لذا نعمت خدا را شکر کنید .»

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

   سردار شهید سیّد محمّد تقی موسوی

.. ساعاتی از شروع عملیات می گذشت ، خورشید گویی در گرماگرم آن همه جنوب ، تنها داغستان شروه هایش را نثار زمین کرده بود . از آسمان و زمین آتش می بارید و بچه ها در طول مسیر عطش قمقمه هایشان را جرعه جرعه سر می کشیدند سیّد حال و هوای دیگری داشت و چشمان خسته و بی فروغش را به دور دستها دوخته و پا به پای نیروهای خود به پیش میرفت. لبهای خشکیده و تبدار خود را در طاقت سوز عطش ، پشت لبخندهایی مهربان پنهان ساخته و با تکرار نام مقدس آقا ابا عبدالله (ع) به بچه ها روحیه می داد .

فردای عملیات ، گرمای هوا به اوج خود رسیده و قمقمه ها از تشنگی در سایة فانسقه ها خزیده بودند. خوب که گوش می دادی صدای تلاطم آب را از قمقمة سیّد  می شنیدی ؛ از تمام هفت دریا گویی تنها در مشک خالی او ته جرعه ای آب مانده بود . او همان مقدار اندک را برای بچه ها گذاشته بود و در صبوری آن همه نیاز ، عطش آنها ار اگر چه با لب تر کردن فرو می نشاند .

...و آن روز شاید به شکرانة همین دستهای بارانی، ملایک آسمان کام عطشناک او را با جرعه ای از زلال سرخ شهادت فرو نشاندند و سید با لبانی تشنه به خیل عاشوریان هشت سال دفاع مقدس پیوست . سردار شهید سید محمد تقی موسوی در سال 1334 در شیراز در خانواده ای متدین و مذهبی تولد یافت . وی دوران پر خاطرة کودکی را در زادگاه خویش بسر آورد و در هفتمین بهار زندگی در دبستان ناصر خسرو شیرازمشغول به تحصیل گردید شهید دور ة راهنمایی تحصیل را نیز در مدرسة مکتبی گذراند. سپس وارد دبیرستان شد اما قبل از پایان دوره ، با مدرک سوم متوسطه از تحصیل فراغت یافت سردار شهید موسوی که با وجود سن کم در جریان مبارزات قهرمانانه امت اسلامی علیه حکومت ستمشاهی حضوری فعال داشت پس از پیروزی انقلاب نیز با عضویت در بسیج خود را آمادة دفاع از دستاوردهای انقلاب نمود . وی در سال 1361 واندک زمانی بعد از شروع جنگ تحمیلی از طریق بسیج راهی جبهه های حق علیه باطل گردید و با پذیرفتن مسؤولیتهای مختلف قریب به یک سال در جبهه مانده و به انجام امور محوله پرداخت . شهید موسوی در سال 1362 رسماً به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمد و در واحد تبلیغات سپاه شیراز مشغول به کار شد . وی در ادامه با ر دیگر راهی عرصه های خون و حماسه گردید و به عنوان مسؤول دسته در واحد طرح و عملیات به فعالیت پرداخت . این شهید بزرگوار قبل از آن مسؤولیت واحد ادوات را به عهده داشت. وی علاوه بر مسؤولیتهای یاد شده در چندین عملیات از جمله بیت المقدس ، والفجر 8و10 ، کربلای 4و5 و.... بعضاً به عنوان فرمانده گروهان یا جانشین فرماندهی گردان حضور یافت و خدمت ارزنده ای را به انجام رساند .

سردا رشهید سید محمد تقی موسوی سرانجام در 23 خرداد 1367 بر اثر اصابت ترکش خمپاره جان به جان آفرین تسلیم کرد و روح بلند و ملکوتی او آرام وسبکبال در آسمان "شلمچه " به پرواز در آمد.

فرازی از وصیتنامة شهید :

«اکنون که در صحنة آزمایش الهی و در صحنه های کارزار و نبرد درجبهه های حق علیه باطل قرار گرفته ام ، بایستی مشتاقانه به سوی آن روم و خود را بیازمایم و این من زبون را اگر خدا بخواهد به ملکوت اعلی برسانم. »

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهید حیدر علی ملا شفیع

شهید حیدر علی ملا شفیع د رسال 1334 در زرقان فارس دیده به جهان گشود و پس از گذراندن دوران پر نشاط کودکی از پنج سالگی به فراگیری قرآن روی آورد و د رسن شش سالگی پابه پای کودکان محل راهی مدرسه شد . مقاطع ابتدایی و راهنماییی را د رزادگاهش به پایان رساند و جهت ادامة تحصیل د رمقطع دبیرستان ، روانة شیراز گردید و تحصیلات خود را تا اخذ مدرک دیپلم ادامه داد و پس از آن بلافاصله به خدمت سربازی رفت .

 شهید ملا شغیع پس از اتمام دوران خدمت ، در مغازه ای مشغول به کار شد و همزمان با اولین جرقه های طاغوت سوز انقلاب به صفوفو به هم پیوستة مردم انقلابی پیوست و با شرکت در تظاهرات و راهپیمایی ها ، بویژه در جریان 22 بهمن 57 نسبت به انقلاب و شهدای گلگون کفن ،ادای دین نمود.

این شهید گرانقدر پس از پیروزی انقلاب اسلامی با بانویی مهربان و فهیخته ، پیمان همسری بست که ثمرة این پیوند مبارک ، یک فرزند دخت است . وی با تشکیل سپاه پاسداران جهت خدمت به اسلام وو مسلمین وارد این نهاد مقدس و مردمی شد و به تلاش و فعالیت پرداخت . وی علاوه بر آن در خارج از محیط سپاه بویژه در مساجد و تکایا نیز فعالیتهای گسترده ای داشت .

شهید حیدر علی ملا شفیع در جریان تروریسم منافقین پیگیری را در مبارزه با این گروه ملحد آغاز کرد و با اینکه در این مسیر بارها مورد سوء قصد و تهدید قرار گرفت دست از تلاش و مبارزه بر نداشت و به عناوین مختلف به افشای ماهیت پلید آنها پرداخت .

 این شهید بزرگوار در سپاه پاسداران مسؤولیتهای متعددی را عهده دار گردید و نهایتاً با عنوان مسؤول پرسنلی سپاه شیراز خدمت ارزنده و شایانی را انجام داد با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران ، او که پیوسته مهیّای جهاد فی سبیل الله بود وآرزوی شهادت در دل داشت ، پیش از حضور در جبهه توسط منافقین کوردل که همواره او را سد راه خود می پنداشتند در 28شهریور ماه سال 1360 در شیراز ناجوانمردانه ترور شد و به فیض عظمای شهادت نایل آمد. 

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهید حسین مظفری

در آستانة پاییز 1344 کودکی ازتبار سبز سپیدار بر دامان مهربان "سپیدان " شکفت و بار دیگر اشک شوق را اردیدگان همیشه بارانی چله گاه [1]جاری ساخت . این غریبة کوچک را حسین نامیدند . حسین تحت توجهات پدر و مادری درد آشنا مبانی مذهب را فرا گرفت و ازهمان کودکی مسجد محله را جلوه گاه تجلیات عارفانه خود ساخت ودر آغوش مهربان مساجد دوران کودکی را بسر آورد . وی تحصیلات خود را که از ششمین سال زندگی آغاز شده بوددر سال 1362 با دریافت مدرک دیپلم تجربی پایان داد . شهید مظفری از اوایل سال 1361 فعالیتهای پیگیری را با بسیج و هلال احمر آغاز کرده و بعد از گذراندن دوره های مختلف آموزش دربسیج ، دوره امدادگری را نیز در هلال احمر شیراز با موفقیت پشت سر گذاشت و بدین ترتیب خود را آماده دفاع از اسلام وایران اسلامی نمود. وی در هفتم آبان همان سال راهی عرصه های خون و مبارزه گردید و در جبهه کوشک آموخته های خود را به مرحله عمل گذاشت و به عنوان امداد گر خدمات شایانی را به انجام رساند . در اوایل سال 1363 نیز پس از گذراندن دوره های آموزش در پادگان احمدبن موسی (ع) رسماً به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد.

 

سردار شهید مظفری از یکم شهریور 1363 راهی کردستان گردیده و جبهه های غرب را جهت مبارزه بادشمنان خود فروخته منافق برگزید وی به مدت دوسال در منطقه ، انجام وظیفه کرد و به عنوان فرمانده گردان خاطره های ماندگار ازعشق و ایثار ، از خود به یادگار گذاشت . شهید مظفری در این میان ، باراها مورد طعنة تیر دشمن قرار گرفت واز نواحی مختلف بدن مجروح گردید ، از جمله در فروردین 1365 به شدت از ناحیه دست مجروح شده و به سپیدان انتقال یافت ، اما پس از یکروز استراحت مسئولیت بسیج دانش آموزی را به عهده گرفت .

سردار شهید حسین مظفری در مدت زمان حضور درجبهه در عملیاتهای متعددی از جمله نصر 1و2و3و4 شرکت کرد و مسؤولیتهای مختلفی را عهده دار گردید . وی علاوه بر فرماندهی گروهان امام علی (ع) مدتی نیز معاونت گردان حمزه سید الشهداء (ع) از تیپ مستقل امام حسن (ع) را بعهده داشت . عملیات نصر 4 که در منطقه ماووت انجام گرفت به مجروحیت او انجامید . وی در یکی از بیمارستانهای تبریز مورد عمل جراحی قرار گرفت این عاشق شوریده و این بسیجی دلسوخته ، در خلسة شوق ، بیمارستان تبریز را مهبط فرشتگان الهی ساخت و در همهمة دستان سبزی که برای نجات او عاشقانه می کوشیدند ، جان به جان آفرین تسلیم کرد . یازدهم تیرماه 1366 یادمان هجرت خونین اوست .



5. یکی از آبشارهای زیبای سپیدان

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهید عبدالرسول محمّد پور

جاده ای که از کنار گلزار امام زاده حسن فسا می گذرد تو را در پیچ و خم زندگی و در نشیب کوهی سترگ به روستایی نجیب می رساند که فدشکویه اش می نامند . به محض ورود ، نخلهای سر به فلک کشیده و کوچه های کاهگلی روستا تو را مهمان نجابت مردمی می کند که در طول سالیان ؛ فرزندان دلاوری را در دامان خود پرورش داده و تقدیم اسلام و انقلاب نموده اند که هر یک از جمله حماسه سازان هشت سال دفاع مقدس بوده اند .

سردار شهید عبدالرسول محمّد پور در سال 1344 در چنین حال و هوایی دیده به جهان گشود ودردامان پر مهر پدر و مادری با ایمان پرورش یافت . از شش سالگی پا به دبستان گذاشت و دوران مختلف تحصیل را تا سال سوم دبیرستان ادامه داد. وی در ایام شکوهمند انقلاب در جریان مبارزات مردمی علیه رژیم ستمشاهی قرار گرفت و با شرکت در تظاهرات و راهپیمایی ها و تکثیر و توزیع اعلامیه های حضرت امام در مبارزات حق طلبانه بیش از پیش اهتمام ورزید تا آنجا که تأکید او در مداومت فعالیتهای ضد رژیم به اخراج وی از مدرسه انجامید .

پس از پیروزی انقلاب نیز دست از تلاش و مبارزه برنداشت و پس از گذراندن دوران آموزش بیسج در اول خرداد 1360 به جبهه اعزام شد وبه خیل رزمندگان مکتب ولایت در ایستگاه 7 آبادان پیوست . درتاریخ یکم آذر ماه 1360 رسماً به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمد و تن پوش سبز و مقدس سپاه برازندة قامت رسای اوگردید . در اواخر همین سال برای سرکوب شورش خوانین محلی در فیروزآباد به این منطقه مأموریت یافت و پس از بازگشت ، غرب کشور را جهت ادامه مبارزه برگزید . وی مدت دوسال در واحد اطلاعات و عملیات سپاه "بانه" به انجام وظیفه پرداخت و در جریان مبارزه با اشرار و ضد انقلاب به شدت مجروح گردید و در بیمارستان مسلمین شیراز بستری و مورد عمل جراحی قرار گرفت .

وی در سال 1361 سنّت حسنه حضرت رسول (ص) را به جا آورد و همسری شایسته و وفادار برگزید که ثمرة این پیوند فرخنده سه فرزند می باشد که آخرین یادگار شهید بعد از شهادت او تولد یافت .

سردار شهید محمّد پور در طول هشت سال دفاع مقدس جبهه های غرب و جنوب را عرصه مبارزات خود قرار داده و در عملیاتهای مختلفی از جمله فتح المبین و والفجر 10 شرکت کرد. وی در زمان شهادت ، معاونت حفاظت و اطلاعات لشکر 33 المهدی را بعهده داشت که خاطرة قهرمانی های او در گردان فجر را هرگز یاران و همرزمان دلسوخته اش از یاد نخواهند برد .

بیست و هشت اسفند ماه 1366 یادمان پرواز ملکوتی اوست . آری سردار شهید عبدالرسول محمّد پور پس از عمری تلاش و مبارزه سرانجام در عملیات والفجر دو در حالیکه برای شکار تانکهای دشمن به سوی انها می تاخت مورد اصابت گلوله قرار گرفت و با پیکری پاره پاره به دیدار دوست شتافت .

فرازی از وصیتنامة شهید :

« از شما می خواهم که به ریسمان الهی چنگ بزنید و متفرق نشوید هرچند اختلاف سلیقه و نظر وجود دارد و وجود خواهد داشت اهداف مشترک ، اعمال مشترک و نظرات مشترک باید درخت انسجام شود و از آن میوه اتحاد ببارآید . از خواهران و برادرانم می خواهم که سنگر فضیلت وعلم را رها نکنند و افتخار خدمتگذاری به امت اسلامی را کسب نمایند . »

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهید میثم کوشکی

در آتشباران مرداد 1362، مردی از قبیلة اشراق بر دستهای مردم قدر شناس جهرم تشییع و در گلزار شهدای فردوس این شهر به خاک سپرده شد . بر تابوت منور او که با پرچم سه رنگ افتخار آزین شده بود نامی آشنا به چشم می خورد که بر سپید کاغذ این گونه نقش بسته بود : شهید میثم کوشکی تاریخ شهادت 1/5/1362. تمام افتخارات و رشادتهای این سردار رشید اسلام در قناعت نامی خلاصه شده بود . غریب بود و از دورها می آمد اما آنها که می شناختندش لحظه ای آرام و قرار نداشتند .

تیپ حماسه آفرین المهدی (عج) با نام بزرگ مردانی چون شهید جاویدی ، شهید اسلامی ، شهید بدیهی و صدها شهید جان بر کف دیگر ،سند افتخار مردمی است که لحظه ای از پا ننشستند و برای دفاع از اسلام و میهن مقدس اسلامی تا پای جان کوشیدند .

سردار شهید میثم کوشکی از یاران سلحشور المهدی (عج)در سال 1341 در خانواده ای متدین و مذهبی دیده به جهان گشود.دوران مختلف تحصیل را در زادگاه خود – جهرم – پشت سر گذاشت و نهایتاً با دریافت مدرک دیپلم از تحصیل فراغت یافت . وی که در دوران پرشکوه انقلاب، در فعالیتهای سیاسی و انقلابی حضوری چشمگیر داشت پس از پیروزی انقلاب نیز با گذراندن دوره های مختلف آموزش در بسیج ، خود را آمادةدفاع از اسلام و میهن اسلامی و با یاری و همتی بزرگوارانی چون شهید مجتبی صفر زاده ، گروه رزمجوی شهید مدرس را تشکیل داد. حضور در جبهه آبادان (کوی ذوالفقاری )اولین مأموریت شهید با کروه یاد شده بود که این مأ موریت از تاریخ 25 /11/59 شروع وبا فداکاریها و از جان گذشتگیهای این جان بر کفان مکتب ولایت در تاریخ 25 /11/60 به پایان رسید.وی در مرداد ماه 1360 رسماًبه عضویت سپاه پاسداران در آمد و مسؤولیت حساس  اطلاعات را عهده دار گردید.

سردار شهید میثم کوشکی از آن پس به طور مداوم و مستمر در جبهه حضور یافت و در عملیاتهای مختلفی از جمله فتح المبین ووالفجر2 شرکت کرد . وی در عملیات فتح المبین هدف تیر بار دشمن قرار گرفت و به شدت مجروح گردید اما پس از بهبودی نسبی بار دیگر به سوی عرصه های خون شتافت و با پذیرفتن مسؤولیتهای مختلف ، گامهای مؤثری را در پیشبرد اهداف جنگ برداشت . وی قبل از شروع عملیات والفجر2 در واحد اطلاعات و عملیات تیپ المهدی (عج) به انجام امور محوله پرداخت و از آنجا که تیپ ، در منطقه کوهستانی در غرب مأموریت داشت مسؤولیت شهید بسیار خطیر و با دشواریهایی همراه بود اما او که جانی مشتاق و شیفتة خدمت داشت ، سختکوش و پر تلاش به امر شناسایی مبادرت ورزید و زمینه رابرای حضور رزمندگان همیشه پیروز مهیا ساخت .وی در عملیات والفجر 2 با عنوان مسؤول محور انجام وظیفه کرد و هدایت نیروهای گردان را بر عهده گرفت .

ارتفاعات "حاج عمران " در یکم مردادماه 1362 با مردی بدرود گفت که سالیانی عزیز از عمر پر بار خود را در خدمت به اسلام و امت اسلامی گذرانده بود . عملیات والفجر 2خاطرة رشادتها ، دلاورمردیها و یادمان پرواز ملکوتی اوست .

هرگز نمیرد آنکه نمیرد دلش زنده شد به عشق    ثـبـت اســت در جــریـدة عــالــم دوام مـا

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردارشهید جلال کوشا   

سردرا شهید جلال کوشا در پاییزان سال 1340 در جهرم و در خانواده ای متدین و مذهبی دیده به جهان گشود . دستهای پر عطوفت خانواده ، اورا از همان کودکی به آغوش مهربان مساجد سپرد تا با صدای دلنشین خویش عطر اذان را به گلدستة نخل های سر به فلک کشیدة جهرم بپراکند .

وی تحصیلات خود را از سن شش سالگی آغاز کرد و بعد از گذراندن دوران تحصیل وارد دبیرستان شد . فعالیتهای سیاسی و انقلابی وی از همین زمان آغاز گردید و او که دل به پیر فرزانه بسته بود با تکثیر و توزیع اعلامیه های حضرت امام (ره)وسازماندهی تظاهرات و راهپیماییها نقش چشمگیری را در فعالیتهای انقلابی امت اسلامی ایفا کرد. شهید جلال کوشا در جریان همین مبارزات در یازده فروردین ماه 1357 توسط نیروی خود فرختة رژیم دستگیر و راهی زندان گردید؛اما اندک زمانی بعد از آزادی از زندان ، بار دیگر به محلة مسجد نوکه پایگاه فعالیتهای وی محسوب می شد به ارشاد جوانان و ماهیت رژیم پرداخته و فعالیتهای دامنه دار خود را بار دیگر آغاز کرد .

شهید جلال کوشا بعد از پیروزی انقلاب وارد کمیته های محلی گردیدو درهمان زمان ، آخرین سالهای تحصیل خودرانیز در دبیرستان «خواجه نصیر »به پایان رساند . وی پس از اخذ مدرک دیپلم به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمد و چندین ماه در سپاه جهرم و خفر انجام وظیفه کرد .

سردار شهید جلال کوشا در طول هشت سال دفاع مقدس با پذیرفتن مسؤولیتهای مختلف از جمله مسؤولیت اطلاعات و عملیات تیپ المهدی (عج)در عملیاتهای متعددی از جمله فتح المبین ، بیت المقدس ، خیبر و... شرکت کرد و در این میان پیکر نازنین او بارها مورد طعنة تیر خشم دشمن قرار گرفت . این شهید بزرگوار با آنکه زخم چندین عملیات را بر تن داشت در عملیاتهای دیگری ا زجمله والفجر و بدر نیز شرکت کرده و هرروز عاشق تر از پیش به دنبال گمشدة خویش ، گوشه گوشة خاک جنوب را در نوردید تا آنکه در سحر گاه خونین 26 اسفند 1363 "شرق دجله "را مهبط فرشتگان رحمت ساخت و خود در هلهلة آتش و باروت شاهد شهادت را در آغوش کشید .

پیکر مطهر سردار شهید طی مراسمی با شکوه ، بر دستهای اما شهید پرور جهرم تشییع و در گلزار شهدای فردوس این شهر به خاک سپرده شد .

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهید محمّد کشتکار

وقتی که تیر به بازویش خورده بود ، به او گفتم : ای کاش تیر کمی رد میکرد و به بازوهایت نمی خورد. با همان لبخند همیشگی دست به شانه ام زد و گفت حاجی ؛ من لایق نبودم وگرنه اگر خدا مرا دوست می داشت کمی این طرفتر می خورد و با انگشت به روی قلبش اشاره کرد و گفت این ... جا!! مدتها بعد وقتی که از این دنیای خاکی و پوشالی چشم پوشید و به دیدار او رفتم ، پیکر غرقه به خونش با هزار زبان با من سخن می گفت . پیراهنش را که باز کردم دیدم دقیقاً تیر به همان جائی اصابت کرده است که او اشاره کرده بود و به قول خودش معلوم بود که خدا خیلی دوستش داشته است .

سردار شهید محمد کشتکار در سال 1336 در روستای صادره لامرد دیده به جهان گشود و تحت توجهات پدر مهربان و فرهیخته کلامی نورانی الهی را آموخت و با مبانی مذهب و احکام آشنا گردید. وی تحصیلات خود را تا سوم راهنمایی ادامه داد اما به علت مشکلات خانواده از ادامة تحصیل باز مانده و جهت امرار معاش به کارهای مختلفی اشتغال ورزید . شهید کشتکار در جریان انقلاب با شرکت در تظاهرات و راهپیمایی ها در فعالیتهای انقلابی حضوری چشمگیر داشت و پس از پیروزی انقلاب نیز با پوشیدن لباس سبز سپاه رسماً به عضویت این نیروی مردمی در آمد تا دین خود را به اسلام و انقلاب ادا نماید . وی پس از مدتی به فرماندهی سپاه علا مرودشت منصوب گردید و خدمات ارزنده ای را به انجام رساند . وی همچنین مدتی فرماندهی سپا اشکنان را عهده دار گردید و مدتی نیز به عنوان مسؤول آموزش عقیدتی و معاونت قضایی انجام وظیفه کرد.

سردار شهید محمد کشتکار علاوه بر مسؤولیتهای یاد شده ، درجبهه نیز در عملیاتهای مختلف شرکت کرده و مسؤولیتهای خطیری را عهده دار گردید .وی در عملیات کربلای 5 فرماندهی گردان غواص حضرت رسول (ص) را به عهده داشت و این در حالی بود که در عملیات بدر و والفجر 8 با عنوان فرمانده گروهان انجام وظیفه کرده بود. این سردار شهید و این بسیجی مخلص در مدت زمان حضور در جبهه ، در عملیاتهای مختلفی از جمله شکست حصر آبادان ، خیبر ، بدر ، وافجر 8 و کربلای 4و5 شرکت کرد و در این میان پیکر نازنینش بارها مورد اصابت تیر و ترکش دشمن قرار گرفت ، از جمله در شهر بوکان به شدت از ناحیة بازو مجروح گردید .

سردار شهید کشتکار در نوزده دیماه 1365 در حالی با سرزمین خونرنگ شلمچه بدرود گفت که سلحشوران کربلای 5 – اگر چه با تقدیم هزاران شهید گلگون کفن – پرچم فتح و پیروزی را آن سوی مرزهای ایران اسلامی به اهتزاز در آوردند.

آنچه در مطلع یادنامه از نظر گذشت خاطرة کوتاهی بود از زبان بسیجی دلسوخته حاج کشتکار برادر شهید محمد کشتکار و آنچه اینک از مقابل چشمهای آشناییان خواهد گذشت فرازهایی است از وصیتنامة خونین شهید که به عنوان حسن ختام تقدیم می گردد:

«می بایست تا پیروزی قطعی اسلام بر کفر جهانی و نشر آن در سراسر کرة زمین به مبارزه ادامه داد و تمام مستضعفین جهان را از بند مستکبرین نجات داد آنچه که اسلام را تهدید به شکست می کند تحریف اسلام و قوانین آن و تفرقه بین مسلمین است . تنها روحانیت است که می تواند اسلام را از تحریف و التقاط حفظ کند . از برادران و خواهران مسلمان می خواهم برای تقویت ایمان ، قرآن را زیاد بخوانند که قرآن و دعا بهترین وسیله است برای تقویت ایمان . »   

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهید حبیب الله کریمی ده بهی

در اسپند سوزان زمستان سال 1336 در آبادان – دیار خون و آتش – سومین فرزند خانواده دیندار و مؤمن بعد از روزها انتظار ، قدم برخاکدان هستی نهاد . پدرش اسماعیل سالها پیش از تولد او ، در سفر کربلا ، در تربت مطهر حبیب بن مظاهر حضور یافته و به شفاعت این یاور صدیق اباعبدالله (ع) پسری را از خدا طلب کرده بود . بعد از سالها که دعای وی مستجاب گردید به نیّت نام مقدس آن پیر عاشورایی ، فرزند نورسیده خود را حبیب نامید. حبیب تحصیلا ت خود را از پنج سالگی در دبستان "سلطانی " آبادان آغاز کرد و پس از سالها تلاش و کوشش با اخذ مدرک دیپلم طبیعی از دبیرستان دکتر فلاح آبادان ، نتیجه زحمات خود را دریافت داشت وی در سال 1356 و اندک زمانی قبل از پیروزی انقلاب به خدمت نظام در آمد و با درجه گروهبانی در نیروی زمینی ارتش مشغول خدمت گردید . او که از سالها قبل دل به انقلاب و پیر فرزانه انقلاب سپرده بود با ارشاد و راهنمایی سربازان هم دوره خویش آنان را از گشودن آتش برمردم انقلابی منع کرده ، خود نیز با نادیده گرفتن اوامر فرماندهان ، انزجار خود را ازرژیم اعلام داشت .

وی پس از پیروزی انقلاب به عضویت کمیته 48 شرکت نفت آبادان در آمد و همزمان با شروع جنگ تحمیلی از عضویت این کمیته خارج شده و به همراه خانواده به شهر شیراز عزیمت نمود . وی در این شهر به تن پوش سبز سپاه ملبس گردید و پس از ماهها تلاش بی وقفه اولین بار درتاریخ 18 آبان 1361 راهی میادین نبرد گردید و با پذیرفتن مسؤولیتهای مختلف سالهای سال به طور مداوم در جبهه حضور یافت . این سردار رشید و این پاسدار جان برکف با پذیرفتن فرماندهی تیپ توپخانه 63 خاتم الانبیا(ص) در غالب عملیاتهاشرکت کرد و با آنکه چندین بار ازجمله در عملیات والفجر 3 و بیت المقدس به شدت مجروح گردید از حرکت باز نایستاد و همچنان سخت کوش و پرتلاش به مبارزات بی امان خود ادامه داد . وی علاوه بر حضور مستمر در جبهه در سال 1365 مأموریت انتظامات و حفاظت از حجاج ایرانی درمکه و مدینه را بعهده داشت و در این مقام بار دیگر با حضرت رسول (ص) و ائمه معصومین (ع) و شهدای صدر اسلام تجدید عهد کرد که تا آخرین نفس به جهاد ومبارزه ادامه دهد . در قسمتی از سفرنامة شهید که آن را به شوق این سفر روحانی نگاشته است چنین می خوانیم :

« خداوندا! تو راسپاس می گویم که مرا در برهه ای از آفریدی که معنی واقعی زائر بودن را درک کنم ، تا بتوانم خانه تو را ببینم و انشاءلله که معرفتش را در این سفر پیدا کنم تا بتوانم به ملاقات صاحب خانه نیز بشتابم . »

پس از سالها تلاش خستگی ناپذیر سرانجام در شکوفه باران فروردین 1366 و درجریان عملیات کربلای 8 سر بر آسودن گاه خاک شلمچه گذاشت و به پاس وصال آخرین سجده شکر را در بارگاه لایزال به جا آورد و با سعی مشکور و اجر مقبول جان عاریت را تقدیم حضرت دوست نمود .

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهید علی محمّد کرمی ابوالوردی

در یکی از روزهای آفتابی سال 1339 در روستای جشنیان مرودشت کودکی دیده به جهان گشود که اسامی مبارک محمّد وعلی زیبنده نام او شد . علی محمّد دوران کودکی را در زادگاه خود گذراند و تحت توجهات پدر و مادر دلسوز و فرهیخته خود الفبای معرفت را فرا گرفت . در دوران تحصیل با شنیدن اولین زمزمه های انقلاب به صفوف بهم فشرده قیام پیوست و در مبارزات ضد رژیم و فعالیتهای طاغوت ستیز شرکت کرد که همین امر به اخراج وی از مدرسه انجامید اما به هر تقدیر باردیگر به تحصیل روی آورد و سرانجام با دریافت مدرک دیپلم به تحصیلات خود پایان داد .

شهید کرمی ابوالوردی پس از پیروزی انقلاب با گروه شهید فقیهی در دانشگاه شیراز شروع به همکاری کرد و امور فرهنگی دانشکده پزشکی را بعهده گرفت . با شروع جنگ تحمیلی به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمد و بعد از گذراندن آموزشهای لازم به گروه چریک های جنگلهای نامنظم پیوست . وی چندین سال همدوش با شهید دکتر چمران به دفاع از اسلام وانقلاب پرداخت اما پس از شهادت دکتر چمران از طرف سپاه پاسداران به کشور لبنان مأموریت یافت و در شهر بعلبک در پست معاونت اطلاعات و عملیات ، فعالیتهای نوینی راآغاز کرد. از آنجا که صهیونیزم جهانی بر نقش حساس و کلیدی وی واقف بود در صدد خاموش کردن این شعله فروزان برآمد و برای سر پر شور این بسیجی مبارز جایزه تعیین کرد شهید کرمی در مدت زمان حضور در لبنان بارها مورد تعقیب و سوء قصد دشمن قرار گرفت اما او که با روحیه ای متعالی و مشتاق زندگی را به شوق شهادت می زیست ، سخت کوش و مبارز به فعالیتهای خود ادامه می داد . در قسمتی از وصیت نامة خونین خویش ، غم مویه هایش را در فراق میهن و درشوق شهادت این گونه برسپید سکوت می نگارد : « نمی دانم که این بدن ضعیف به وطن یا سرزمین اسلامی ام باز می گردد ویا تکه تکه و چاک چاک می شود و شاید اصلاً بدنی نماند ومانند صدها شهید گمنام مفقود در کربلای ایران و خارج ازمرزها و در راه هدف در بیابانها برروی شن های داغ و تفتیده بماند اما دراین راه ، خود را نمی بینم و تنها خدا رامی بینم . مگر حسین زهرا(ع) در عاشورا نفرمود که اگر دین جدم پیامبر با کشته شدن من باقی می ماند پس ای شمشیرها و ای نیزه هابر بدنم فرود آیید و بدنم را تکه تکه کنید . حال اگر دین اسلام با جهاد و به خون خفتن من زنده می ماند پس ای خمپاره ها و ای رگبار مسلسلها در بدن ما ببارید و بدن مارا قطعه قطعه کنید که مادر سنگر مانده ایم وآماده ایم .»

شهید کرمی پس از چندین سال مبارزه مداوم در خارج از کشور در سال 1367 و همزمان با پایان جنگ تحمیلی به میهن اسلامی باز گشت و با پذیرفتن مسؤولیت اطلاعاتد و عملیات سپاه سلماس (آذربایجان غربی ) مبارزات حق طلبانه را در جبهه ای دیگر ادامه داد . سراسر زندگی پر نور و برکت این سردار رشید و مخلص انقلاب ، مملو از عشق و شور و رشادت است ، افسوس که این مختصر را توان بیان آن همه رشادت وایثار نیست .

سردار شهید کرمی ، سرانجام در 28 تیرماه 1369 زخم فراق را بادیدار دوست مرهم نهاد و به همراه جمعی از همرزمان شقایق پیشه اش ، آخرین گلوله های خشم منافقین کور دل در کردستان را بهانه ساخته و با پیکری خونین به خیل شهیدان پیوست . بار دیگر در پایان این مقال ، گلواژه هایی از وصیت نامة این عاشق واصل را مویه می کنیم .

 « با شما مردم یک سخن دارم ، اگر دست از انقلاب و ولایت بردارید و یا بی تفاوت بمانید ، شهدا روز محشر جلوشما را خواهند گرفت . و ای مسؤولین ! شما به واسطة خون عزیزان شهید و جانباز روی کار آمدید و مسؤولیت وجایگاه گذشتگان را بعهده گرفتید . مصلحت اندیشی نکنید و سازش و بی تفاوتی را کنار بگذارید و سخت و مقاوم باشید .»

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهید جواد کامیاب

شهید جواد کامیاب د ربرگریزان سال 1337 د رشیراز و در خانواده ای منوّر به نور ایمان چشم به جهان هستی گشود . به علت فوت نابهنگام پدر از سن چهر سالگی تحت سرپرستی عمویش قرار گرفت و از همان ابتدا با رنجها و مشکلات دست و پنجه نرم کرد.

هر چند تحصیلات خود را تا اخذ مدرک دیپلم ادامه داد امّا در کنار تحصیل ،اوقات فراغت را در فروشگاهی به کار پرداخت تا در تأمین هزینة زندگی یاریگر خانواده باشد .

فعالیت سیاسی شهید از سال 1356 آغاز شد و او خود را شبانه روز وقف اسلام و انقلاب نمود . وی با شرکت مستمر در فعالیتهای انقلابی و پخش اعلامیه ها و نوارهای سخنرانی حضرت امام (ره) کوشید تا اذهان جوانان را بیش از پیش با ماهیت پلید رژیم ستمشاهی آشنا سازد . با پیروزی انقلاب به عضویت بسیج درآمد و پس از آن به سلحشوران جان بر کف سپاه پیوست .

شهیدکامیاب در جریان تروریسم منافقین ، مبارزات پیگیری را با این گروهک ملحد آغاز کرد و با اینکه در این مسیر بارها مورد سوء قصد و تهدید آنان قرار گرفت دست از تلاش بر نداشت و در مجالس و محافل مختلف به افشا ی ماهیت پلیدآنها پرداخت .

سردار شهید جواد کامیاب همزمان با آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران عاشقانه به سوی جبهه های نور شتافت و تا لحظة شهادت در اکثر عملیاتها شرکت کرد. وی در مدت زمان حضور در جنگ با عنوان فرماندة گردان در غالب عملیاتهایی که تا فروردین 1361 انجام پذیرفت شرکت کردو از هر عملیات زخمی به یادگار برداشت تا آنکه در جریان عملیات فتح المبین عمیق ترین زخم اشتیاق را بر جان پذیرفت و در هلهلة باران «تیغ و ترانه» به دیدار دوست شتافت . خاک خونرنگ"شوش " در تاریخ چهارم فروردین 1361 مهبط فرشتگانی بود که به تعزیت آفتاب مغموم این شهر آمده بودند . در پایان گزیده ای از وصیت نامة شهید را تقدیم می داریم :

«همان طور که امام امت خمینی بت شکن فرمودند:«اسلام است که مارا پیروز کرد . »از دوستان و خانواده می خواهم که در مرگ من هرگز ناراحت نباشند چونکه ناراحتی شما باعث خوشحالی دشمنان خواهد شد و بجای ناراحتی اگر در توان دارید به جنگ دشمن بروید و نگذارید اسلام تنها بماند . بعد از مرگ من هیچ گونه تجملات نمی خواهد که بجا آورید و اگر ممکن باشد مرابا لباس سپاه بخاک بسپارید واگر هم ممکن نباشد دست کم آرم سپاه را برکفن من بگذارید . »

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهید احمد قناعتی

بعد از سالها انتظار در انبوه غمی ماندگار که برشانه هایش سنگینی می کرد در آن شب خاموش فرصت کوتاهی یافت تا با بچه های گروهان دوم از گردان امام حسین (ع) که فرماندهی آنها را به عهده داشت گپ کوتاهی بزند و حرفهای صادقانه ای را باآنها درمیان بگذارد ، حرفهایی که شاید هیچ گاه بر زبان نرانده بود. حرفهایی که بوی چلچله می داد و بوی پرواز. همة بچه ها یک دل و یک زبان عهد کردند که تا آخرین نفس همراه او باشند و این گونه در حنابندان زخم با سالار شهیدان تجدید عهد کرده و خود رابرای عملیات فردا اماده کردند . نمی دانم شاید در آن شب اشک افشان این جملات را که امروز در وصیتنامة خونین او با زبان بی زبانی با هر دلسوخته ای سخن می گوید برزبان راند :

« شهیدان رفتند و شما ای پیام رسانان خون شهدا! ای کسانی که رسالت زینبی بردوش دارید! پیام ما را به گوش جهانیان برسانید وآن حاکمیت الهی است . ای پیام رسانان خون شهیدان!بدانید که استکبار جهانی از شرق و غرب و منافقین و مفسدین در راه شیطان جهاد می کنند وشما بادوستان شیطان بجنگید .ای برادران و ای پیروان حسین (ع) شهادت در راه خدا فوز عظیم است و همین خونهاست که تسریع کنندة ظهورحضرت مهدی (عج) می باشد. »

و سرانجام در فردایی خونین پس از 5/4 سال حضور مداوم در جبهه و شرکت در عملیاتهای مختلف ، چون شقایقی شرخ بردامان زخمی "فاو"شکفت و عاشقانه شاهد شهادت را در آغوش کشید .

آری سردار شهید احمد قناتی در تاریخ 18 اسفند 1364 و در عملیات والفجر8 در اثر اصابت ترکش خمپاره به آرزوی دیرینة خود رسید و بال در بال ملایک در آستان قرب الهی منزل گزید . با مرگ سرخ او ، سر و قامتی دیگر برخاک تفتیدة جنوب فرو افتاد تا سند پایندگی امتی باشد که به شهید و شهادت ایمان راسخ دارد. شهید قناتی در سال 1338 در شهر شیراز ودرخانواده ای متدین و مذهبی زاده شد و تحت توجهات پدر و مادری مهربان پرورش یافت . وی تحصیلات خود را تا سال سوم راهنمایی ادامه داد و مدتی بعد در بحبوحة انقلاب در جریان حرکات توفندة امت اسلامی علیه حکومت ستمشاهی قرار گرفت . او فردی رئوف ، مهربان و متین بود و به ائمه معصومین (ع) خصوصاً اباعبدالله الحسین (ع) ارادتی خاص داشت چنان که در قسمت دیگری از وصیتنامة خود در بزرگداشت مقام شهید چنین می نویسد:

« از همگی می خواهم که عزاداری برای ائمه به خصوص امام حسین (ع) را فراموش نکنید و در روز تشییع جنازه ام برای امام حسین سینه بزنید .»

و آن گونه که وصیت کرده بود در بهاران 1365 و در شکوفه باران تغزل بر دستهای هزاران عاشق دلسوخته تشییع و در گلستان دارالرحمة شیراز به خاک سپرده شد .

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهید محمّد قنادی

به سال 1329 در شیراز ودر جوار مرقد مقدس سید علاءالدین حسین – آستانه – کودکی قدم به خاکدان هستی نهاد که او را محمّد نامیدند واز بدو تولد با قرآن و معارف اسلامی آشنایش کردند .

شهید قنادی پس از گذراندن دوران کودکی ، درهفت سالگی روانة دبستان شد و تحصیلات خود را تا اخذ مدرک دیپلم با موفقیت ادامه داد و بلا فاصله پس از آن به پوسیدن لباس سربازی مفتخر گشت و این دورة دوساله رابا سرافرازی به پایان رساند . سردار شهید محمد قنادی در بحبوحة قیام و انقلاب آزادیخواهان مسلمان با لبیک به ندای خمینی کبیر(ره) پا به مبارزه پرداخت . با شروع جنگ تحمیلی میدان را خالی نگذاشت ودرکنار بزرگ مردانی چون شهید دکتر چمران درستاد جنگهای نامنظم چریکی به هدایت و فرماندهی رزمندگان اسلام همت گماشت و پس از شهادت مظلومانة دکتر مصطفی چمران با حضور در تیپ امام سجاد (ع) در کسوت یک بسیجی مخلص بردشمن زبون تاخت وپس از مدتها تلاش و مبازره رسماً به عضویت سپاه پاسداران درآمد.

سردار شهید محمد قنادی در طول حیات پربار خود ودرزمان حضور در جبهه ، چنان خلاقیت و رشادتی از خود نشان داد که مسؤولیتهای مهمی چون فرماندهی خط آبادان ، مسؤولیت گردان حضرت فاطمه (س) ، جانشینی سپاه ناحیة بندرعباس و ... برعهدة وی گذارده شد و او با شرکت در عملیاتهای رمضان ، محرم ، خیبر ، بدر ، والفجر ، 1و 2 و 4 و 8 خاطراتی سبز از خویش بر جای گذاشت وسرانجام پس از سالها تحمل درد و فراق در 22 بهمن سال 1362 در طی عملیات تاریخی والفجر 8 روح بلندش از خاکدان دنیا به ملکوت اعلی پیوست و پاداش مجاهدتهاش خود را دریافت کرد. پیکر زخم احینش در تاریخ 28 بهمن 64 بردستهای امت شهید پرور شیراز تشییع و درکنار دیگر همرزمان به خون خفته اش به خاک سپرده شد .

در پایان با امید به اینکه از رهپویان راه سرخ او باشیم ، گوشه ای از وصیتنامة خونینش را تقدیم می داریم :

«شهادت اسلحة برّانی است که هیچ دشمن و قدرتی نمیتواند در مقابل آن مقاومت کند. کسی که آماده شهادت می شود قادر است بزرگترین قدرتها را به زانو در آورد . امروز اسلحة شهادت ، طاغوتیان و ابرقدرتها را به زیر کشانده و همة معادلات جهانی را برهم زده اند.»

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهید علی اکبر قائمیان

هر دل شوریده ای با شنیدن نام جهرم وفسا به یاد حماسه آفرینی های رزمندگان سلحشور می افتد که نامشان با نام تیپ همیشه پیروز المهدی (عج) در آمیخته است ؛ بزرگمردانی که گوشة خاک جنوب و عرب شاهد قهرمانیها و دلاورمردیهای آنهاست . دراین مختصر نیم نگاهی به زندگی یکی از دیگر سرداران حماسه ساز المهدی (عج) داریم :

سردار شهید علی اکبر قائمیان در سال 1341 درجهرم چشم برابیآسمان گشود وباشکفتن اوّلین گل لبخند برگونه های آفتابیش ، بوستان آغوش پدر و مادری دلسوخته بر وی گشوده شد ودردامان عطوفت این دو بزرگوار پرورش یافت . از همان اوان کودکی اوّلین آیات نوربرزبان مبارک او جاری شد و روح لطیفش در چشمه سار قرآن و نماز تطهیر یافت . وی از شش سالگی قدم در راه کسب علم دانش گذاشت و پس از گذشت چندین سال ، با دریافت مدرک دیپلم اقتصاد از تحصیل فراغت یافت .

شهید علی اکبر قائمیان فعالیتهای سیاسی و انقلابی خود را ازدوران دبیرستان آغاز کرد و پس از طلوع فجر انقلاب به افتخار این پیروزی بزرگ به خیل سبز پوشان سپاه پیوست وچندین سال با جدّیّت تمام انجام وظیفه کرد. وی اندک زمانی بعد از شروع جنگ به همراه جمعی دیگر از سلحشوران خطّة فارس به جمع حماسه آفرینان طریق القدس پیوست و شجاعانه در عملیات آزادسازی بستان شرکت کرد . این شهید بزرگوار پس از اتمام عملیات به جهرم بازگشت و همزمان با غائلة خوانین محلی در فیروزآباد به این منطقه مأموریت یافت . وی پس از پایان مأموریت و تلاشهای موفقی که در سرکوبی اشرار و خوانین انجام داد ، باردیگر به سوی جبهه های حق علیه باطل شتافت وبا پذیرفتن مسؤولیت خطیر اطلاعات و عملیات در چندین عملیات از جمله فتح المبین و والفجر 1 شرکت کرد.

در تیرباران تابستان 1362 از آنجا که تیپ المهدی به منطقه غرب مأموریت یافته بود ، مسؤولیت سنگین وی آغاز گردید و روزهای متوالی قبل از شروع عملیات وظیفة خطیر شناسایی دشمن رابه نحو احسن انجام داده و سختکوش و استوار به انجام امور محوله پرداخت .

ساعاتی پس از شروع عملیات ، زحمات چندین ماهةاو و همرزمان صبورش درواحد اطلاعات و عملیات به ثمر نشست و عملیات پیروزمند والفجر 2 در کوههای سر به فلک کشیدة حاج عمران با موفقیت انجام پذیرفت امّا روح ناصبور این سردار جان برکف که سالیان عمر پر برکت خویش را درآروزی شهادت زیسته بود لحظاتی قبل از آزاد سازی پادگان حاج عمران ، از قفس تن آزاد و راهی دوردست آسمان گردید . دوم مرداد 1362 یادمان پرواز ملکوتی این عاشق واصل است .

... وبدینسان سردار شهید علی اکبر قائمیان بردار عشق ، اناالحق گویان به دیدار دوست شتافت . پیکر مطهر این سردار رشید جند روز پس از شهادت طی مراسمی باشکوه در جهرم تشییع و در گلزار شهدای فردوس این شهر به خاک سپرده شد ودرکنار دیگر همرزمان شقایق پیشه ای سر برآسودن گاه خاک نهاد

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهید اکبر فرهادی 

بعدازروزها انتظار در انبوه غمی ماندگار که عمریست بر شانه هایم سنگینی میکند امروز عصر را به زیارت گلزار شهدای فردوس اختصاص دادم . راه که میروی آسمان با تو می آید ، به گلزار که میرسی با احتیاط قدم بر میداری فکر میکنی به شلمچه رسیده ای ، نگاهت آرام آرام بر روی چهره هایی آفتابی می لغزد و در ناگهانی سرخ دیروزها ی خون و خاطره را تکرار می کنی . یاد بچه های تیپ المهدی (عج) می افتی خودت را فراموش می کنی و با (مرتضی)با (شهید اسلامی ) ، شهید کوشکی و... هم پیاله می شوی ، یک لحظه به خودت می آی بر مزار گلگون کفنی از خطّة نخل خیز جهرم ایستاده ای ، زندگینامة خودت را که بر روی سنگی ستبر حک شده است مرور می کنی : آرامگاه سردار شهید اکبر فرهادی ، فرزند میرزا بابا ، متولد 1336 که پس از عمری جهاد و مبارزه در تاریخ 3/5/1362در محور "حاج عمران " به مقام رفیع شهادت نائل آمد.

انگار کمی دیر کرده ای ، نزدیک به شانزده سال است که شهید فرهادی در لبخندی معصوم خلاصه شده است . لبخندی که خلاصة عشق است .؛ خلاصة آفتاب است ؛ خلاصة تمام خوبیهاست .

لبخندتو خلاصة خـوبـیهاست          لختی بخند ، خنده گل زیباست

پیشانیت تنفس یک صبح است        صبحی که انتهای شب یلداست

آنچنان غرق تماشای فضایی که آسمان در چشمهایت خیره مانده است ،از تمام دنیا دل کنده ای که پیرمردی دوباره سلامت میکند ؛

سلام از ماست پدرجان !

می داند که دنبال خودت می گردی ،با جملاتی کوتاه و شکسته و گاه نامفهوم از خصوصیات اخلاقی شهید می گوید:

«پسر میرزا باباست ، میگویند در جبهه فرمانده بوده است،پسر متواضع و افتاده ای بود، همیشه خندان بود و به نماز  اول وقت و حضور د رمراسم مدح و سوگواری ائمه اهمیت می داد . بی ریا بود و دوست می داشت که گمنام بماند، هیچ گاه از مسؤولیتها و فعالیتهایش برای کسی تعریف نمی کرد . مدتی بعد از شروع جنگ ازدواج کردو الان علی دیگر برای خودش مردی شده (منظورش تنها فرزند شهید است ) . بعد از انقلاب وارد سپاه شد و از طریق سپاه به جبهه رفت . در عملیات فتح خرمشهر ، بیت المقدس ، والفجر مقدماتی و والفجر2 و عملیاتهای مختلفی که در بین این دو عملیات انجام شد شرکت کرد . البته شهید قبل از جنگ سه ماه هم در کردستان به جنگ

...منافقین رفته بود .

 از مسؤولیتهای شهید سؤال می کنی ، پیرمرد در برزخی از دانستن و ندانستن می گوید:

«گفتم که در جبهه فرمانده بود ، فرماندة گردان امیرالمؤمنین (ع) از تیپ 33 المهدی (عج) ، البته مدتی هم فرماندهی زرهی این تیپ رابه عهده داشت . » بعد خودش را کمی جمع و جور می کند و ادامه می دهد : «شهید بعد از گرفتن دیپلم به خدمت سربازی رفت . محل خدمتش زاهدان بود . بعد از پیروزی انقلاب به عضویت سپاه جهرم درآمد و مدتی مسؤولیت اردوگاه مجاهدین رانده شده از عراق را به عهده گرفت . بعد هم به فرماندهی سپاه قیر منصوب شد و چندین ماه تمام با دل وجان انجام وظیفه کرد . »  

هنوز مغزت پر از سؤالهای جور وواجوراست که پیرمرد جارویش را از زمین بر می دارد و اجازة رفتن می خواهد و تو از شرم این همه تواضع دستهایش را می فشاری و در لکنتی معهودبا او خداحافظی می کنی. با حال و هوایی که از دیدار شهدا گرفته ای بار دیگر به زندگی و دغدغه های همیشگی اش بر می گردی امّا دنیا هر چه قدر دست و پا گیر باشد هنوز می توانی جملاتی از خوننامة شهید که در سر رسید کنگره سرداران به چاپ رسیده است را مطالعه کنی :

«خواهران ! از شما می خواهم که حجاب خودتان را رعایت کنی هم رضایت خدا و هم شهدا را فراهم کنید .همسرم ! طبق دستورات اسلام رفتار نما و ناراحت نشو که خدا تورا امتحان کند ، بایستی از این آزمایشها سربلند بیرون بیایی و اگر انسان تقوا داشته باشد و معتقد به ولایت ائمه و یگانگی خدا و روز قیامت باشد در نزد خدا عزیز و گرامی است . »

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهید کرامت الله غلامی

روستای صحرارود فسا که در چند کیلومتری این شهرستان ، مهربان و صبور بردامان تپه ای سنگی آرمیده است ، یادمان خاطرة دلاور مردان غیوری است که سراز پا نشناخته و بی پروا در قاف عشق و حماسه آشیان ساختند. سردار شهید کرامت الله غلامی در چنین حال و هوایی زاده شد . وی چهارمین فرزند خانواده بود و درگرمای طاقت سوز تابستان 1339 پا به عرصة حیات گذاشت . خانوادة شهید غلامی در حالی که وی سومین سال زندگی خود را می گذراند راهی شیراز شده و رحل اقامت در شهر رندان افکند . کرامت الله درحالی که ششمین بهار زندگی را درهیأت اطلسی و نرگس لبخند می زد ، راهی مدرسه شد و بعد از چندین سال تلاش و کوشش نتیجة زحمات چندین سالة خود را با کسب مدرک دیپلم اقتصاد دریافت داشت . سردار شهید غلامی در آخرین روزهای دبیرستان در جریان انقلاب و حرکات توفندة مردمی قرارگرفت و با شرکت در فعالیتهای ضد رژیم تکثیر و توزیع اعلامیه های امام ، دین خود را به اسلام و انقلاب ادا نمود.

وی بعد از پیروزی انقلاب علاوه برآموزش هایی که در دورة سربازی دیده بود از طریق بسیج عازم میناب گردید و دورة آموزشهای مختلف از جمله آموزش غواصی و تخریب و خنثی سازی مین را در این شهر با موفقیت پشت سرگذاشته و پس از شروع جنگ تحمیلی با کوله باری از تجربه ، راهی مناطق جنوب گردید . وی در جبهه نیز کماکان به عنوان مسؤول آموزش نظامی به انجام وظیفه پرداخت ؛شور و التهاب درونی شهید او را بارها به خط مقدم جبهه کشاندو با عنوان جانشین فرماندهی گردان در عملیاتهای مختلفی از جمله کربلای 4و5 شرکت کرد . وی در عملیات اخیر بعد از شهادت فرماندة گردان – شهید قادر سلیمانی – فرماندهی و هدایت گردان را به عهده گرفت . امّا در ادامة عملیات خود نیز به مقام عظمای شهادت نایل آمدو جونان آفتاب بر سر شانة  مجروح "شلمچه"گذاشت . بیستم دیماه 1365 یادمان پرواز آسمانی اوست . پیکر مطهر شهید پس از دوماه در منطقه کشف ودر21 اسفند همان سال بر دستهای قدر شناس امت اسلامی تشییع و به خاک سپرده شد.

فرازهایی از وصیتنامة شهید :

« مادرم! سرت را با افتخار بالا بگیر و بکو مادر شهیدی واز مردم بخواه تا به تو تبریک و تهنیت بگویند زیرا جوان تو از دست نرفته است بلکه در جوار حق تعالی و اولیاء خدا جا گرفته است .»    

«ای آنکه اسلام را یاری می کنی در هر لباس و هر مکانی ، نباید دلسرد شوی زیرا به قول رهبری ، مهم ادای تکلیف است ؛ مهم این است که زیر بار ستمگر نرویم و اسلام باقی بماند . مسلمان می داند که چه بکشد و چه کشته شود پیروز است . »

سردار شهید کرامت الله غلامی مدتی قبل از شهادت تأهل گزید که ثمرة این ازدواج دختری به نام زینب است و اینک این خاتون کوچک یادگار بزرگیهای اوست .

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهید حسین عیدی

شهر مذهبی و شهید پرور نی ریز در حاشیه آرام بختگان ، زادگاه دریادلان طوفان ستیزی است که در موج خیز حادثه ، چونان امواج خروشان بر دشمن بعثی هجوم آورده و خواب مردابی آنها را برآشفتند، عارفان دلسوخته ای که در شبهای سبز نیاز چکه چکه از چشمهای خویش فرو چکیده و در ذلال دلهای آسمانی شان دوست را به استغاثه نشستند . در این مختصر ، دفتر حماسه های تیپ قهرمان آفرین 33 المهدی (عج) را ورق خواهیم زد وبا یکی از سرداران شهید نی ریز آشنا خواهیم شد:

سردار شهید حسین عیدی در سال 1338 در نی ریز قهرمان و شهید پرور دیده به جهان گشود و در دامان پرمهر پدر و مادری مؤمن و رنجدیده پرورش یافت . ازهمان کودکی ، عشق و ایمان ، آیه آیه از لبهای روزه دار او تلاوت شد و روح ملکوتی اش در چشمه سار نماز و نیایش تطهیر یافت . وی تحصیلات خود را در زادگاه خویش آغاز کرده و پس از سالها تلاش و کوشش ، نتیجه زحمات خود را با اخذ مدرک دیپلم طبیعی دریافت داشت .

شهید حسین عیدی که در ایام شکوهمند انقلاب در فعالیتهای مختلف اعم از پخش و توزیع اعلامیه های حضرت امام (ره) و شرکت در تظاهرات و راهپیمایی های ضد رژیم حضور چشمگیر داشت . پس از پیروزی انقلاب نیز با عضویت در بسیج خود را آمادة دفاع از دستاوردهای انقلاب نمود . باشروع جنگ تحمیلی مردانه سلاح برگرفت وبه امواج خروشان ایثار پیوست . شهید در گوشه ای از وصیتنامة خونینش انگیزة خویش را از حضور در جبهه این گونه بیان می دارد :

« ... در راه عقیده ای جهاد می کنیم که برحقانیت آن کاملاً آگاهیم .»

سردار شهید حسین عیدی بعد از اوّلین اعزام (13/8/60) در عملیاتهای مختلفی از جمله فتح المبین ، محرّم ، والفجر مقدماتی و خیبر شرکت کرد و مسؤولیتهای مختلفی از جمله فرماندهی و معاونت گروهان را به عهده گرفت . وی همچنین در عملیات بدر فرماندهی گردان کمیل تیپ 33 المهدی (ع) را عهده دار گردید و تا لحظة شهادت در این سمت باقی ماند.

روح عطشناک و سراسر اشتیاق شهید سرانجام در آستانه بهار 1364 رهاتر از باد در بیکران آسمان به پرواز درآمدو در مقام منزلت دوست مأوا گزید . "شرق دجله" در روز 26 اسفند 1363 غم از دست دادن این سردار شهید را یک غروب ، خون گریست و آسمان زخمی "بدر" تانوید صبحی دیگر تن پوش نیلی شب را برتن تبدار خویش پوشید و بدینسان مردی از مردان خون و حماسه به خیل شهدای هشت سال دفاع مقدس پیوست .

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهید امام قلی عزیزی

منطقة عشایر نشین باباکلان گچساران در سال 1342 شاهد تولد کودکی از طایفة کشکولی بزرگ بود که او را امام قلی نامیدند . وی در دامان پرمهر طبیعت پرورش یافت و در زلال زمزمة چشمه ساران ، روح عطشناک خویش را سیراب ساخت . وی در شش سالگی قدم در راه تحصیل علم و دانش گذاشت و پا به پای بچه های روستا راهی مدرسة ابتدایی باباکلان گردید . شهید امام قلی عزیزی ، مدرسة شبانه روزی عشایری نورآباد ممسنی را جهت ادامة تحصیل برگزید ویکی از دوسال از دورة متوسطه را نیز درهنرستان فنی این شهر به کسب علم و معرفت پرداخت . وی دوسال آخر تحصیل را در گچساران با دریافت مدرک دیپلم فنی رشتة اتومکانیک به پایان رساند. وی که دیرزمانی قبل از پیروزی انقلاب با حزب الله گچساران به فرماندهی شهید بشارت فعالیت داشت ، در دورة متوسطه و همزمان با به فرماندهی شهید بشارت فعالیت داشت ، در دورة متوسطه و همزمان با ایام شکوهمند انقلاب اسلامی نیز در صف اوّل قیام با مشتهای آهنین ، انزجار خوداز رژیم ستمشاهی را اعلام داشت .

شهید عزیزی پس از پیروزی انقلاب وبعد از گذراندن آموزشهای لازم دربسیج ، فعالیتهای مداومی راباکمیتة انقلاب اسلامی آغاز کرد. وی در سال 1360 و اندک زمانی بعد از شروع جنگ رسماً به عضویت سپاه پاسداران گچساران درآمد ودرهیأت یک پاسدار جان برکف ، راهی جبهه های حق علیه باطل گردید. وی در مدت زمان حضور در جبهه در عملیاتهای مختلفی از جمله کربلای 2، 3، 4و5 شرکت کرد و مسؤولیتهای مختلفی را عهده دارگردید که از آن میان می توان به این موارد اشاره کرد :

مسؤول کارگزینی قرارگاه نوح (ع) و قائم مقام تیپ 48 فتح

شهید عزیزی علاوه بر مسؤولیتهای یادشده ، در پشت جبهه نیز مسؤولیتهای خطیری را به عهده داشت . وی تا سال 1364 در گچساران مشغول به خدمت بود امّا در ادامه راهی شیراز گردید و دربسیج عشایری مشغول به خدمت شد و ضمن همکاری با شهید نریمانی به عنوان مسؤول یکی از نواحی دهگانة عشایری انجام وظیفه کرد.

بعد از شهادت شهید نریمانی، فعالیتهای زیادی را برای تبدیل بسیج عشایری به سپاه عشایری انجام داد و سرانجام با تلاش بسیار به این کار توفیق یافت . از دیگر مسؤولیتهای شهید به موارد زیر می توان اشاره کرد :

فرماندهی یگان رزمی عشایری فارس؛ فرماندهی حوزه مقاومت امام علی طایفة شش بلوکی ، جانشینی سچاه عشایری فارس که در ادامه به فرماندهی آن منصوب گردید و در زمان شهادت نیز این مسؤولیت را برعهده داشت .

نهم اسفند ماه 1366 یادمان پرواز ملکوتی این عاشق صادق است . او پس از عمری تلاش و مبارزه سرانجام در آستانة بهار 1367 چونان لاله ای پرپر  بر دامان زخمی "صفره" در استان سلیمانیة عراق شکفت و دربهاران لاله و سنبل بر دستهای مردم قدرشناس "باباکلان " تشییع و در قطعة شهدای این روستا به خاک سپرده شد . در پایان ، فرازهایی از مناجات نامة این عاشق واصل را تقدیم می داریم :

« خدایا! پروردگارا! بی نهایت به درگاهت شکر که توفیق خدمت را به من عنایت فرمودی و مرا از بی تفاوتی و غفلت رهانیدی و به صفوف لشکریان حق پیوند دادی . خدایا ! به من ارزش دادی امّا توفیف نگهداری این ارزش را هم عطا کن . »

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهید غلامحسین (حمید) عارف

چشمهایی که روزهای زخمی شان را بر چنار های مجروح " پیر مراد " دخیل بسته اند ، ( عارف ) را بهتر از تمام مردم شهر می شناسند ، شاید شب گریه های زهرایی اسلامی نسب را در پس کمنامی شهر به یاد نیاورند اما عارف رنجمویة سالیان آنهاست . چشمت که به سواد شهر می افتد تصویر آفتابی و ملکوتی مردی را می بینی که خیلی ها او را به نام آقای عارف می شناسند  شاید هم آنهایی که در کلاسهای درس او ، الفبای مهربانی را عارفانه آموختند ، اما بچه های هشت سال دفاع مقدس بارها حمید را در سادگی نامش صدا کردند . از دوست شاعرم اسماعیل خواسته بودم تا کمی از حمید برایم بنویسد و او با قلم شیوایش ، زخمهای بی مرهم خویش را این گونه برسپیدکاغذ رانده بود : «فرشتگان در آسمان ، گرم پای کوبی میلاد مولود کعبه بودند که اولین بغض حمید عارف در خانواده ای معطر به بوی اذان واقامه شکست. دوران پرخاطره کودکی را در بوستان آغوش پدر و مادری رنجدیده زیست و چون جوانه نضج کرد و قد کشید و با شروع سن تحصیل نام دوست را در مشقهای شبانه اش تکرار کرد . هنوز سال دوم دبیرستان را به پایان نرسانده بود که فقر و فاقه ای که سالکان دوست هیچ گاه با آن غریب نبوده اند ، او را ازادامه تحصیل بازداشت اما او خستگی ناپذیر و مصمم در مدرسه شبانه ، دستهای از کار پینه بسته اش را شبها با قلم آشنا کرد و سرانجام درسال 1355 پاداش رنج تحصیلش را با اخذ مدرک دیپلم دریافت کرد . وی سپس در دانش سرای مقدماتی شیراز در رشته حرفه وفن مشغول تحصیل گردید.اولین سال دانشسرا خاطره انگیز ترین سال زندگی حمید بود زیرا در آن سال پیوند سبز و مبارکی را با شریک همواره زندگی اش بست و این در حالی بود که مبارزات انقلابی او علیه رژیم طاغوت به اوج خود رسیده بود .

بعد از پیروزی انقلاب سایه مهربان حمید به عنوان معلمی دلسوز برسر دانش آموزان روستا های محروم اطراف داراب کشیده شد و یقیناً آن دانش آموزان هیچگاه چهره مأنوس و مهربان ( آقای عارف ) را از یاد نخواهند برد سال 1358 سنگر جهاد سازندگی داراب پذیرای قدمهای استوارش گردید و به عنوان مسؤول جهاد مشغول به خدمت شد . بعد از شش ماه سپاهیان داراب مقدم او را به عنوان فرمانده سپاه گلباران کردند . درایت ، کاردانی و مدیریت شایسته شهید عارف باعث شد تا با حفظ سمت به عنوان شهردار منصوب گردد تا زمینه آسایش و زیبایی شهر مرد پرور امام حسن مجتبی (ع) را فراهم آورد .

... اما حمید متعلق به اینجا نبود و سرانجام بهشت زمینی اش را پیدا کرد . جبهه های نبرد اسلام و کفر ، جایگاه واقعی او بودند عملیاتهای مختلف مانند شکست حصر آبادان و رمضان هنوز نعره های مردانه حمید را به خاطر دارند و او از هر عملیات ترکشی را به یادگار در بدنش نگه می داشت .

... و سرانجام در سال 1361 وبه هنگام غروب خونرگ بیست و یکم رمضان ، شمشیر ملجم صفتان ، پیشانی روشن فرماندة قهرمان گردان 939 لشکر المهدی (عج) را شکافت تا او که میلادش به میلاد مولایش علی (ع) گره خورده بود همصدا با محبوبش ندای "فزت و رب الکعبه" را سردهد و راه آسمان را درپیش گیرد . »

در پایان چکیده ای از خوننامة سردار شهید غلامحسین (حمید) عارف را تقدیم می داریم ، امید که جمله از پویندگان راه سرخ اوباشیم:

« خدایا ؛ من خجالت می کشم که در روزقیامت سرور شهیدان بدنش پاره پاره باشد و من سالم باشم . بارپروردگارا ! از تو می خواهم هرزمان که صلاح دانستی شهید شوم . ضمن آنکه به تمام مقربانت قسمت می دهم که مرگ در رختخواب را نصیبم نکنی و اگر شهادت را نصیبم گردانی ، بدنم تکه تکه شود که در صحرای محشر شرمنده نباشم.»

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهید سید عبدالحسین صحراییان

در عبیر افشان بهار 1338 کودکی از نوادگان سبز رسالت و از سلالۀ سادات نور دیده به جهان گشود و شهر قهرمان پرور جهرم با قدوم مبارک او، غرق عطر و ترانه گردید. او را به افتخار غلامی آقا عبدالله سید الشهدا(ع) ، عبدالحسین نامیدند.

سید عبدالحسین از اوان کودکی تحت توجهات پدر و مادری مهربان ، مبانی احکام را فرا گرفت و گلواژه های نماز و نیایش از لبهای آسمانی اش تلاوت گردید. وی در ششمین سال زندگی قدم در راه کسب علم و دانش گذاشت و پس از گذراندن دوران مختلف تحصیل با اخذ مدرک سیکل به تحصیلات خود پایان داد و به مارهای مختلفی اشتغال ورزید. وی هر چند که از ادامۀ تحصیل باز ماند اما در همنشینی و مصاحبت با علماء و فضلایی چون آیت الله حق شناس و دیگر اعاظم حوزۀ و دانشگاه ، توشه هایی گرانبها از علم ومعرفت برگرفت. روح متعالی او چندین سال قبل از انقلاب ، دل به پیری فرزانه بست و او را مقتدای خویش ساخت . در جریان انقلاب و حرکات توفندل امت اسلامی با تبعیت از فرامین این پیر نستوه ، در بسیاری از فعالیتهای انقلابی شرکت نموده و استقلال ، آزادی و جمهوری اسلامی را حنجرۀ سرخ خویش فریاد کرد.

وی پس از پیروزی انقلاب جهت پاسداری و حراست از دستاوردهای انقلاب به خیل جان برکفان کمیتۀ انقلاب اسلامی پیوست و اندک زمانی بعد با تشکیل سپاه پاسداران به تنپوش سبز پاه ملبس شد و بدینسان رسماً به عضویت این نیروی خود جوش مردمی در آمد.

سردار شهید همزمان با آغاز جنگ تحمیلی در هیأت اوّلین گروه اعزامی از جهرم به سوی عرصه های خون و مبارزه شتافت و خاک خونرنگ خوزستان را از عطر حماسه معطر ساخت . وی در ادامه در عملیات حصر آبادان شرکت کرد امّا با تحمل جراحت تیر و ترکش دشمن به اصفهان انتقال یافت . وی پس از بهبودی ، در واحد اطلاعات سپاه جهرم مشغول به خدمت گردید امّا شور و شوق و التهاب درونی شهید بار دیگر او را راهی جبه های نور علیه ظلمت ساخت و با عنوان مسؤول شناسایی در تیپ امام سجاد (ع) به انجام امور محوله پرداخت.

سردار شهید سید عبدالحسین صحراییان با عنوان فرماندۀ گردان در عملیات پیروز مندانۀ رمضان شرکت کرد وخاطراتی ماندگار از عشق و شور وحماسه از خود به یادگار گذاشت . روح ملکوتی این سردار رشید سرانجام در حنابندان غروب شلمجه به پرواز در آمد وپروازی ابدی را با بالهای بی نهایت خویش آغاز کرد . بیست و سوم تیرماه 1361 یادمان پرواز آسمانی اوست.

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهیدابراهیم صحراییان

خرمشهرقهرمان ومقاوم شقایقزار خون هزاران شهیدی است که با تقدیم جان عزیز خویش خاطراتی از عشق و شور و حماسه را به یادگار داشتند و آزادی خرمشهر اعجاز ارادۀ مردمی است که حضور ناجوانمردانۀ دشمن را در خاک میهن برنتافتند و توفنده و خروشان ، متجاوزان بعثی را از سرزمینهای مقدس ایران اسلامی فرسنگها دور ساختند. در این مقال با یکی از شهدای حماسۀ خونین شهر آشتا خواهیم شد :

سردار شهید ابراهیم صحراییان در سال 1339 در دارالمؤمنین – جهرم قهرمان پرور- دیده به جهان گشود و در آغوش گرم پدر و دامان پر عطوفت مادری مهربان پرورش یافت . وی تحصیلات خود را از ششمین سال زندگی آغاز کرد و بعد از سالها تلاش و کوشش با اخذ دیپلم از هنرستان فنی آیت الله حق شناس نتیجۀ زحمات چندین و چند سالۀ خود را دریافت داشت.

شهید صحراییان در ایام شکوهمند انقلاب اسلامی از هیچ کوششی در جهت برپایی نظام اسلامی دریغ نداشت و در این مسیر بارها مورد تعقیب ، بازداشت و شکنجۀ نیروهای خود فرو ختۀ رژیم قرار گرفت . وی در جریان حمله به ژاندارمری جهرم در 22 بهمن 1357 مورد اصابت گلولۀ دژخیمان پهلوی قرار گرفت و از ناحیۀ کمر وشکم به شدت مجروح گردید. شهید صحراییان با طلوع فجر انقلاب اسلامی و به شوق این پیروزی عظیم وجود مبارک خود را وقف اسلام و انقلاب نمود و در اوّلین گام پس از گذراندن آموزشهای لازم ، رسماًبه عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمد. وی مدتی بعد به واحد تحقیقات سپاه نیریز مأموریت یافت امّا در ادامه بار دیگر به زادگاه خود باز گشت و در واحد اطلاعات سپاه جهرم مشغول به کار شد. لیاقت و شایستگی وی در انجام امور محوله خصوصاً در جریان تروریسم منافقین و درگیریهای لفظی و مسلحانه با این گروهک ملحدبه حدی بود که در بین تمام یاران ، به حسن انجام وظیفه اشتهار یافت و هنوز بعد از سالها شجاعتها و دلاوریهایش زبانزد دوستان و همرزمان اوست.

سردار شهید ابراهیم صحراییان همزمان با آغاز جنگ تحمیلی به سوی عرصه های نور شتافت و با آنکه بیشتر از بیست ماه از جنگ را درک نکرد و در غالب عملیاتهایی که در این مدت انجام پذیرفت شرکت کرد. وی ابتدا در واحد ادوات انجام وظیفه کرد و در عملیات غرور آفرین فتح المبین حضور یافت . درادامه به علت رشادتهاو شایستگیهایی که از خود بروز داد در عملیاتهایی چون بیت المقدس و آزادسازی خرمشهر با عنوان فرماندۀ گردان هدایت گروهی از رزمندگان همیشه پیروز فتح را عهده دار گردید.

سردار شهید ابراهیم صحراییان بعد از حماسۀ آزادسازی خرمشهر به همراه جمعی دیگر از سرداران سپاه توحید به محضر امام (ع) رسیدند و از نزدیک با مراد و مقتدای خویش ملاقات کردند.روح نا آرام و مشتاق این سردار رشید اسلام بعداز دیدار پیر فرزانۀ انقلاب ، به دیدار دوست شتافت و در مقام منزلت قرب ، مأوا گزید . 16 خرداد1361 خاطرۀ پرواز ملکوتی این عاشق واصل را در دل خونین خویش جای داده است . پیکر مطهر این سردار رشیدچند روز بعد طی مراسمی با شکوه تشییع و در هلهلۀ اشک وشوق در جوار دیگر همرزمان و برادر شهیدش مهدی صحراییان به خاک سپرده شد.

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهید حمید شبان پور

...باز سخن از شهیدی دیگر و سردار بزرگوار دیگری است که علاوه بر آنچه داشت و نداشت ، ایلیاتی بود و فرزند کوه و نخل و سوار ، ((برای ایلیاتی ، ماندن مثل مردن است و جاذبۀ کوچ ، تنها در مرغزارهای سر سبز نیست. آنان که مانده اند ، شهر را به بهای اسارت خریده اند . بهار کوچ می کند و ایل نیز به همراه بهار ... عشایر همسفر بهارند و این حرکت دایم ، از آنان مردمی آزاده و بی تکلف ساخته است ))[1]راستی چه زیباست قدم در وادی معرفت نهادن ، هجرت از من تا به او بریدن از خود و پیوستن د راویی که خالق هستی و نیستی است .

سردار شهید حمید شبان پور در سال 1339 در خانواده ای عشیره ای از ایلات خمسه (ایل باصری)چشم بر آبی آسمان گشود و دوران کودکی را در دامان پر مهر طبیعت سپری نمود . روستای کمال آباد در چند کیلومتری ارسنجان ، پنج سال تمام میزبان این غریبۀ کوچک بود و او که دلی جویای معرفت داشت ، الفبای عشق و ایثار را در مدارس صمیمی روستا آموخت . وی در کنار درس جهت تأمین هزینۀ تحصیل و کمک به امرار معاش خانواده به کارهای مختلفی از جمله کشاورزی و دامداری اشتغال ورزید و همزمان تحصیلات خود را نیز تا مقطع دبیرستان ادامه داد.

شهید شبان پور از سال 51 وارد صحنۀ مبارزه با حکومت سلطنتی طاغوت شد و مسؤولیت شاخه ای از مبارزین مخالف رژیم را در ارسنجان عهده دار گردید. وی بارها تحت تعقیب ساواک و نیروهای گمراه رژیم قرار گرفته و مورد ضرب وشتم شکنجه قرار گرفت . وی در بحبو حۀ انقلاب در تبریز توسط نیروهای ساواک دستگیر و راهی زندان گردید با این همه دست از تلاش و مبارزه بر نداشت و اندک زمانی بعد از آزادی به صفوف به هم فشردۀ قیام پیوست .

پاسدار شهید حمید شبان پور پس از پیروزی انقلاب با گذراندن آموزشهای لازم خود را آمادۀ دفاع از میهن اسلامی نمود و آموخته های خود را در عرصۀ مبارزات هشت سال دفاع مقدس به مرحلۀ عمل گذاشت. وی با پذیرفتن مسؤولیتهای مختلفی از جمله معاونت گردان حضرت زینب (س) از لشکر 19 فجر و مسؤولیت اکیپ شناسایی در تیپ امام سجاد (ع) در غالب عملیاتهایی که تا اواخر سال 1363 انجام پذیرفت شرکت نمود. این شهید بزرگوار علاوه بر مسؤولیتهای خطیری که در جبهه به عهده داشت مدتی نیز با عنوان یکی از اعضای فعال شورای سپاه مرودشت انجام وظیفه کرد. وی همچنین مدتی نیز مسؤولیت واحد طرح و عملیات را به عهده داشت .

منطقۀ عملیاتی "سومار" در تاریخ نهم اسفند ماه 1363 غروبی اندوهبار را در غم از دست دادن این سردار شهید در قالب مغموم آسمان به تصویر کشید و بدینسان ایلیاتی صبوری دیگر از اسب حماسه فرو افتاد .

دل از حضیض رنگ او فتاد ، تکه تکه شد

عطش ! جنون ! غزل! ببین کمال سبز خویش را

شبی که بال بال می زدی امام سبز پوش عشق

به بـال زخمی تو بـست شـال سـبز خویش را

دل آخـرین سوار زخـمی حـماسۀ غـروب

بـه پایبوس خون نشاند بال سبز خویش را

شـکسته ایم و بـاز مـثل نخل های استوار

بـه بـاغ طعنه می زنیم فال سبز خویش را

در پایان چکیده ای از خوننامۀ شهیدشبان پور را تقدیم می داریم :

((...و ای امت شهید پرور ! بدانید که قلب اسلام ، ولایت فقیه است پس باید ولایت فقیه را سالم نگه داشت تا اسلام جانش سلامت باشد و ای رزمندگان اسلام ! من وشما خونهای خود را در میدان نبرد به هم می آمیزیم و با آن نهری جاری می کنیم و بر پیکر انسانیت می ریزیم باشد که خداونداین نهرهای خون را از ما قبول کند...))



به نقل از کتاب گنجینۀآسمان (گفتارهای روایت فتح )- شهید سید مرتضیٰ آوینی

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهید فرهاد شاهچراغی

در چهارده فروردین 1341 در حالی که بهار ، خود را برای گلهای وحشی دامان باباکوهی آراسته بود ، میلاد کودکی از سلالۀ نور با عطر نجیب نارنج در هم آمیخت و خانوادۀ شاهچراغی پس از روزها انتظار ، آغوش مهربان خود را بر این مسافر کوچک گشود و بدینسان فرهاد ، شیرین ترین روزهای زندگی را در لبخند مهربان پدر و مادری دلسوخته آغاز کرد.

شهید فرهاد شاهچراغی دوران پر نشاط کودکی را در شیراز و در همسایگی بارگاه ملکوتی حضرت احمد بن موسی شاهچراغ (ع) سپری نمود و در هفتمین سال زندگی راهی مدرسه شد. وی تحصیلات خود را تا سال سوم هنرستان ادامه داد امّا با شنیدن اوّلین زمزمه های انقلاب دل به امواج خروشان قیام سپردو با شرکت در تظاهرات و راهپیمایی های ضد رژیم و با تکثیر و توزیع اعلامیه های امام نقش بسیار حساسی را در جریان انقلاب به عهده گرفت. شهید شاهچراغی و خانوادۀ مبارز وی سهم بسزایی در مبارزات انقلابی داشته و در این میان بارها مورد تعقیب، بازداشت و ضرب وشتم نیروهای خود فروختۀ ساواک قرار گرفتند. فعالیّتهای مبارزاتی شهید پس از پیروزی انقلاب نیز ادامه یافت و او همزمان با آتش افروزیهای ضد انقلاب در غرب ، پس از گذراندن دورۀ کماندویی راهی کردستان گردید و در این منطقۀ مظلوم ، حماسه ها آفرید که هنوز بعد از سالها خاطرۀ رشادتهای او در آزادسازی شهربانی بوکان ، حکایت زبان به زبان همرزمان اوست . وی در ادامه، عازم منطقۀ سردشت گردید و مدتی از عمر پر بار خود را در این منطقه ، در مبارزه با منافقین گذراند.

سردار شهید شاهچراغی با آغاز شعله های جنگ تحمیلی ، گامهای استوار خود را بر سرزمین گرم خوزستان نهاد و در سمت فرماندهی عملیات ایستگاه هفت آبادان به جهاد با دشمن بعثی پرداخت . در این عملیات شهید مورد اصابت چندترکش قرار گرفت و به اهواز و از آنجا به شیراز انتقال یافت. شهید پس از بهبودی نسبی بار دیگر به جبهه باز گشت و در سمت فرماندهی در عملیات ثامن الائمه شرکت کرد . وی در ادامه بار دیگر راهی کردستان گردیدو فرماندهی سپاه بوکان را به عهده گرفت.

سردار شهید شاهچراغی سرانجام در 13 آذرماه 1360در حالی که به عنوان فرمانده گردان انجام وظیفه می کرد در حد فاصل "بانه"و "سر دشت " برای آوردن یکی از نیروها ی زخمی تحت امر به سمت دشمن بازگشت که مورد اصابت تیر خشم آنان قرار گرفت و به درجۀ رفیع شهادت نائل آمد. پیکر ملکوتی او وتعدادی دیگر از شقایق پیشگان مکتب ولایت با شکوه تمام در شیراز تشییع و در گلزار شهدای دارالرحمۀ شیراز به خاک سپرده شد و امروز شیراز قهرمان و شهید پرور سر بر آسمان افتخار می ساید که هزاران شهید بزرگوار چون او را تقدیم اسلام وانقلاب نموده است.

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهید شیر علی سلطانی

از دوستان نشانی محلۀ گمشده ای را می گیرم که بارها خاطرات زخمی مردی صبور را در کوچه پس کوچه های آن مرور کرده ام. بچه های دیروز محلۀ کوشک قوام اورا نشناسند امّا قامت استوار و چهار شانۀ او را بارها در قنوت های طولانی مسجدالمهدی (عج) دیده اند . او آنقدر گمنام است که حتی بچه های آسمان نیز آن گونه که باید و شاید او را نمی شناسند امّا نه آن قدر بی نام ونشان که با شنیدن نام مسجدالمهدی (عج)به یاد شیر علی سلطانی نیفتند. مگر چند پاییز از هجرت آسمانی او گذشته است ، هنوز شبیخوانهای شیر علی از در و دیوار محله به گوش می رسد . هنوز سوز آوازهای جانگداز او را ستاره های مغموم شب ، شعله شعله ، شروه می پراکنند . هنوز از گلدسته های اذان ، بوی فصیح توسل جاری است ؛ هنوز می شود او را از در و دیوار مغموم مسجد المهدی (عج) شنید .

 پا که در آستان مسجد می گذاری ، شمیم عطر شهادت ، تو را سر مست می کند. در ناگزیر رفتن و ماندن ، حسی نجیب، تو را به سمت کتابخانۀ مسجد می کشاند. در عطر تغزل و باروت گم می شوی و چشمهایت به مقبره ای کوچک می افتد که مردی بزرگ با تنی بی سر در آغوش شهادت آرمیده است. آخرین واگویه های خود را که بر سنگی کبود نقش بسته است مرور می کنی ؛ "آرامگاه ابدی شهید شیر علی سلطانی ، فرزند امیر، متولد 1327 که در تاریخ دوم فروردین ماه 1361 در منطقۀشوش و در جریان عملیات فتح المبین به درجۀ رفیع شهادت نایل آمد ."

دنبال آشنایی می گردی تا از شیر علی برایت بگوید امّا انگار مثل همیشه تنها آشنای تو اوراق پراکندۀ خلاصه خوبیهاست که کوتاه و فشرده ، شهید را به تفسیر نشسته است.

شهید سلطانی در محلۀ کوشک قوام در خانواده ای متدین و مذهبی دیده به جهان گشود . وی تحصیلات خود را تا سال ششم ابتدایی ادامه داد امّا بر حسب علاقه به تحصیل در حوزه های علمیه روی آورد و مقاطعی از تحصیل را با موفقیت پشت سر گذاشت . این شهید بزرگوار در ایام شکوهمند انقلاب اسلامی و همزمان با اوج گیری مبارزات امت اسلامی علیه حکومت ستمشاهی در بسیاری از فعالیتهای سیاسی و انقلابی شرکت کرد و در این مسیر بارها از سوی مقامات امنیتی رژیم مورد بازخواست قرار گرفت امّا این شیر مرد عرصۀ قیام ، استوارتر از آن بود که با یاوه های مشتی خود فروخته از ادامۀ حرکت باز ماند . وی پس از پیروزی انقلاب به جرگۀ سبز پوشان سپاه پیوست و چندین بار در جبهه حضور یافت.

شهید سلطانی از ایام جوانی دلسروده های خود را که از زلال روحی آرام وملکوتی سرچشمه می گرفت با صدای دلنشین و خوش آوای خویش در هم آمیخته و مجالس و محافل مختلف مذهبی و شامگاهان مغموم جبهه را با طنین کلام آسمانی خود شور وحالی خاص می بخشید. هنوز آوازهای زخمی او از گوشه گوشۀ جبهه های جنوب به گوش می رسد. آن اسوۀ تقوا و ایمان در قبر کوچکی که در کتابخانه مسجد المهدی(عج) برای خویش حفر کرده بود ، شبان تیرۀ دنیا را با عطر نافله های خویش را در آمیخت و آنگاه که با تنی بی سر به دیدار دوست شتافت ؛ زمین و زمان را شرمندۀ این کلام آتشین خود نمود که : "من شرم دارم که در محضر آقایم اباعبدالله (ع) سر داشته باشم ."

روح ملکوتی او سرانجام در آستانۀ بهار 1361 در آسمان بیکران شوش به پرواز در آمد و در جوار قدسیان عالم ملکوت آرام گرفت.

در پایان ابیاتی چند از سرودهای شهید راتقدیم می داریم :

کیست مهدی بزم ایمان را سراج

                کیست مهدی سوق ایمان را رواج

کیست مهدی درد دلها را طبیب

کیست مهدی زخم جانها را علاج

یوسف خورشید رویی کز جمال

دم به دم می گیرداز خورشید باج

آن طبیبی کاو نگردد تا عـیان

درد گـمراهـی نـمی یابد عـلاج

در کف او از شجاعت هست تیغ

بـر سردار از عـلامت هست تاج

حق درخشانست همچون آفتاب

احـتیاجی نـیست بـهر احـتیاج

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهید حاج محمود ستوده

گرمای طاقت سوز آخر شهریور 1335با نسیم خنک غروب در آمیخته و روستای خیر آباد در آرامش آفتابی اش آرمیده بود که کودکی در اسپند سوزان میلاد خویش چشم بر دنیای خاکی آدمها گشود و با اولین گریۀ کودکانه خود ، قیلولۀ خواب – مردگان زمان را برآشفت. محمود ، چون گلی زیبا بر دامان روستا شکفت و اولین روزهای زندگی را در سایه سار دیوارهای کاهگلی اش آغاز کرد . وجود مبارک او از همان اوان کودکی فقر و محرومیت را به تلخی تجربه کرد و دستان کوچکش رنج خار و زحمت طاقت فرسای کار را پینه بست تا با یاری پدر رنج کشیده اش ، اوضاع نابسامان اقتصاد خانواده را سامان دهد . وی در مزرعۀ کوچک پدر به کارهای مختلفی چون کشاورزی و دامداری اشتغال ورزید در عین حال از درس و مدرسه نیز باز نماند و در دبستان ابتدایی روستا الفبای دانش و بینش را آموخت . این شهید بزرگوار در ادامه راهی شهرستان فسا گردیدو دوران راهنمایی ومتوسطه را نیز با موفقیت پشت سر گذاشت و نهایتاً در سال 1355 با دریافت مدرک دیپلم از تحصیل فراغت یافت .

وی پس از طلوع فجر پیروزی به منظور حفظ دستاوردهای انقلاب به عضویت اولین هسته های کمیتۀ انقلاب اسلامی در آمد و پس از مدتی در سازمان جوانمردان که توسط ژاندارمری و به منظور مقابله با توطئۀ اشرار ایجاد شده بود شروع به فعالیت کرد . وی در ادامه به جرگۀ سلحشوران سپاه پیوست و همزمان با آغاز جنگ تحمیلی ، به عنوان رزمنده ای پیشگام ، جبهه های جنوب را عرصۀ دلاورمردیهای خود ساخت و به دلیل رشادتها و شایستگیهایی که از خود بروز داد در مدت کوتاهی ، جانشینی فرماندهی تیپ المهدی(عج)به وی واگذار شد و او با پذیرفتن این مسؤولیت سنگین در عملیاتهای مختلفی از جمله فتح المبین ، رمضان ، بیت المقدس، خیبر ، والفجر 2 و عملیات بدر شرکت کرد. خاطرۀ رشادتها و قهرمانیهای او را هرگز عمرزمان دلسوخته اش در تیپ همیشه پیروز المهدی (عج)از یاد نخواهند برد.

در بیست و ششم اسفند 1363 بعد از انفجار گلولۀ تانک دشمن در شرق دجله گرد و خاکی غلیظ از سنگر هدایت عملیات برخاست و چهرۀ تابان خورشید در هاله ای از غم واندوه فرو رفت . لحظاتی بعد چند تن از سرداران رشید اسلام از جمله سردار شهید حاج محمود ستوده با پیکری پاره پاره دیدار کعبۀ جمال را احرام خون بسته، به نام بلند شهید افتخار یافتند.

هلهلۀ آتش و اسپـند بـود               روز وداع من ولبخنـد بـود

سنگر مجروح توآتش گرفت            سینۀ من بوی سیاوش گرفت

بازدلم شوق غزل کرده است            زخم،تو را یاد من آورده است

دل که به اندوه رضاداده است           یاد غریبی خود افتـاده است

خوب من اینهاهمشان دشمن اند      دوست دیـرینه اهریمـن اند

رشک به دلپاکی تو می برند             سنگ به آیـینۀ من می زنند

باز دلم بی سروسامان توست           چشم ترم تعزیه گردان توست

نقش قدمهای تو بر کرخه نور           می بردم تاشب یک زخم دور

می بردم تا شب خیس دعـا            تا شـب دلواپـسی مرتضـیٰ

"کاش به پایان نرسی گل کنی         باز مـرا غرق توسـل کـنی "

گزیده ای از فراق نامۀ وصیتش را به عنوان حسن ختام تقدیم می داریم :

"خدایا برای چهارمین بار وصیت نامه ام را تعویض می کنم . تا کنون لیاقت شهادت را نداشته ام . خدایا به من کمک کن که لیاقت شهادت در راهت را پیدا کنم و بازبان خجالت و شرمندگی آخرین وصیت نامه ام باشد که می نویسم . خدایا به من کمک ک که در این دانشگاه بزرگ علم وادب اسلامی موفق شوم که جز این چیزی نمی خواهم . برادران و خواهرانً این دنیا ، دنیای آزمایش است و همه می دانیم که هیچ کدام ماندگار نیستیم و همگی خواهیم رفت فقط مواظب باشیم پروندۀ ما سفید باشد."

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهید علیرضا زمانی

اردکان سپید پوش در برف باران سال 1342 با تولد کودکی از تیرۀ سرخ شقایق رنگ و بویی بهاری گرفت و آبشاران شوق را از بلندای کوههای سر به فلک کشیدۀ خود جاری ساخت . خانواده ، این بسیجی کوچکسال را علیرضا نامید و او را در آغوش پر مهر خویش پرورش داد . علیرضا دوران پر خاطرۀ کودکی را در زادگاه خویش سپری کرد و تحصیلات خود را که از ششمین سال زندگی آغاز کرده بود تا سال دوم دبیرستان ادامه داد. خانۀ کوچک و محقر پدری اش ، در ایام پر شور قیام ، محل تجمع جوانان شیفته ای بود که دل به پیری فرزانه سپرده و در روزگاران سیاه ستمشاهی ، روزهای روشن پیروزی را انتظار می کشیدند. بسیاری از فعالیتهای انقلابی در همین مکان مقدس سازماندهی  می شدو مردان پرشور حماسۀ بهمن در این محفل کوچک گرد پروانه وجود مردی می گشتند که زبان او زبان گویای انقلاب بود و به دلیل فعالیتهای وسیع خود و ارشاد جوانان بارها مورد تعقیب و بازداشت نیروهای خفاش صفت رژیم قرار گرفته بود .

 شهید علیرضا زمانی اندک زمانی پس از پیروزی انقلاب و در بحبوحۀ جنگ تحمیلی جهت حراست از دستاوردهای انقلاب ، عاشقانه به جمع سبز پوشان مکتب ولایت در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست و در سمتهای مختلفی که به عهدۀ او گذارده شد انجام وظیفه کرد . وی با شروع جنگ در هیأت اولین گرو ههای اعزامی ، به سوی جبهه های حق علیه باطل شتافت و با حضور در عملیات شکست حصر آبادان ، برگهایی زرین از شور و حماسه را در دفتر هشت سال دفاع مقدس به نام خویش به ثبت رساند.

سردار شهید علیرضا زمانی ، سرانجام در عملیات والفجر 1 در حالی که مسؤولیت تبلیغات تیپ فاطمه الزهراء(س)را به عهده داشت به درجۀ رفیع شهادت نایل آمد و با پیکری خونین به دیدار دوست شتافت . محور "شرهانی " در بیست و دوم فروردین 1362شقایقزار مردی بود که سالیانی از عمر عزیز خود را در جهاد و مبارزه گذرانده و در دفاع از اسلام و میهن اسلامی در خاک و خون غلطید. هنوز بعداز سالها گلهای مجروح جنوب عطر نام و یاد او را شروه می پراکند و به یادمان شب دف کوبی خمپاره ها ، آخرین نعرۀ آسمانی او را فریاد می کشند .

فرازی از وصیتنامۀ شهید :

"ای برادران مسلمان ! امروز بیرق اسلام عزیز به دست ما افتاده است و باید این بیرق در روی زمین جاودانه بماند. این سنگرهای مقدس را حفظ کنید و اطاعت از ولی امر یک فریضۀ واجب بدانید ... در مبارزۀ با نفاق ، استوار باشید که خداوند یاری می دهد کسانی که اورا یاری دهند. برای اتحاد هر چه بیشتر گوش به فرمان رهبر باشید خداوند نعمت بزرگی را به شما ارزانی داشته است."

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهید محمّد حسن روزیطلب

شهید محمد حسن روزیطلب در گرماگرم تابستان 1340 در محلۀ آب لب شیراز و در خانواده ای مذهبی دیده به جهان گشود . دوران کودکی را در این شهر گذراند و پس از طی مراحل مختلف ، تحصیل دورۀ متوسطه را نیز در سال 1358 با موفقیت به پایان رساند و موفق به اخذ مدرک دیپلم در رشتۀ راه و ساختمان گردید. ادامۀ تحصیل وی در دانشگاه با انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاهها و مدارس عالی همرا بود. با شروع جنگ تحمیلی دوره ای نوین از مبارزات و حماسه آفرینی های او آغاز گردید.وی در سال 1360 به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمد و پس از مدت کوتاهی برای دومین بار عازم جبهه های حق علیه باطل گردید. شهید محمد حسن روزیطلب در عملیات ظفرمند فتح المبین با عنوان معاون گردان حضوری فعال داشت . رزمگاه خونین شوش گواه حماسه ها و رشادتهای این رزمندۀ غیور واین سرباز جان برکف است .

شهادت یار دیرینه و همرزم شقایق پیشه اش – غلامرضا سلطانی – که به عنوان فرماندل گردان ایفای نقش می کرد عرصه ای تازه بر مبارزات بی امان وی گشود . شهید روزیطلب در بحبوحۀ آتش و خون مردانه سلاح فرو افتادۀ همرزم شهیدش را در دستهای پولادین خود فشرده و سختکوش و استوار با عنوان فرماندۀ گردان به دفاع و حراست از میهن اسلامی پرداخت . اشتیاق و التهاب درونی شهید محمد حسن روزیطلب و فراق یار سفر کرده در وجود او چنان آتشی افرخت که پس از مدتی کوتاه ، او نیز عاشقانه در تیرباران "تیغ و ترانه "به پرواز در آمد و به خیل شقایق پیشگان هشت سال دفاع مقدس پیوست. وی در یادداشتی که در روز شهادت خود به یادگار گذاشته است چنین می نویسد :

"... و این روز محمد حسن به آرزویش ، امیدش،مقصودش، معشوقش، پروردگارش و ... می رسد ."

دوّمین روز از بهار سال 1361 با انفجار یک خمپارۀ آتشین، دامان شوش قهرمان ، شقایقزار خون این شهید بزرگوار شد و محمد حسن در بیکران آسمان ، پروازی ملکوتی را آغاز کرد . عملیات فتح المبین یادمان عروج خونین او و دهها شهید جان بر کف خوزستان قهرمان پرور است . دست نوشته های شهید التهاب و اشتیاق درونی او را به زیبایی تمام به نمایش گذاشته است . در پایان این یادنامه ، فرازهایی از وصیتنامۀ خونینش را تقدیم می داریم :

"با یاد حسین (ع) امام را یاری کنید و هر چه می توانید بیشتر توشه بردارید تا آن زمان که دیگر وقت رفتن است کاملاً آماده باشید . همۀ عشقها را از سینه بیرون کنید الا عشق به حق که مایۀ جاودانگی است زیرا عشق حق را جز در سینه ای که پاک و خالص باشد نمی توان گنجاند. "

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهید محمبد جواد روزیطلب

در دیماه سال 1365 کوچه پس کوچه های صمیمی "محله لب آب" را برای چندمین بار حجله بستند و سومین شهید خانواده ای متدین و مذهبی با تقدیم خون سرخ خویش به دو برادر شهیدش محمد حسن و محمد محسن پیوست . سردار شهید محمد جواد روزیطلب در سرانجامی سرخ عملیات کربلای 5 را برای دیدار دوست بهانه ساخت و روح متعالی او در آسمان خونرنگ شلمچه به پرواز در آمد . وی پنجمین فرزند خانواده بود و در مردادماه سال 1344 در خانه ای قدیمی در جوار بارگاه نورانی امامزاده ابراهیم شیراز دیده به جهان گشود. دوران مختلف تحصیل را از دبستان قائم شیراز (نام فعلی ) آغاز کرد و پس از گذراندن دوره های ابتدایی و راهنمایی ، دبیرستان ابوذر شیراز (نام فعلی ) مشغول به تحصیل گردید و هر چند این دوره را تا پایان ادامه نداد امّا همواره شور و شوق تحصیل در وجود او غلیان داشت .

سردار شهید روزیطلب که در ایام پر خاطره و شکوهمند انقلاب اسلامی نقشی بسیار حساس را در فعالیتهای انقلابی و سازماندهی و برپایی راهپیمایی های مختلف به عهده داشت پس از پیروزی انقلاب نیز باشرکت در بسیج مردمی مبارزات حق طلبانۀ خود را در مقامی دیگر ادامه داد و در سال 1361 رسماً به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمد. وی در همین سال با خانوادۀ یکی از شهدای گرانقدر وصلت کرد که حاصل این پیوند فرخنده سه فرزند پسر می باشد که امروز علم فرو افتادۀ پدر را  در دست دارند.

شهید در سال 1360 در هیأت یک بسیجی ساده پا به عرصه های مبارزه گذاشت و با شایستگی هایی که از خود بروز داد مسؤولیتهای مختلفی بر عهدۀ وی نهاده شد از جمله به عنوان مسؤول پرسنلی تیپ امام حسن مجتبی (ع) در عملیات کربلای 4 شرکت کرد و در عملیات کربلای 5 که به شهادت وی انجامید ، معاونت نیروی تیپ از لشکر 19 فجر را عهده دار گردید . صدای گرم وملکوتی شهید که از حنجره های آسمانی بر می خاست . روحی تازه در کالبد رزمندگان همیشه پیروز اسلام دمیده و حال و هوایی خاص به شبهای مغموم و معصوم جبهه می بخشید . شور وحال عارفانۀ شهید که در آن روزهای بارانی ، اشک از دیدۀ صاحبدلان فرو می بارید در سماع قلم و در گوشه ای از دست نوشته های شهید این گونه تجلی یافته است :

"خدایا! از تو می خواهم که حلاوت مناجات را به ما بچشانی و عقوبت وبدبختی گناهانمان را به ما نشان دهی ، خداوندا! از تو می خواهم که مارا جزء مجاهدین در راهت قرار دهی . از خدا می خواهم که ما را به راه راست هدایت کند و درک مسایل قرآن و دعا را به ما بدهد و مارا با شهداء و صالحین محشور گرداند."25 دیماه 1365 سرانجام مردی است که پس از سالها تلاش و مبارزه ، آخرین سجدۀ شکر را در بارگاه نیاز به جا آورد و همراه با دیگر همرزمان شهیدش ، هاشم اعتمادی و شهید غیبی و شهید عزیز قاضی سر برخاک خونرنگ شلمچه گذاشت و عاشقانه به دبدار دوست شتافت.

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهید عبدالرضا رنجبر

سردار شهید عبدالرضارنجبر در سال 1339 در بوانات و در خانواده ای متدین و مذهبی دیده به جهان گشود. تحت توجهات پدر و مادری مهربان تربیت یافت و از همان کودکی وجود مبارکش با نماز و نیایش و معارف مذهبی آشنا گردید.وی بعد از گذراندن دوران طفولیت وارد مدرسه شد و قدم در راه کسب علم و دانش گذاشت . تحصیلات وی تا سال سوم راهنمایی ادامه یافت. امّا مشکلات عدیدۀ زندگی او را از ادامۀ تحصیل بازداشت .او جهت کمک به هزینۀ خانواده به کارهای مختلفی اشتغال ورزید .خدمت نظام را نیز در سال 1359 همزمان با آغاز جنگ تحمیلی به پایان رساند و از همان ابتدای جنگ راهی عرصۀ خون و مبارزه گردید. در سالهای آغازین جنگ با پوشیدن لباس سبز سپاه رسماًبه جمع طلایه داران مکتب توحید پیوست و ازسال 1360 تا لحظۀشهادت غالباًدر جبهه حضور مداوم داشت . وی در عملیاتهای مختلفی چون ثامن الائمه ، کربلای 4و5 ، والفجر 8 و 10 شرکت کردو مسؤولیتهای مختلفی را عهده دار گردید. وی علاوه بر مسؤولیت یگان دریایی لشکر 19 فجر مدتی نیز به عنوان فرماندۀ گردان محمد رسول الله (ص) به انجام وظیفه پرداخت . او علاوه بر مسؤولیتهای خطیری که در جبهه به عهده داشت مدتی نیز به عنوان مسؤول بسیج سپاه بوانات به فعالیت پرداخت و خدمات شایان توجهی را در آموزش و اعزام نیروهای بسیج به جبهه های نبرد به انجام رسانید.

شهید رنجبر در سال 1363 همسری شایسته و وفادار برگزید که ثمرۀ این ازدواج فرخندۀ سه فرزند به نامهای روح الله ، حسین وحسن می باشد که اینک سلاح فرو افتادۀ پدر را در دست دارند.

سردار شهید عبدالرضا رنجبر در چهارم تیرماه 1367 و اندک زمانی قبل از پایان جنگ و در حالی که فرماندهی گردان امام  موسیٰ کاظم (ع) از لشکر همیشه پیروز فجر را به عهده داشت ، به دیدار دوست شتافت و "جزیرۀ مجنون" را از قطره قطرۀ خون خویش رنگین ساخت. وی  که بارها در عملیاتهای متعدد، از نواحی مختلف بدن دچار جراحت و مصدومیت شده بود در سرانجامی سرخ ، آخرین زخم نیاز را برجان پذیرفت و بال در بال ملائک در بیکران ناز به پرواز در آمد.

...و اینک اگر چه دستانمان از شقایقزار دامان شهید کوتاه است و این چشمهای دنیایی از دیدن او محروم ، امّا هنوز بعداز سالها کلام نورانی او که از حنجرۀ آسمانی اش بیرون می تراود ، از دلتنگیهای غروب جبهه به گوش می رسد ؛ هنوز آخرین وصایای شهید را می شود در این سپید سکوت ، شروه شروه مویه کرد :

"امیدوارم که شما امت حزب الله نماز جمعه را ترک نکنید و به سوی آوای دشمن شکن جمعه هجوم برید. ای برادران در راه اسلام خدمت کنید و ای خواهران ! به شما توصیه می کنم که حجابتان را حفظ کنید که همین حجاب شماست که دشمنان اسلام از آن می ترسند."

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهید عبداخالق رضایی

در زمستان خونین 1365 شهر صبور جهرم، روزهای تلخی را در هجران مردان حماسه آفرین کربلای 4و5 پشت سر گذاشت و گلزار شهدای فردوس این شهر ، پیکر خونین چند تن از سرداران رشید تیپ همیشه پیروز المهدی (عج) را تنگ در آغوش گرفت .

در سحر گاه نهم بهمن ماه 1365 ستارگان مغموم شلمچه در حالی با آسمان مردانی چون خلیل مطهر نیا و عبدالرضا مصلی نژاد و عبدالخالق رضایی بدرود گفت که رزمندگان حماسۀ کربلای 5 آن سوی "هورالهویزه " دشمن زبون را فرسنگها از خاک میهن دور رانده و پرچم سه رنگ افتخار را بر بلندترین سرزمینهای ایران اسلامی به اهتزار در آوردند.

سردار شهید عبدالخالق رضایی در سال 1341 چشم بر آبی آسمان گشود و در دامان پر عطوفت پدر و مادری مهربان و دلسوخته پرورش یافت . وی از اولین سالهای زندگی فقر و محرومیت را تلخ تجربه کرد و از همان ابتدا جهت امرار معاش و تأمین هزینه حانواده همدوش پدر به کارهای مختلفی اشتغال ورزید.

تحصیلات وی که از ششمین سال زندگی از دبستانهای جهرم آغاز شده بوددر مدرسۀ راهنمایی فردوسی و هنرستان آیت الله حق شناس ادامه یافت و شهید رضایی با دریافت مدرک دیپلم مکانیک به طور موقت از تحصیل فراغت یافت . وی در ایام شکوهمند انقلاب اسلامی و در جریان مبارزات توفندۀ امت اسلامی علیه رژیم ستمشاهی در بسیاری از فعالیتهای انقلابی شرکت کرد و در این مسیر با تحمل جراحت با تومهای خود فروختگان رژیم تا آستانۀ شهادت پیش رفت امّا وجود مبارک او گویی شامل احوال کسانی بود که قرآن با وصف "ومنهم من ینتظر "انتظاری سرخ را به ایشان نوید داده است .

سردار شهید رضایی پس از پیروزی انقلاب به عضویت جهاد سازندگی جهرم در آمد امّا پس از مدت کوتاهی به تشریف سبز سپاه ملبس و در واحد بهداری مشغول به کار گردید. وی برحسب علاقه ، به مطالعۀ دروس حوزوی روی آورد و همزمان ، واحد عقیدتی سپاه را جهت انجام وظیفه برگزید . این پاسدار جان برکف و این روحانی مبارز پس از اتمام دورۀ مقدماتی طلبگی عازم شهر مذهبی قم گردید و قریب به پنج سال در دانشکدۀ تربیت مربی سپاه به فراگیری علوم دینی پرداخت . وی در ایام تحصیل به دفعات به سوی جبهه حق علیه باطل شتافته و با پذیرفتن مسؤولیتهای مختلف در عملیاتهای متعددی از جمله والفجر 8 و کربلای 4و5 شرکت کرد . وی قبل از دانشگاه نیز به مدت یک سال در جبهه های غرب به مبارزه با منافقین و دمکرات ضد انقلاب پرداخته بود.

سردار شهید عبدالخالق رضایی سرانجام در عملیات کربلای 5 در حالی که معاونت گردان کوثر از تیپ المهدی (عج) را به عهده داشت به همراه جمعی دیگر از همرزمان شقایق پیشه اش دیدار حق را لبیک گفته و به جمع "من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه " پیوست.

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهید حمید رضا رضازاده

در سال 1344 گلهای دامان باباکوهی میلاد کودکی از سلالۀ سادات نور و از نوادگان آیت الله سید نورالدین حسینی الهاشمی را جشن گرفتند و سید حمیدرضا در عطر افشان اذان و اقامه پا به عرصۀ وجود گذاشت . وی دوران کودکی را در شیراز و در سایه سار وجودی نورانی چون حضرت احمد بن موسی شاهچراغ (ع)سپری کرده و در هفتمین بهار زندگی با کوله باری از عشق و شور و نشاط قدم در راه مدرسه گذاشت . دوران مختلف تحصیل او که تا دوران دبیرستان ادامه یافت با خاطرات تلخ و شیرین همراه بود . وی در دوازدهمین سال زندگی از نعمت وجود پدر محروم ماندو در پاییزان مرگ جانسوز او ،غنچۀ لبخند برلبان او خشکید و بدینسان بار مسؤولیت خانواده ،بر دوش این غریبۀ کوچک افتاد.

شهید رضا زاده در سال 1357 و در جریان مبارزات توفندۀ امت اسلامی علیه رژیم ستمشاهی با شرکت در تظاهرات و راهپیمایی های مختلف ، عملاً به امواج خروشان قیام پیوست و دین خود را به اسلام و انقلاب ادا نمود. با آغاز جنگ تحمیلی شهید رضازاده نیز چون هزاران بسیجی دلسوختۀ دیگر خاک خوزستان را عرصۀ دلاورمردیهای خود ساخت و در عملیاتهای مختلفی از جمله عملیات بدر با عنوان مسؤول تخریب شرکت کرد . خاطرۀ رشادتهای او در تیپ المهدی(عج) را هرگز یاران دلسوختۀ او از یاد نخواهند برد.

بیست و ششم اسفند ماه 1363 سرانجام مردی است که در طول عمر کوتاه اما پربار خود ، حکایتهایی ماندگار از خود به یادگار گذاشت . سردار شهید سید حمید رضا رضازاده که همراه جمعی از دلاورمردان این آب و خاک برای تخریب پل تدارکاتی دشمن به منطقۀ شرق دجله اعزام شده بود. در حین عملیات و در هنگام جاسازی مواد منفجره ، هدف رگبار دشمن قرار گرفته و با انفجار پل ، خود نیز گام در صراط مستقیم شهادت گذاشت و با گذر از پل زندگی به دور دستهای سبز وصال ره گشود.

...و اینک از آن همه مهربانی و صفا ، خاطراتی زخمی مانده است و وصیتنامه ای خونین که فرازهایی ازآن را تقدیم می داریم :

"هرکس عزم کند ، اراده کند و صبر و استقامت در برابر نفس و شیطان و اجانب کند، می تواند به درجه ای برسد که خونبهایش الله باشد که این کم مقامی نیست."

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهیدمجید رشیدی

خردادماه 1338 سیاه چادرهای ایل در سپند سوز تولد غیرتمند – مرد دیگری عطر افشان بود . در نسیم رهای دشت بوی میلاد مجید با بوی کندر و عود در هم آمیخته و ایل یکپارچه هلهله و شور شد . زنان اسپند بر آتش ریختند و مردان قربانی کردند چرا که یک شهید ایلیاتی دیگر متولد شده بود. مجید هنوز راه رفتن را نیاموخته بود که خود را بر گردۀ اسبی رهوار یافت و هنوز انگشتانش گیسوان مادر را مشت می کرد که ماشۀ برنو را زیر انگشتش حس می کرد . شهید مجید رشیدی در چنین حال و هوایی پرورش یافت و پس از گذراندن دوران کودکی راهی مدرسه شد . وی تحصیلات خویش را با موفقیت پشت سر گذاشت و از آنجا که بر اثر فقر مالی قادر به ادامۀ تحصیل در مقطع راهنمایی نبود به ناچار روزها به کار مشغول شد و شبهادر  مشقهای شبانه ، قلم را با دستهای پر پینه اش آشنا کرد .

سال 1360 با پیچیدن صدای ساز و دهل در کوهستان ، خبر عیش همه جا را پر کرد ، چه شب باشکوهی ! میراث این پیوند جاودان دو پسر است که مردانگی را از پدر ارث برده اند و اینک سلاح فرو افتادۀ اورا در کف دارند.

جنگ تحمیلی آغاز دلتنگیهای مردی بود که سالیان عزیزی از عمر خود را در جهاد و مبارزه گذرانده بود. مجید با شور و حالی وصف ناپذیر به یادمان دیروزهای شال و آرخَُلُق، لباس رزم پوشید و راهی سرزمینهای اشراق گردید. سهم او ازآن همه جنوب ، شبهای شرجی عملیاتهای ثامن الائمه ، طریق القدس ،فتح المبین، بیت المقدس ،رمضان ، محرم ، خیبر ، والفجر 2 و بدر بود.

حالا دیگر خیلی ها او را به عنوان معاون گردان می شناختند . معاون گردان حضرت قاسم (ع) و همنشین او در این همه حماسه ، زخمهای شروه اندوهی بود که گلوله های دشمن بر پیکر مطهر او وارد ساختند . شش بار مجروحیت از نواحی مختلف بدن، کارنامۀ روشنی از جانبازی اوست ، و سرانجام لحظۀ بدرود فرار سید . این ایلیاتی صبور پس از عمری مشتاقی و مهجوری در تاریخ 19 تیرماه 1364در تپه های میمک در غرب "دهلران " به خیل سرو قامتان همیشۀ تاریخ پیوست و با فرو افتادن این شکوه سبز از زین حماسه ، غربت پنج سالۀ او آغاز گردید .

پیکر مطهر شهید مجید رشیدی سالها در دیار غربت و در زیر آفتاب و خاکهای خون آلود جبهه باقی ماند تا اینکه پس از پنج سال هجران و انتظار در تیرماه 1369 به زادگاهش انتقال یافته و بر دوش امّت شهید پرور مرودشت تشییع و در گلزار شهدای این شهر در کنار دیگر همسنگران و برادر به خون خفته اش – شهید کریم رشیدی – به خاک سپرده شد .

در پایان ابیاتی به یادمان او تقدیم می گردد :

 

تو سهم منـــی مگر منی مــانده عزیز

                     ازآن همه شـــــور شیونی مانده عزیز

از ایـــل به خـــون نشستۀ چشم ترم

                                     دشتی و شبـــان ونی زنی مـانده عزیز

از لیـــلی مــاه محمـــل قـــصۀ من

امروز غبـــاردامنــی مــــانده عزیز

 از آن همه مرد ، چفیه ای غرقـه به خون

              از جامـــۀ من دریدنی مــــانده عزیز

اینان همه گرگ و در شگـفتم که هنــوز

              از یوسف من پیرهنی مــــــانده عزیز

دنبال کـــــدام شــــروۀ در بـدری ؟

از آیینه تنها سخنی  مــــــانده عزیز

گفتی کــه از این همـــه غزل سهم منی

تو سهم منـــی مگر منی مــانده عزیز

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهیدعبدالرحمن رحمانیان

در سال 1374پیکری مطهر ، بر دستهای هزاران عاشق مشتاق ، تشییع ودر گلزار شهدای فردوس جهرم به خاک سپرده شد که یادمان دیروزهای خون و حماسه بود. این یوسف شهید پس از نه سال انتظار ، در عطر افشان گلاب و آیینه ، آسمان آبی جهرم را از شمیم شهادت عطر آگین ساخت و در هلهلۀ اشک و شور ، در جوار دیگر همرزمان شهید خود آرام سر بر بالین دوست نهاد.سردار شهید رحمانیان که در سال 1342 در دامان مهربان جهرم تولد یافته بود در سوم دیماه 1365و در سرانجامی سرخ به نام بلند شهید افتخار یافت و خاطرۀ رشادتهای خود ، در عملیاتهای خیبر ، بدر ، والفجر مقدماتی ، والفجر 8 و کربلای 4را برای همیشه در دفتر هشت سال دفاع مقدس به ثبت رساند.

سردار شهید عبدالرحمن رحمانیان در شهر قهرمان پرور جهرم و در دامان پرمهر مادر و پدری مهربان پرورش یافت . دوران کودکی را تحت حمایت و توجهات این دو بزرگوار به کسب معارف دینی ومذهبی پرداخت و از سنین کودکی ،روح متعالی او در زلال نماز و نیایش تطهیر یافت. شهید رحمانیان پس از گذراندن دوران کودکی راهی مدرسه شد و تحصیلات خود را در هنرستان فنی و حرفه ای تا سال سوم در رشتۀ راه و ساختمان ادامه داد.که در دوران پرشکوه انقلاب در صحنه های قیام حضوری چشمگیر داشت پس از پیروزی انقلاب و شروع جنگ تحمیلی نیز با پیوستن به موج خروشان ایثار ، سرزمینهای جنوب و غرب و مناطقی چون "سرپل ذهاب " و" گیلان غرب " را عرصۀ حماسه ها و رشادتهای خود ساخت .

سردار شهید عبدالرحمان رحمانیان در سال 1364 سنت حسنۀ حضرت رسول (ص) را بجا آورده و همسری شایسته برگزید. مراسم ازدواج آنها در نهایت سادگی انجام شد و شهید اندک زمانی بعد با زندگی ساده و بی آلایش خود بدرود گفته و قدم در راهی بی بازگشت گذاشت. محور اروند در عملیات کربلای 4 در حالی با این دلاورمرد غیور بدرود گفت که زمین و زمان اندو فراق او وصدها سردار گمنام کربلای 4 را دجله دجله خون می گریست .

در فرازی از وصیتنامۀ شهید چنین می خوانیم :

"خداوندا! یاریم ده تا از کسانی باشم که سرمایه وجودشان را به پیشگاه تو تقدیم داشته و ارزش خویش را باز یافته اند و بر سر بیعت خود استوار و پابرجا ایستاده اند ..."

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهیدمحسن (فرشید )خسروی

سردار شهید محسن خسروی در سال 1341 در کازرون و در خانواده ای متدین و عاشق اهل بیت (ع) دیده به جهان گشود. روح متعالی او از همان ابتدا با عشق ائمه معصومین (ع) گره خورد و او در فیوضات روحانی و معنوی با شرکت در مجالس و محافل مذهبی ، آیینۀ دل را صفا بخشید. وی دوران مختلف تحصیل را از دبستان مرآت آغاز کرد و بعد از گذراندن دورۀ راهنمایی در مدرسۀ شهید محسن پور (نام فعلی ) وارد دبیرستان گردید. این شهید بزرگوار سرانجام با دریافت مدرک دیپلم فارغ التحصیل و همزمان وارد فعالیتهای سیاسی و انقلابی گردید. وی در طول دوران انقلاب از هیچ کوششی در جهت برپایی نظام اسلامی دریغ نداشت و در این مسیر بارها مورد ضرب وشتم و شکنجۀ خود کامگان رژیم قرار گرفت به گونه ای که آثار شکنجه تا لحظۀ شهادت بر بدنش آشکار بود.

سردار شهید محسن خسروی پس از پیروزی انقلاب و همزمان با آغاز جنگ تحمیلی در هیأت اولّین گروههای اعزامی ، به سوی جبهه های حق علیه باطل شتافت و با پذیرفتن مسؤولیتهایی چند ،جبهه های نبرد را عرصۀحماسه آفرنیهای خود ساخت . وی باشرکت در صحنه های مختلف مبارزه ، شجاعانه به مصاف تجاوزگران بعثی رفت و با حضور در عملیاتهای بیت المقدس ، فتح المبین و محرم ، عشق . علاقه خود را به آرمانهای اسلام و انقلاب نشان داد.

این سردار رشید و این پاسدار جان برکف سرانجام در تاریخ 28 بهمن ماه 1364 و در جریان عملیات والفجر 8 در حالی که فرماندهی یکی از گردانهای تیپ همیشه پیروز المهدی (عج)را به عهده داشت مورد اصابت ترکش خمپارۀ دشمن قرار گرفت و سر پرشور خود را به شکرانۀ شهامت به آسودن خاک "فاو"نهاد.

شهید خسروی فردی لایق،سختکوش و کا رآمد بود و به عنوان فرماندهی دلسوز ، با درایت وحسن نظر سالهای سال هدایت نیروهای اسلام را به عهده داشت . هرچند تیپ منصور المهدی(عج)در طول جنگ به داشتن شیر مردان بسیاری چون او افتخار داشت امّا این شهید بزرگوار در حسن اخلاق و حسن انجام وظیفه زبانزد یاران و همرزمان دلسوختۀ خود بود ... و اینک "از آنهمه یوسف " خاطراتی مجروح بر جای مانده است و خونچکان وصایای چند که به عنوان حسن ختام تقدیم می گردد:"ای مردم ! ای جوانان گنهکار و ای نا امید شدگان درگاهش!بدانید و به همه بگویید که لطف و رحمت حق بی حد و حصر است . باز هم نا امید نباشید بالاخره بار آخر در رحمت خدا گشوده می شود و همگی اهل نجات می شوند ای دوستان عزیزم ! نا امید نشوید که نومیدی موجب هلاکت شماست ."

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهید محمد علی دعایی

یکی از روزهای سبز سال 1342 محمد علی دعایی مثل یک تغزل ناب بر شبهای شعر شیراز چکید. صمیمی، شبنم خورده و با طراوت .اذانی ملکوتی که آن روز در گوشش طنین انداز شد وجودش را از عشق آکنده کرد. روزهامثل باد گذشتند و حالا محمّد علی ،دانش آموز دبیرستان است و یاد گرفته هر جا نویدی دید کربلای کوچکی برپا کند . مدیر مدرسه به مادرش می گوید :" علی در دبیرستان اغتشاش بر پا می کند "

و علی با صلابت می گوید :"من در برابر هرکسی که بخواهد از طاغوت حمایت کند خواهم ایستاد"مسجد آتشیهاهنوز شعله های سرکش حضور علی را در خویش احساس می کند . او هیچ گاه ساکت نیست یا اعلامیه پخش می کند یا شعار مینویسد و یا شعار می دهد . بعد از آزاد شدن از زندان ساواک به عوض دست به عصا راه رفتن با اسلحه گام بر می دارد و سرانجام میوۀ نوبرانۀ بلوغ انقلاب کامل می شود و حالا سر فصل تازه ای در حضور انقلابی اش باز شده . نام او در ردیف نخستین کسانی است که کمیتۀ انقلاب اسلامی شیراز را پایه ریزی کرده اند.

سال 1359 در مدرسۀ عشق ثبت نام می کند و ردای زیبای بسیج را بر تن می نماید و با عطش سیری ناپذیری به آموختن فنون نظامی می پردازد . حالا علی مانند "اباالفضل (ع)"نگهبان خیمه های هموطنان است و شبهای پر دلهرۀ کردستان را با درگیری با منافقین و ضد انقلاب به صبح می رساند و زخم می خورد .

آتش جنگ ، دامنگیر خرمنهای مرز کشور شده است و حالا باید جنگید . آبادان، بستان و هرکجا که بوی جبهه می آید خاک قهرمان پرور ایران خاطرۀ رشادتهای او وهمرزمانش را هرگز از یاد نخواهد برد.

... و ای کاش آن روز خورشید هفدهم شهریور 1360 طلوع نمی کرد. روزی که علی پس از انهدام یک سنگر تجمعی دشمن ، متبسمانه شکر می کرد که ناگاه ترکشی بی قرار پیشانی بلندش را بوسه زد و او را راهی افقهای نامکشوف شهادت کرد ، او که چند قدم مانده به شهادت این گونه وصیت کرده بود :

"من خوشحالم از اینکه شهید بشوم . چون شهادت را اوج تکامل می دانم . چرا که در راه عقیده خود جهاد  میکنم ...چرا هر وقت به ما می گویند وصیتنامه ، یاد از اموال و دارایی خود می کنیم ولی به این فکر نمی افتیم که چه کارهایی برای اسلام کرده ایم ... چه بهتر است انسان به بهترین درجۀ شهادت شهید شود ، با آگاهی کامل از اسلام و آشنایی کامل از قرآن ، مکتب اسلام ، رهبر ، و..."

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهید محمّد مهدی حکمت پور

شهر مذهبی و تاریخی جهرم با آن مردم هوشیار وبیدار دل در سال 1341 و اندک زمانی قبل از واقعۀ خونین خرداد 1342 شاهد تولد کودکی از شقایقزار عشق و شور و معرفت بود که به یمن نام فرخندۀ دوازدهمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت او را محمد مهدی نامیدند. وجود مبارک او از کودکی فقر و فراق را تجربه کرد و در پنجمین بهار زندگی به سوگ پدری مهربان نشست که دستان پر پینه اش یادگار سالیان سال کار و رنج و مرارت بود. خانواده بعد از مرگ جانسوز پدر در سراشیب فقر و محرومیت افتاد و این شهید عزیز جهت امرار معاش و تأمین هزینه زندگی در کنار تحصیل به کارهای مختلفی اشتغال ورزید و با وجود تمام مشکلات ،وی توانست دوران مختلف تحصیل راپشت سر گذاشته و وارد دبیرستان شود.

شهید حکمت پور ، بعد از انقلاب به عضویت بسیج در آمد و بعد از گذراندن آموزشهای لازم راهی کردستان شد و پس از ماه ها مبارزۀ پیگیر با منافقین کوردل بار دیگر به جهرم بازگشت و تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم ادامه داد. اندک زمانی بعد لباس سبز سپاه برازندۀ قامت او گردید و همزمان با شروع جنگ تحمیلی با عنوان یک پاسدار جان برکف به مصاف دشمن بعثی رفت و در عملیاتهای مختلفی از جمله بیت المقدس ،آزاد سازی خرمشهر ، کربلای 5و...شرکت کرد . سردار شهید حکمت پور با پذیرفتن مسؤولیتهای مختلفی از جمله معاونت گروهان و گردان به عنوان یکی از نیروهای زبده انجام وظیفه کرد که خاطره قهرمانیهاو رشادتهای او در گردان سید الشهدا (ع)را هرگز همرزمان او در تیپ همیشه پیروز المهدی از یاد نخواهند برد .

خورشید مغموم در صبحگاهان هفتم بهمن 1365 در حالی سر از خواب دوشینه بر داشت که سرداری از سلالۀ سبز سحر ، آرام سر بر بالین دوست نهاده و با پیکری خونین بر دستهای مضطرب شلمچه جان داد. عملیات خونین کربلای 5 خاطرۀ پرواز ملکوتی او و صدها عاشق دلسوخته ای است که به شوق دیدار دوست ، عاشقانه جان باختند تا گواه مظلومیت ملتی باشند که تنها جرمشان آزادی و آزادگی بود . سردار شهید محمّد مهدی حکمت پور این گونه در عروجی آسمانی ، با پیکری پاره پاره و بی سر،ندای "هل من ناصر ینصرنی"حسین زمان را لبیک گفته و به خیل ره یافتگان وصال پیوست . پیکر مطهر او پس از یک ماه در منطقۀ شلمچه کشف و در مراسمی با شکوه در شهر قهرمان پرور جهرم تشییع گردید و در گلستان فردوس این شهر به خاک سپرده شد.

در پایان گلواژه هایی از وصیتنامۀ شهید را به شما شیفتگان مکتب شهادت تقدیم می داریم :

"عزیزان در خط اسلام و امام که همان ولایت می باشدحرکت کنید و تا آنجا که جان دارید تابع امام امت باشید و وحدت بین خودتان را حفظ کنید و در خط ولایت قدم بردارید و از امام امت اطاعت کامل کنید و سعی کنید که مقّلد ایشان باشید و نماز جمعه این جایگاه اسلام را خالی نگذارید."

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهید محمّد رضا جوانمردی

سردار شهید حاج محمّد رضا جوانمردی از جمله دلاور مردانی است که عملیاتهای فتح المبین ، بیت المقدس ، خیبر ،بدر ،والفجر 8 و کربلای 5 یادمان رشادتهای اوست .او که دلی مالامال از عشق و شور و ایمان داشت با پذیرفتن مسؤولیتهای مختلف سالیانی از عمر پر برکت خود را در خدمت به اسلام و مسلمین و در جهاد و مبارزه گذراند و سرانجام در غروبی خونین ، آسمان شلمچه را به شوق دیدار دوست با خون خویش خضاب بست.وی در هنگام شهادت مسؤولیت یکی از محورهای عملیاتی کربلای 5 را به عهده داشت و با تقدیم خون سرخ خویش این مهم را بر عهدۀ دیگر همرزمان خود قرار داده و خود عاشقانه شاهد شهادت را در آغوش گرفت.

سردار شهید حاج محمّد رضا جوانمردی در سال 1343 در عطر افشان بهار نارنج شیراز دیده به جهان گشود و در خانواده ای منور به نور ایمان پرورش یافت . دوران کودکی را در کنار خانواده و برادر شقایق پیشه اش محمد حسن جوانمردی ، در حال و هوایی روحانی سپری کرد و با شور و شوقی کودکانه قدم در راه علم گذاشت . وی در دورۀ راهنمایی از ادامۀ تحصیل باز ماند و جهت تأمین هزینه معاش خانواده به کارهای مختلفی از جمله نجّاری و کارهای ساختمانی اشتغال ورزید . دستهای نازنینش از سنین نوجوانی گلزخم رنج زندگی را پینه بست تا چرخ اقتصاد خانواده از حرکت باز نایستد که به کار و تلاش در مکتب توحیدی اسلام اعتقادی راسخ داشت که "الکاد لعیاله کالمجاهد فی سبیل الله "شهید جوانمردی در دوران پر شکوه انقلاب اسلامی با شرکت در تظاهرات و را هپیمایی های ضد رژِم در فعالیتهای انقلابی حضوری چشمگیر داشت و پس از پیروزی انقلاب نیز با گذراندن دوره های مختلف آموزش به قهرمان همیشه سرافراز انقلاب – شهید چمران – پیوست و همدوش با این سردار مبارز در جنگهای نا منظم شرکت کرد .وی در ادامه به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمدو جبهه های جنوب را عرصۀ مبارزات خود قرار داد و در این مسیر بارها مورد اصابت تیر و ترکش دشمن بعثی قرار گرفت . شهید جوانمردی در سال 1364 همسری وفادار و شایسته برگزید که هم اکنون فرزندی لایق ، تنها یادگار او واین پیوند فرخنده است .

21 دیماه 1365 سرانجام مردی است که با تقدیم خون سرخ خویش به سر آغازی سبز نایل آمده و به نام بلند شهید افتخار یافت . آرامگاه نورانی او در گلزار شهدای دارالرحمۀ شیراز ، زیارتگاه صدها عاشق دلسوخته ای است که به شهید و اهداف متعالی او اعتقاد و ایمانی راسخ دارند.

فرازهایی کوتاه از وصیتنامۀ شهید ، شرح دلتنگیهای مردی است که در تنگنای خاک ، چشم به فرداهای خونین خویش دوخته بود:"زندگانی در این دنیا برایم تلخ است و دوست می دارم که هر چه زودتر این دنیا را ترک گویم . کوله باری از گناه بر دوش دارم که در زیر این کوله بار کمرم دوتا شده است ."

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهید سید محمّد تقوا

در نهم تیرماه 1345 و در خانه ای محقر در جوار آرامگاه شیخ اجل سعدی شیرازی ، کودکی از سلالۀ سادات نور تولد یافت که او را به یمن نام نورانی ومبارک حضرت رسول اکرم (ع) سید محمّد نامیدند . سید محمّد دوران کودکی را در زادگاه خود گذراند و سپس در هفتمین بهار زندگی پا به حیطۀ درس و دانش گذاشت . وی سال اوّل ابتدایی را با موفقیت به پایان رساند و در ادامه به همراه خانواده راهی تهران گردیده و طی چند سال اقامت در این شهر دورۀ ابتدایی را با موفقیت به انجام رساند . شهید تقوا در ادامه بار دیگر به شیراز بازگشت و دورۀ راهنمایی را در مدرسۀ شوریده شیرازی ادامه داد . وی در سال 1360 و اندک زمانی بعد از شروع دورۀمتوسطه در هنرستان طالقانی شیراز ، راهی جبهه های حق علیه باطل گردید و هرچند ، سال اول دبیرستان را نیز در مجتمع آموزش رزمندگان به پایان رساند امّا از آن پس ، تحصیل را رها کرده و در مدرسۀ عشق نام بلند خویش را در صف رزمندگان مکتب ولایت به ثبت رساند .

سردار شهید سید محمّد تقوا در سال 1360 به جمع طلایه داران نور پیوست و با پوشیدن لباس سبز سپاه رسماً به عضویت این نیرو در آمد . وی فعالیتهای خود را از اهواز آغاز کرد و برای اولین بار از طریق سپاه این شهر راهی عرصه های نبرد گردید . وی در ادامه با پذیرفتن مسؤولیتهای مختلفی از جمله جانشینی اطلاعات و معاونت طرح و برنامۀ قرارگاه نوح نبی (ع) در عملیاتهای مختلفی شرکت کرد و خدمات شایانی را به انجام رساند.

سرزمینهای آفتاب خیز جنوب ، هرگز خاطرۀ رشادتها و قهرمانی های این پاسدار جان بر کف و این سردار سلحشور را از یاد نخواهد برد . جراحت از ناحیۀ دست ، مجروحیت پا در اثر اصابت ترکش و مجروحیت در اثر استنشاق گازهای شیمیایی دشمن ، گوشه کوچکی از حماسه آفرینی های و از خود گذشتگی های او در زمان حضور در جبهه است و در حقیقت سند پایندگی کشوری است که جوانان سلحشور آن، جهت برپایی نظام عدل الهی و برای دفاع از اسلام و میهن اسلامی ، حتی از تقدیم جان شیرین خویش دریغ ندارند.

سردار شهید سید محمّد تقوا سرانجام در منطقۀ "سردشت" آخرین زخم نیاز را بر جان پذیرفت و با تنی مجروح از اصابت ترکش به بیمارستان امام خمینی تبریز انتقال یافت . روح ملکوتی این سردار شهید پس از تحمل چندین روز درد وزخم ، در 25 مرداد 1366 میله های ستبر زندان تن را گشود و آرام و سبکبال در بی نهایت آسمان به پرواز در آمد. پیکر مطهر این سردار شهید دو روز بعد طی مراسمی باشکوه در شراز تشییع و در گلزار دار الرحمۀاین شهر به خاک سپرده شد .

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهید محمّد پیروز بخت

در صبحگاهان شبی که تپۀ معروف "ولای گو "حلبچه فتح شده بود ، دشمن سخت بر آن منطقه جولان می داد .من ومحمّد برای دیده بانی به آن سمت رفته بودیم . با دیدن برج و باروهای دشمن ، گوشه ای سنگر گرفته و با دوربین منطقه را زیر نظر داشتیم . چشمهای شیشه ای دوربینمان از تمام دنیای آدمها تنهاکوه و تپه های خاکی دشمن را می دید و سیمهای خاردار پیچ پیچ و اخمویی که خاک معصوم را در چنگالهای آهنی خود گرفته بودند.فکر کردم خواب می بینم ، امّا خوب که دقیق شدم دیدم جوانی در روز روشن و در میدان دید دشمن کوردل ، با احتیاط سیم خاردارها را باز می کند و جلو می رود. به چشمم آشنا آمد ، فکر کردم اشتباه می کنم امّا...باورتان نمی شود ! محمّد خودمان بود !!!تعجب کردم . او که چند دقیقه پیش در کنار من بود . چطور با این سرعت خود را به چند متری دشمن رسانده بود⁽[1]⁾ ؟!!

سردار شهید محمّد پیروز بخت در سال 1361 در حالی پا به عرصه های جهاد و مبارزه گذاشت که تنها سیزده بهار از زندگی پربار خود را سپری کرده بود. "اردکان "قهرمان وشهید پرور در سال 1348 با سپیدارهای سر به فلک کشیده اش ، میزبان این غریبۀ کوچک بود. شهید پیروز بخت سالهای مدرسه را در زادگاه خود پشت سر گذاشت و نهایتاًتحصیلات خود را تا سال سوم دبیرستان در رشتۀ علوم تجربی ادامه داد . وی که چند سال ابتدای جنگ را در شور وشوق مبارزه گذرانده بود در سال 1361 با شور و حالی خاص از طریق بسیج سپیدان به جبهه های نور علیه ظلمت اعزام گردید و با پذیرفتن مسؤولیتهای مختلف در عملیاتهای خیبر ، والفجر8و عملیات کربلای 4و5 شرکت کرد. شهید پیروز بخت که در سالهای نخستین جنگ به عنوان یک بسیجی ساده پا به عرصه های خون وحماسه گذاشته بود با ادامۀ جنگ و با شایستگی و رشادتهایی که از خود بروز داد وظایف خطیری را عهده دار گردید ، از جمله در بسیاری از عملیاتها با عنوان مسؤول محور به انجام امور محوله پرداخت.

چهارم خرداد ماه 1367 سرزمین خونرنگ شلمچه در غروبی اندوهبار در سوگ آسمان – مرد غریبی نشست که با پیکری خونین دنیا را به اهلش واگذاشت و خود عاشقانه به برادر و دیگر همرزمان شهیدش پیوست.

راستی حکایت شیرینی بود ؛

عشق:

-گذر دریا از دریا

                - از سنگ چین شرم و اضطراب

در آب می لغزیدی و می خندیدی

اما من یکبار ،

فقط یکبار ،

پایم لغزید و یک عمر دریا گریستم.

هنوز دل سنگی "چله گاه " غم سترگ مرا خون می گرید.

بالا بلند ایلیاتی من !

چله گاه⁽[2]⁾ حکایت شیرین مردان مردی است که در اوج شکوه فرهاد زیستند.

هنوز از این بیستون صبور ، صدای ضجۀ تیشه می آید

هنوز سپیدارهای مغموم خواب تو را می بینند

و سپید ناتمام مرا می سرایند

و راستی چه زیبا مثل یک خواب شیرین گذشت⁽[3]⁾ ...



1·این خاطره از زبان یکی از همرزمان شهید بازنویسی شده است .

چله گاه :کوهستانی زبا با آبشارهای افشانش که در چند کیلومتری سپیدان قرار دارد.  

قسمتی از منظومۀ بلند چله گاه - مؤلف

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهید قاسم بهادری

در سال 1342 و اندک زمانی بعد از واقعه خونین 15 خرداد در گراش و در خانواده ای متدین و مذهبی دیده به جهان گشود . دوران کودکی را در این شهر گذراند و در هفتمین بهار زندگی وارد حیطه علم و دانش گردید. وی تحصیلات خود را تا سال سوم راهنمایی ادامه داد و این در حالی بود که ایران قهرمان در آستانۀ تحولی عظیم ، می رفت تا آخرین ریشه های استبداد و استعمار را از ریشه برکنده وحکومتی اسلامی و مردمی را بنیان نهد . صدق و صفا ، تواضع و فروتنی ، به چهرۀ آسمانی او آرامشی خاص بخشیده بود و همین خلوص صادقانه ، او را به خیل بسیجیان – این بزرگ مردان گمنام – در آورد .

شهید بهادری پس از شروع جنگ تحمیلی در هیأت یک بسیجی ساده، راهی جبهه های حق علیه باطل گردیدو صحنه های مبارزه را عرصۀ جنگ آوری و دلاور مردی خود ساخت. وی در ادامه به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمد و عاشق تر از پیش ، گامهای استوار خود را بر خاک گرم خوزستان قهرمان نهاد و در بسیاری از عملیاتها شرکت کرد . فرماندهی گردان لشکر 33 المهدی (عج) از جمله مسؤولیتهایی است که شهید در مدت زمان حضور در جبهه عهده دار گردید و به خوبی از انجام این مسؤولیت خطیر برآمد. عملیات کربلای 5 خاطره پرواز هزاران پرنده سبکبالی است که در راه دفاع از کیان اسلامی از خون سرخ خویش گذشته و با بالهایی خونین در سمت اشراق آفتاب به پرواز در آمدند.خاک تفتیدۀجنوب ، شقایقزارخون شهید بهادری و هزاران عاشق گلگون کفنی است که عارفانه زندگی را به شوق شهادت زیستند و شهادت را به شوق دیدار دوست در سماعی عاشقانه در خاک و خون غلتیدند.

در تاریخ 25 دیماه 1365 آسمان شلمچه ، غروب چشمان آسمان ، مرد غریبی را گریست که ریشه در خون و حماسه داشت ، مردی که با خون خود نهال نوپای انقلاب را آبیاری کرد و اینک از آن همه خوبی ، خاطراتی زخمی مانده است و برگهایی سرخ از وصیتنامۀ خونینش که به عنوان حسن ختام ، سطوری از آن را مرور می کنیم:

"من بر اساس رسالت و مسؤولیتی که احساس نمودم ، در راه الله و برای پاسداری از انقلاب کبیر اسلامی که خونبهای هزاران شهید و معلول است به طور داوطلبانه به جبهه رفته و به جنگ علیه ضد خدا پرداختم . من گام نهادن در این مسیر خدایی را یک فریضه می دانم . به امید جهانی شدن اسلام عزیز."

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهید احمد بنی اسد پو ر

بعد از دوازده سال فراق ، پیرهن پاره های مرد ی بر دستهای رنج آشنا ی مردم داراب تشییع و در گلستان شهدای این شهر به خاک سپرده شد . چشمهای گریانی که دوازده سال پر اندوه را در فراق آن همه یوسف گریسته بودندآ ن روز ، با مردی بدرود گفتند که آفتابی ترین روزهای زندگی خود را در همسایگی آنها گذرانده بود ؛ مردی که گوشه گوشه خاک جنوب و غرب ، مویه کنان نام اوست . سردار شهید احمد بنی اسد پور در عطر افشان یکی از روزهای نارنجی داراب ، چشم بر این سپنج ویران گشود و و روزهای پر طراوت کودکی را در آغوش مهربان پدر و مادری رنجیدیده و با ایمان ، سپری نمود. به دلیل توجهات و تلاشی که خانواده در راه اعتلای او داشتند و همچنین به سبب دارا بودن هوش و استعدادی خداداد، کلیۀ مراحل تحصیل را با موفقیت پشت سر گذاشت و تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم تجربی ادامه داد. وی از ابتدای نوجوانی فعالیتهای گسترده ای را علیه رژیم ستمشاهی آغاز کرد و با سازماندهی تظاهرات و راهپیمایی ها و شرکت در فعالیتهای مبارزاتی ، انزجار خود را از رژیم ستمشاهی اعلام داشت . به همان میزان که اندیشه های سیاسی و فرهنگی وی اعتلا می یافت ، خصوصیات برجستۀ اخلاقی نیز در وجود مبارک او پدیدار می گشت چنان که در دوران جوانی و بالندگی ، حجب و حیا و تواضع از برترین خصوصیات اخلاقی وی بود .

سردار شهید بنی اسد پور مردی سختکوش ، پر تلاش و کار آمد بود و در طول دوران جنگ ، با پذیرفتن مسؤولیتهای مختلفی از جمله فرماندهی گرو هان و گردان ، شایستگی های خود را به منصۀ ظهور رساند . او که چندین سال به عنوان مسؤول محور ، تلاش ، تجربه و درایت را با هم آمیخته و به حسن انجام وظیفه شهرت یافته بود ، در مقام یک فرماندۀ لایق و دلسوز عملیتهای مختلفی از جمله شکست حصر آبادان ، بیت المقدس ، بدر و والفجر 8 را عرصۀ رشادتهای و دلاور مردیهای خود ساخته و برگهایی زرین ، از عشق و شور و حماسه را به نام خود در دفتر هشت سال دفاع مقدس به ثبت رساند.

در مرحله دوم عملیات والفجر عملیات والفجر 8 و در تاریخ 28 بهمن ماه 1364 پیکر نازنین این پاسدار شهید آماج گلوله های آتشین دشمن بعثی قرار گرفت و با سینه ای چاک چاک از اسب حماسه بر زمین فرو افتاد . او که دلی مالامال از شور و اشتیاق داشت ، لحظاتی بعد، در کل زنان شوق بر حنابندان دستهای  "فاو "جان داد و بدین ترتیب در آغوش مهربان "ام القصر " غربت چند ساله اش را آغاز کرد. سرانجام پس از دوازده سال فراق ، پیرهن پاره های او را خاک غم آلود "پیر مراد"بر دیدگان غمبار خود نهاد و در هلهلۀ اشک و شوق با این سردار شهید بدرود گفت.

نوشته : روح الله جباری    نظرات :

سردار شهید محمّد رضا بدیهی

وقتی با شمال نسیم در انتهای جاده شیراز – فسا به "تل کدیوری "می رسی در حقیقت به دروازۀ شهری تاریخی رسیده ای که از همان ابتدای ورود با عطر نجیب نارنج به استقبال تو می آید. چشم که باز می کنی از بین تمام مردم شهر شهید محمد رضا بدیهی با همان لبخند مهربان و همیشگی از بلندای تابلویی که به یادمان او و سه تن از سرداران شهید گردان فجر بر سر در شهر آویخته شده است به تو خیر مقدم می گوید . در همان ابتدا دلت را جا می گذاری و دیروزهای خون و حماسه را در نگاه معصوم "او"تکرار می کنی . به یاد " حاج محمود "می افتی و "مرتضی "را در تبسمی مهربان لبخند می زنی و در بوی باروت شناور می شوی . تازه یادت می آید که به نارنجستان فسا رسیده ای ، به شهر المهدی (عج) به شهر مردان فجر ، به شهر سرداران گمنام ، به شهر شهید اسلامی ، شهید کیهان پور و به شهر شهید محمد رضا بدیهی ، شهید بزرگواری که عملیاتهای شکست حصر آبادان ، رمضان ، ثامن الائمه ، فتح المبین ، بیت المقدس ، والفجر مقدماتی و والفجر 1و2و4و8و عملیات خیبر و بدر و کربلای 4و5 یادمان قهرمانیهای اوست .

دنبال شهید می گردی ، کجا ؟هر جا که باشد و انگار دنیا را به تو داده اند ،وقتی در پرونده های کنگرۀ سرداران (خلاصۀ خوبیها ) به نام مقدس شهید می رسی ، پرونده را کلمه کلمه می خوانی ، شهید محمد رضا بدیهی ، فرزند : مرتضی ؛تاریخ تولد : 18/3/1340؛ متأهل ؛دارای سه فرزند ؛ میزان تحصیلات : سوم راهنمایی ؛ عضویت در بسیج :1/7/59؛ مسؤولیت شهید در جبهه : وی از مؤسسان گردان همیشه پیروز فجر از لشکر 33 المهدی بود ؛ آخرین مسؤولیت شهید در جبهه : فرماندهی گردان ؛ شرح رشادتها : این پاسدار سرافراز انقلاب در عملیات کربلای 5 اگر چه چندین بار مجروح گردید اما حاضر نشد به عقب بر گردد و آن چنان پایمردی و ایستادگی کرد تا به درجۀ رفیع شهادت نایل آمد ؛ تاریخ شهادت : 9/11/65، محل شهادت ؛ محور شلمچه . با نام خونین "شلمچه " بغض ، گلویت را می گیرد  وبا همین چند جملۀ ساده در عطر افشان بهار 1340 زاده می شوی و در نهم بهمن ماه 1365 با اصابت ترکش خمپاره با خودت بدرود می گوئی و در برزخی از رفتن و ماندن آخرین وصایای خودت را مویه می کنی : "خدا را فراموش نکنید .، در هر حال به یاد خدا باشید و از او کمک بخواهید . پیرو ولایت فقیه باشید و پیرو خون شهدا. "

تو در خاطرات نیلوفری خودت گم می شوی امّا تمام نمی شوی ، از پیرمردی سراغ گلزار شهدای امام زاده حسن را می گیری تا فاتحۀ این روزهای ناصبور و این همه حسرت را یکجا بخوانی.

نوشته : روح الله جباری    نظرات :
به روایت لینک:
اوقات شرعی : [ بازدید ]
ادامه لینکها ...
*توجه : درج لینک های گوناگون به منزله تایید محتوای آنها نمی باشد!
تمامی حقوق مادی و معنوی این مجموعه برای صاحب اثر محفوظ می باشد!
کپی برداری از مطالب ، تنها با ذکر نام و لینک منبع مجاز می باشد.